وَشتَنِ واژه ها

مقاله، خبر، تحلیل، نقد و نکته

«اگر هنر نبود حقیقت ما را میکشت»(اینگرید برگمن)  بر گرفته از وبلاگ شاعر گرامی، شادی خوشدل


شاعر نیک تالش ...! اگر قول دادم، بدان که دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد! این وَشتَنِ واژه ها که در زیر می آید، گواه من است.

نقد شعر* 

عشق نارامیرا است!  

... «شیدا» که از جلوی کتاب فروشی «عشق» می گذشت ناگهان کتاب مورد علاقه ی خود را در ویترین کتاب فروشی دید و به داخل رفت. کتاب «عشق نامیرا است» را بر داشت و رفت توی صف مشتریان ایستاد. آقا و خانم جوانی که گویا زن و شوهر بودند، جلویش ایستاده بودند و شادمانه از هر دری می گفتند. خانم جوان حامله بود و گاه با غرور به شکم بر آمده ی خود دست می کشید. گویی داشت با کوچولوی خود حرف می زد. و این کار را طوری زنده انجام می داد که آدم فکر می کرد آنها سه نفرند با عشق. و جلوی آن دو شعله ایستاده بود. سه کتاب در دست داشت که روی میز پیش خوان گذاشت تا پولشان را بپردازد. کتاب ها را از هم جدا کرد تا دیده شوند. سه کتاب را کنار هم چید و بعد چیدمان را بر هم زد و جابجا کرد. اول کتاب«آفتاب تو هنوز می تابد» بود. و بعد کتاب «اسم کوچولو» و «خیالات زنی که گُم شد» را چید. زن و شوهری که پشت سر شعله ایستاده بودند با تعجب به وسواس او در چیدن کتاب ها می نگریستند، طوری که حرف خود را قطع کرده بودند. وقتی پول کتاب ها را پرداخت و با بسته ی کتاب به سوی در رفت، چشم اش به شیدا افتاد و هر دو یکه خوردند. رمانی، فیلمی در لحظه، در یک نگاه گذشت. سر انجام نوبت به شیدا رسید، پول کتاب «عشق نامیرا است» و «مادر، من به آموزه های تو خیانت نکردم» را پرداخت و به سوی در خروجی رفت. شعله در انتظار ایستاده بود. قدرتی عجیب شیدا را متوقف کرد؛ ایستاد روبروی او. 

شعله به شیدا سلام کرد. شیدا پرسید منتظر کسی هستی؟

گفت: آری، هزار سال است که منتظر تو ام.

شیدا گفت: من مرد خوش شانسی نبوده ام، حالا مثل اینکه ورق بر گشته، خانم های زیبای شوهر کرده منتظر من می مانند و وقت گرانبهای خود را برای من تلف می کنند!

شعله لبخند تلخی زد که شبیه غروب خورشید بود در یک روز پاییزی گیلان در جاده انزلی، که حالا نزدیک به سه ده سال از آن گذشته بود.

خیلی عوض شده بود. پاییز می شد بیست و دو ساله. ولی خیلی مسن تر به نظر می آمد. چهره اش به خانمی بیست هفت، هشت ساله می خورد. سکوت ناگهان جهان را فرا گرفت. دیگر شیدا نه صدای بوغ و موتور ماشین ها را می شنید و نه صدای هیاهوی شهر گم شده را. سکوت شاید چند ثانیه بود. فیلم زندگی گذشته باز مثل آدمی که رفته ماهی گیری و سرش در زیر یک درخت توسه ی کهن در کنار رود به ریشه گیر کرده، به سرعت از ذهن او گذشت. فیلم چنان به سرعت گذشت که با چند چشم به هم زدنِ شعله پایان یافت.

روز اول، روز های میانی و روز آخر.

آن روز، روز آخر، شعله با عجله به دیدار شیدا آمد. شیدا پر از شور عشق بود. چیزی شبیه پرواز، شبیه حال و هوای یک روز ابر آلود بعد از ظهر گیریه(ییلاق) در جانش می دوید. چیزی شبیه بوی دانه های خوش عطر اِرع - توت زمینی وحشی - بود که همین چندی پیش هستی کوچولو به بند کشیده بود. 

شیدا به شعله گفت: برویم در پارک «ماهور» قدم بزنیم. و فلوت اش را به شکل نمادین به لب نهاد. شعله جواب داد: من وقت زیادی ندارم. وقتم خیلی گرانبها تر از اینهاست که با تو امروز در پارک بگذارانم. آدم های مهمی منتظر من اند. می دانی مهم و ثروتمند. و صورت اش گل انداخت. باور کردنی نبود؛ زیرا شعله از دیروز خود سالها فاصله گرفته بود. به سرعت از خود دور شده بود. گویی شعله تصمیم گرفته است که رو به خاموشی نماید!

 آن روز شیدا بمباران شد، و با کوهی از سنگ بر شانه، رفت به خانه. سخت دل تنگ بود. گیج بود، منگ بود. زیر بار هزاران خروار سنگ بود. بعد از بمباران پیراهنش می سوخت. با سوزن شعله ها، کسی پارگی های شانه هایش را می دوخت. آن روز نهار و شام نخورد و ... بعد از سی و پنج روز، شانزده کیلو لاغر شد.

مادر برایش دعا نویس آورد که شاید پسر جوان اش که داشت تلف می شد را نجات دهد. شیدا با عصبانیت دعا نویس را از خانه بیرون کرد. چنان تندی کرد که مادر در سکوت فرو رفت و مردک ترس خورده به سرعت به سوی در خروجی رفت. شیدا پشت سرش رفت و در را محکم کوبید. ناگهان دید در می زنند: دعا نویس پشت در ایستاده بود و به شیدا گفت: جوان نان مردم را می بُری، خدا را خوش نمی آید. 

شیدا گفت: عمو برو کار کن این شارلاتان بازی ها چیه در می آورید. و بعد شیدای عاشق یک لحظه دلش لرزید، دست کرد تو جیبش و یک هزار تومانی گذاشت کف دست دعا نویس و در را اینبار آرام بست. از آن روزی که در را بست حالا هجده ماه می گذشت. دیگر نه به عشق فکر می کرد و نه به حرف کسی باور داشت. هنوز گیج تغییر یک شبه در شعله بود. مگر می شود!؟!؟!؟!؟!؟ حالا دیگر جهان را یک تأتر کده ی تهوع آور می دید که همه ماسک زده مشغول بازی اند. لبخند های دروغین، اخم های دروغین، حتی خنده های با صدای بلند و ظاهراً از دل بر آمده را دروغین می یافت. حتی هق هق گریه ها را دروغین می دید. در این هجده ماه سه دوست بزرگ داشت به نام مادر، کتاب و طبیعت. بیشتر وقت اش را با کتاب می گذراند. گاه به خود می گفت: اگه تو محیطی جزیره مانند زندگی می کردم، بی کتاب، شاید تلف می شدم. بعد به خود می گفت: نه نه، تلف نمی شدم؛ زیرا در دل خود سد ها افسانه داستان می آفریدم چون شعر های گلبهار. و  قهرمانان آنها را با سلیقه ی خود آنطور که باید در لابلای داستان های خیالی خود می چیدم و سیراب از چشمه ی افسانه ها می شدم. و بار ها می گفت: خدای من کسی که ادبیات در جهان او خانه ای و یا کلبه ای ندارد، چه بر خامستان جانش می گذرد!؟ مگر می توان بی «شعله ی او زیست!؟»

باری، فیلم داستان دیروز به سرعت از ذهن گذشت. او حالا ماهی گیری را می مانست که سرش به ریشه ی درخت توسَه ی کهن هنگام ماهی گیری گیر کرده باشد۱. کتابی قطور در عرض چند ثانیه سکوت، سد ها صفحه را پیمود و می رفت تا بسته شود، که ناگهان صدای زیبای شعله که حالا کمی رگه دار به نظر می آمد او را به خود آورد.

مثل همیشه چشم هایش را به آرامی بر هم زد و گفت: به همراه دارم اش. همیشه ی همیشه با من است. و بعد دست کرد و از جیب طرف چپ بلوز سرخ آجری کاغذی را بیرون آورد. که چکه های اشک شیدا و شعله بر آن نقش بسته بود. آخرین نامه ی شیدا بود به شعله. شعله با صدایی لرزان گفت: عشق نامیراست! تو گرچه در آن مرحله زیبا پایانش دادی؛ و من کم آوردم؛ ولی من نیز در حضیض لحظات پوچ و بی معنی ننشستم. و اینک شکوفه بارانم از این دست، شیدا و ناخورده مست که خواهی دید. می دانی حالا من کیستم. من از شعله بیرون شده ام. من دیگر خود نیستم. باری، پس شیدا شدن را آموختم و سپس با نخ ابریشمین شعله ها به جانش دوختم. اینک من شیدا شعله ام.

گوش کن صدای خود را که در من دمیده ای:

دریا به جانم می دود

رودم، روانم می دود

آتش در این پیمانه است

بس شعله ی دیوانه است

جام اش پر از شور و شرر

آ شعله ها بین سر به سر

جنگل همه جای من است

افسانه همراه من است

گرگ جدایی می دَرَد

اُویش مرا با خود بَرَد

 وقتی که چشمانم تر است

شیدا فقط در این سر است

نای فلوتش دل نشین

رقص مرا آ و ببین

چون جامه آتش تن کنم

در واژه ها وَشتَن کنم

افسانه می گردم ازو

شیدا شوم بی گفتگو

پرواز در من پُرپَر است

سد آشیان در این سر است

اینک درختم در به در

با تو می گردم به سر

.........................

اردیبهشت در دی شدن!؟

شیدا توانم کی شدن؟

.....................

دیدی خودت را در زبان

هم در زبانی هم نهان

هر لحظه با تو سر کنم

گل های جان پُرپَر کنم

یادت مرا شیدا کند

هر جا روم پیدا کند

با من درون شعله هاست

داغ و دلم چون لاله هاست

گریان شدم بسیار بار

بی تو کنارم بود خار

او دیو بود در آدمی

بی تو ندارم همدمی

لرزد کنون این دست من

آینه های مست من

سویی ندارد آ ببین

بر دیده ام چون گل نشین

تا دیده بان من شوی

یار جهان من شوی

خوشبختم و آوازه خوان

با من کمی اینجا بمان

بس خواب رویا دیده ام

گل ها ز تو خندیه ام

گم گشته بودم در به در

از خود چو گشتم بی خبر

در قالی غم های خود

پیدا نمودم تار و پود

تار من و پودم تویی

من هیچم و بودم تویی

از تو جوانی دیده ام

بس زندگانی دیده ام

از چشم تو خندیده ام

شرح جهان بشنیده ام

با تو بسی سر کرده ام

گل اشک پَر پَر کرده ام

این نامه ات، جام جهان

تکثیر گشته در نهان

.................

بگذار بخوانم نامه ات

دیوانه ام از خامه ات

...................

شعله ی عزیزم، نمی دانم چه بگویم و از کجا آغاز کنم و چگونه پایان دهم. بگذار با این شعر بسیار قدیمی که تا به حال شاید هزاران عاشق شکسته دل برای معشوق بی وفا نوشته باشد، از دل بگویم. بگذار بعد از این از بلندی و بیکرانگی حضور عشق در من، و از کوتاهی و بی جانی آن در تو، بگویند مردمان پیوسته و آن را عجیب ترین عشق جهان بخوانند. دانه ی اشکی بر نامه ی هزار بار مرور شده باز چکید؛ و شعله خواند:

«شکست عهد من و گفت هرچه بود گذشت!

به گریه گفتمش آری، ولی چه زود گذشت!؟

تو بودی و عشق بود و بهار بود و امید

تو رفتی و بهار رفت، هرچه بود گذشت!»**

چیزی شبیه آتش در صورت و صدایش می دوید. سر از نامه بر گرفت و با شرم به شیدا نگاه کرد و درجا چنین سرود:

ترک چون کردم من گودرز و گیو

یار من شد عاقبت اکوانِ دیو

شاه توس از کار من بد حال شد

رستم  از پیشم برفت و زال شد

کار من بود لحظه ای، همچون جنون

چون بگویم حال خود را من کنون؟

پای خود ببریده ام، با سر روم

آمدم پیش ات که از خود در روم

......................................

و نامه را ادامه داد:

شعله ی عزیز، نمی دانم پسر سرابیان چه برتری بر من داشت که آفتاب زلال نگاهم بردی و در پای تیرگی ها شکستی. حالا با آتش شعر هایم که به پای تو ریخته ام تا کنون، چه می کنی!؟ آه ...! چه زود شکستی و با دیگری چه راحت پیمان بستی!

 تو این روز ها سرت حسابی شلوغ است؛ و از سویی دیگر به قلم نمی رود این دست. پس بگذار کوتاه کنم سخن:

«این عجیب ترین عشق دنیاست

طولانی ترین عشق دنیا

و کوتاه ترین عشق دنیا!

کوتاه برای تو

طولانی برای من

و عجیب برای دیگران!»

(اَفرا جنگلی)

شعله: نه عزیز دل من! کار من و حکم تو، هر دو بیراه بود و پَرت بود. عشق نامیراست چون خور اختری، وای بر من! وای بر  من! دیده بودم سرسری!

رفتم بریدم از سراب

انداختم خود را به آب

با مهر تو آغشته ام

بس تیرگی را هِشته ام

در چشمه ات شستم دلم

روشن شدست آب و گِلم

بر شمع تو پروانه ام

از نام تو دیوانه ام

تو شعله ای شیدا منم

افتاده ای در این تنم

عشق ار بُوَد محکم، غریب،

گر شعله ها داری به جیب،

در سر تو را سد نی بُوَد

مرگ از سراب ات کی بُوَد؟***

*نقدی بر شعر صائبِ تالش - افرا جنگلی - شاعری جوان، اما خوش فکر و زبر دست.

**آنچه از دیگران می نویسم، شاید نود و هشت درسد اش از حافظه است. اگر اشتباه نکنم، آن دو بیتِ از ژرفای دل بر آمده، باید از آنِ بو علی سینای بزرگ باشد.

*** باری، اگر غم نان بگذارد، زود به زود قرص آفتاب را خواهیم دید.(برداشتی از شعر «نان» مسعود احمدی****) این شعر افرا جنگلی - آرش عاقبتی خطبه سرا - به این همه زحمت و افسانه سرایی من می ارزید. زیرا این شعر یکی از بهترین های شاعران تالش است به زبان فارسی دری. این همه ساده و ژرف سرودن، نشانه ی بارز ذاتاً شاعر بودن است.

**** نان

از خانه بیرون می شویم پیش از طلوع

و به خانه باز می آییم از پسِ غروب

گرده نانی مجالمان نداد

تا قرص آفتاب را ببینیم!

 زیر نویس 1 - این یک داستان واقعی است که سال ها پیش از یک دوست لاهیجانی خود شنیدم. می گفت: سرم در زیر آب، لابلای ریشه گیر کرده بود و در عرض چند ثانیه تمام فیلم زندگی از جلوی چشم جان گذشت.

من این داستان را در جا های مختلفی خوانده و شنیده ام که در چنان لحظاتی این واقعه ی غریب در مغز آدمی رخ می دهد.

چرا؟

شاید برای این که در لحظه بن و بست که بوی مرگ می دهد، در حافظه ذات آدمی در پی زندگی می گردد.

مغز از کجا می داند که بوی مرگ می آید!؟

این یک تجربه است. تجربه ای که همیشه از آنِِ شخص ما نیست؛ آن را می توانیم ارث هم برده باشیم. تجربه ای ژنتیک است. دانشمندان اینک عقیده دارند که بسیاری از ترس های ما نشانه ی همین ارث بردن است. مثل ترسیدن از مار و ... زیرا گذشتگان ما پیوسته در جنگ و گریز با خطر بودند که اثرات آن ثبت گردیده؛ و بعد به نسل های آینده منتقل شده. و بسیاری از سترس های وجود ما که با حوادث و کُنش های روزمره زنده می شود؛ در واقع بیداری همان حس خفته است در نهانگاه آدمی که یادگار سده ها و هزاره های تاریخ است. 

و بهترین شکل مبارزه با آن، این است که ما به خود بقبولانیم که این ترس ها واهی و عکسی از ترس پیشینیان ماست، که افتاده بر صفحه ی جانشان و به ما رسیده. پس بی خردی و بیهودگی است، اگر ما در دایره ی دلهره ی دیگری بنشینیم و در ناخود آگاه خود تأثیر هزاره های دور را در خود ببینیم، و چیزی را بپذیریم که وجود خارجی ندارد.

 درسد بسیار اندکی از اضطراب و ترس آدمیان بُن منطقی دارد. بخش عمده ی آن زاییده ی خیال است، و یا امری ژنتیک می باشد. کسی که این را بتواند به خود بقبولاند، انسانی آرام و دارای شخصیتی استوار می گردد. آری، رفع آن دشوار کُشنده، به همین راحتی است. باور نکردنیست؛ ولی این سبک ساز،  این رهاگر، این شیرین ، این دل پذیر، این کم نظیر، حقیقت دارد چنان، که هیچ دارویی به پایش نمی رسد. 

+ نوشته شده در  شنبه ۳ تیر ۱۳۹۱ساعت 14:15  توسط لیثی حبیبی - م. تلنگر  |