وَشتَنِ واژه ها

مقاله، خبر، تحلیل، نقد و نکته

بهار بی نشان شدیم؛ از این بودیم، از آن شدیم؛ به کوچه ی خزان شدیم ... 3(از منظومه ی کوتاهِ صبور)

 سلام دوستان
منگفتی را لحظاتی پیش در خارج از میهن نوشتم که بخاطر بسیار مهم بودن آن در پستی در وبگاهِ «جنگلِ مظلوم» گذاشتم و کمی بسط دادم. اما قبل از خواندن آن، لازم است دو پست آخر این وبگاه خوانده شود، زیرا آن نوشته در واقع ادامه ی این دو مطلب است.

لطفن کلیک کنید.

زیبا و همیشه بهاری، با استواری و کوهواری

سلام دوستان

پیش از نوشتن اصل مطلب باید این نکته ی مهم را بیان دارم که من با افراد دشمنی ندارم، بلکه با نظرات آن ها برخورد می نمایم و موضعگیری می کنم. به همین دلیل حتی برای آدم هایی که شباهتی به من ندارند نیز گاه بخاطر آزادگی و عدالت خواهی شان می نویسم؛ یعنی بخشی از سخنان آن ها را مورد تأیید قرار می دهم در حالی که می توانند حتی مخالف من باشند. به این رسیدن را من هنر می دانم. البته این تأیید، جاودان نیست و تا زمانی ادامه دارد که فرد را خائن به انسان و انسانیت و اگر ایرانی است، خائن به میهن ندانم. پس تأیید کسی به هیچ رو تأیید جاودان نیست؛ یعنی همینکه متوجه شوم فرد دروغگو و شعارپاشی ناپاکیزه خو است، آنوقت بیشک برخوردی دیگر با او خواهم داشت. در این ده سال اخیرِ قلمزنی در اینترنت، پیوسته اینگونه بوده ام چنان، که بار ها دیده ام نظر من باعث تعجب بدخواهانِ تیره دل شده است.

با همین طرز تفکر بار ها برای گمراهانی که در جای دیگری بر علیه من به شدت خرابکاری کرده و زهر پاشیده بودند، نظر موافق نوشتم - از این قلم نمونه آنقدر فراوان هست که به آوردن گواه احتیاج نیست. 

چرا من این شیوه را برگزیده ام؟

برای اینکه احساسات نتواند بُن مایه ی قضاوت گردد در من. من این را به آسانی بدست نیاورده ام؛ این حاصل عمر است. و هم حاصل تربیت خانوادگی و تربیت خردگرایانه ی تالش هاست. «عقلی ریَه گا ریَه کو پیلتَرَه»(ضرب المثل تالشی) = رَدِ عقل از رَدِ گاو هم بزرگتر است.1 در فرهنگ خرد گرا و ضد خرافات تالش ها(فرهنگ شاهنامه ای)* سه اصلِ اساسی وجود دارد که هر یک دارای فرعیاتی نیز می باشد؛ آن سه اصل، داشتنِ خرد، مهربانی و دلیری است، که نبود هر یک از این سه، فرهنگ و اخلاق و در نتیجه عملکرد آدمی را ناقص می سازد. زیرا پندار او را از خلوص تهی می کند و گفتارش را با دروغ و سیاست بازی می آمیزد؛ و در نتیجه رفتار حاصل آن بیشک تباهی است و بس. و رَوَندِ این موضوع تا حدی پیچیده است که به دام نشسته از کودکی، فکر می کند که ریا و "زرنگبازی" هنری ست چنان، که مپرس. به همین خاطر است که یک ایرانی منافع جوی لقمه گرای خائن به میهن وقتی خود فروشی می کند و برای دشمنان این سر زمین تننازی می نماید خوش رقص، گاه براستی فکر می کند که نه تنها برحق است، بلکه کاری بزرگ انجام داده -  فرو شدن و ندانستن.

چرا او چنین فکر می کند؟

برای اینکه در محیطی بزرگ شده که نیک می داند ریا و دروغین باوَر، هست نان آوَر. و او اینگونه نان آوری را هنری می داند که هرچه "زرنگتر"، "پیروزتر". 

آیا این فقط حاصل امروز است؟ خیر؛ این را ما در طول تاریخ وقتی مادران و پدران ما تار و مار می شدند، در حافظه ی خود داریم. درست مثل کسی که حتی دیدن عکس مار برایش چندش آور است. آیا این چندش فقط برای آن است که مار همین لحظه خطرناک و گزنده است؟ خیر؛ بلکه هم بخاطر آن است که حمله ی تند و لحظه ای مار(آنطور که رسول پرویزی در «شلوار های وصله دار» از آن می گوید)، و کشته شدن مارگزیده، از دور دست تاریخ در نهانگاه جانش خانه دارد سیاه. آن سیاه خانه، گاه و حتی بسیار گاه کاری به کار ما ندارد؛ ولی همینکه دچار ضعف و گرفتاری شدیم، از اعماق به سطح آمده، بی اختیارِ ما حکم می رانَد بیرحم. «حسَنک وزیر ها» در میدانگاه های تاریخ از جلوی چشم ما می گذرند خونین، و می بینیم که آنسوتر دارند پوست می کنند فردی دیگر را. و یا از این دست تفتین و توطئه در تاریخ ما و کل جهان فراوان است که ناکسی در جمعی به کسی می گوید: «شنیده ام که قرمطی هستی!»

و مرد به نامرد جواب می دهد: «نه، قرمطی نیستم، لیک ثروتی دارم، هر اندازه که خواهی برگیر و این نام از من بردار.» زیرا مرد بخوبی، بسیار خوب می داند که شعار های نامرد از روی دلسوزی و یا اعتقاد نیست؛ بلکه برای چربتر کردن نواله ی آلوده است. و این داستان بلندِ جهان از آنِِ ما ایرانیان نیز هست. چندی پیش پای نوشته ی معلمی رنجدیده قول دادم که اینجا ادامه دهم که اینک امیدوارم این نوشته به نوعی آن بدقولی مرا نیز تا حدی جبران نماید.

باری، چون ما و کلِ مردم جهان دچار چنان تاریخی در حافظه بوده ایم نسلانسل، پس ریا ورزیدن و در پی  آن لقمه ی چرب دیدن را هنر می دانیم؛ بی آنکه بدانیم که دیرتر در گِل آن حتمن می مانیم. طبق یک اعتقاد کهن تالش های کوهی، زمین زنده و عادل است و دستی به نام دست طبیعت دارد که هیچ کس را توان گریز از آن نیست. «این جهان کوه هست و فعل ما ندا - سوی ما آید ندا ها را صدا»(مولوی بزرگ)

و این داستانی بلند است که در این اندک و بیش نگنجد.

در همین "ناراستا"ی سود جویی به هر قیمتی، کسانی هستند که برای داشتن سنگری، به دشمنان سر زمین مادری خود پناه می برند داوطلبانه، تا هرچه بیشتر جایگاه خود را محکم ساخته باشند؛ و یا اینکه به شکار شدن تن در می دهند با همان احساس. پس اینان را در آب و نمک می خوابانند برای روز هایی خاص و هم برای همه ی روز ها. ولی در روز های خاص آن ها باید نقشی چنان بازی کنند که ارباب به آن ها هرچه بیشتر امیدوار گردد. پس اگر بردند او نیز "پیروز" میدان است، و اگر نه، دستمالی کاغذی ست که دماغی را با آن پاک کرده اند و تمام. در همین ناراستا گاهی مافیای ضد بشری حتی گنده های پرورده ی دست خود را بسیار بیرحم مانند ته سیگاری زیر کفش لِه می کند و یادش می رود که لحظاتی پیش بر لبانش بود.

بر مبنای همان طرز تفکر که: هرکسی اگر حرفی درست زد یا سخن او در راستای عدالت و آزادی بود، بی آنکه در مسیر فکری من باشد، آن بخش درست را تأیید می کنم؛ البته این تأیید تا زمانی ادامه دارد که دلیلی جدی بر ناصادق بودن او نداشته باشم. با توجه به همین منطق، چندی پیش در پای سخنان آقای مهدی خزعلی در «رادیو فردا» از ایشان بخاطر آزادگی او دفاع کردم. ولی امروز در مصاحبه ی ایشان در همان رادیو با آقای حسن جعفری(در آن میزگرد رادیویی، حسن جعفری با سه نفر رد صلاحیت شده یعنی هوشنگ امیراحمدی، مهدی خزعلی و قاسم شعله‌سعدی به گفتگو نشسته) دیدم او از اسم رمز مافیای ضد ایران و ضد انسان سود جسته؛ بدین وسیله دفاع سابق خود را از او پس می گیرم و آن حرف های او که ظاهرن بوی آزادگی از آن ها می آمد را صادقانه نمی دانم.

 چندی پیش دیدم در مصاحبه ای می گفت:(نقل به مضمون) - خدا در قرآن گفته: «من نمی گذارم دشمنان، شما را ببینند.» و ادامه داد: من یکبار آمدم خانه مأموران امنیتی جلوی در جمع شده بودند تا مرا دستگیر کنند، ولی مرا ندیدند و من در را باز کرده وارد خانه شدم!(این فیلم در اینترنت موجود است). اگر منظور این است که ایشان مقدس و معجزه کننده است، حد اقل لطف کنند و اجازه بدهند مردم از معجزات حضرت ایشان بگویند.

  گاه زرنگبازی های کودکانه ای دارند، چنانکه در همین مصاحبه وقتی آقای شعله سعدی دستش را در بابِ موضوعی حقوقی رو می کند، بدون اینکه سوال بعدی مصاحبه کننده را کامل جواب دهد، بعد از دو جمله ی ناقص، می رود تا از یک موضوع به اصطلاح حقوقی حرف بزند تا بگوید، فقط شعله سعدی نیست که حقوق خوانده، من نیز بلدم. مصاحبه کننده مُچش را گرفته حرفش را قطع می کند و می گوید، اول به سوال من جواب دهید؛ و او را مجبور می کند که به اصل موضوع برگردد، و اینجا نیز زرنگبازی او لو می رود. در ضمن جناب دکتر در آن مصاحبه به دانش خود نیز می نازد؛ حال منِ بی سواد سوالی دارم: فرایند یعنی چه؟ تغییرات بخش نخست آن واژه ی مرکب بیجای جدید در طول تاریخ کدام است؟ و چگونه، روی چه قاعده ای تشکیل شده؟ یعنی اجزای آن کدامند و تاریخِ قدیم، میانی و جدیدش کدام می باشد؟

حال این پرسش را آقای خزعلی ممکن است از حافظه پیاده کند که: پس دیگرانی که از آن اسم رمز ضد ایرانی - "فرایند" - سود جستند، چی؟

جواب من: آن ها بر سه دسته اند، 1 - اصلن در جریان این بحث و اسم رمز کردن آن از سوی دشمنان ایران و اصلاح آن واژه ی بیجا از سوی من نیستند. پس مثل هزاران واژه ی غلط جا افتاده در زبان های جهان آن را بکار می گیرند و این عادی است. 2 - عده ای دیگر برای تسویه حساب با حبیبی عدالتخواه و عاشق طبیعت و جنگل آن ناشیوه را انتخاب کرده اند. به عنوان مثال در متنی که در یکی از پلوخوری های ضد جنگل که در واقع ضد تنفسگاهِ سبز ایران زمین بود، اگر اشتباه نکنم، آن واژه ی بیجا را دوازده بار بیهوده تکرار کرده بودند. این دشمنی های حقیرانه بیشتر برای باندبازی و دریافت لقمه ی آلوده ی چرب است در منطقه ی ما. و یا از بیماری بسیار خطرناک خود شیفتگی و خود خواهی های بیمارگونه سرچشمه می گیرد. و این در حالی است که من این ها(این افراد) را از یک رسوایی عظیم تاریخی نجات داده ام. لازم شد گواه های سخن خود را بر می شمرم. ولی هنوز هم آن ها را جزء دوستان و عزیزان خود می دانم؛ یعنی دشمنی ای با آن ها ندارم؛ اگر می نویسم برای این است که بیشتر مطالعه خود شناسی کنند و بعد از آن نه برای دیگران، بلکه برای رها شدن خود از استرس ها و درگیری های کشنده ی درون که حاصل ضربات و بیماری هاست، با بیماری های درون بستیزند. این شدنی ست وقتی که زلال اندیشه شوی. به خود شناسی عمیق و هم تمرین برای برگشت به داشتن انصاف نیاز است و در نتیجه نجات حتمن شدنی است. اگر دوستان خود توان غلبه بر افکار ویرانگر درون خود را ندارند، از دیگران(مشاور، متخصصین) کمک بگیرند.

من، این آدم کوچک و دلسوز بشریت، هم آماده ام اگر خواستید با هم خصوصی مکاتبه نماییم تا هم دانش اندک خود و هم تجربه ی عظیم خود را در اختیارتان بگذارم. حاصل تجربه ی بیش از چهارده سال زیستن در این شکنجه گاه را حاضرم برای اینکه بکار گیرید، با شما در میان نهم. به «ده نامه + چهار نامه، برای یک دوست ناشناس» نیز می توانید در همین وبگاه رجوع نمایید. البته آنجا از گفتن خیلی حرف های لازم خود داری شده، ولی در مکاتبه ی خصوصی که بیشک برای همه ی عمر خصوصی خواهد ماند، خیلی روشنتر سخن خواهم گفت.

شاید آن عزیزان بگویند تو می دانی ما چقدر زخم در درون داریم؟ باید عرض کنم که اگر زخم های درون خود را یک روز بنمایم، شاید از وحشت بگریزید؛ ولی به هنگام قضاوت و حتی اندیشیدن به دیگری، همیشه، تکرار می کنم، همیشه به خاطرات مانده از زخم ها می گویم: بروید گم شوید! من نمی گذارم شما یعنی دیروز مرا برده ی خود سازد و امروزِ مرا خراب کرده و وجدان مرا به یک سیاه چاله ی غمناک بدل سازد. چیزی که در بسیاری از قلمزنان زخمی و به شدت بیمار پیوسته می بینم و دلم سخت به حالشان می سوزد، زیرا آن ها هم انسانند که می توانستند آن گره گاه(عقده گاه) که امروز هستند نباشند. آیا آن ها گناهکارند؟ طبیعی است که خیلی از آن ها از مظلومان و رنجدیگان تاریخ اند؛ یعنی در گذشته به آن ها بیداد شده؛ ولی این دلیل بر آن نمی شود که انسان خود را بی مسئولیت بداند و بعد از خود فروشی تف سر بالا به سوی خورشید پرت کند چون زخم دارد. اگر آن بیچارگان جای من بودند چه می کردند؟

طبیعی است که اگر من با این ژرف بینی، انصاف و خوشدلی نمی زیستم، هرگز نمی توانستم بیش از چهارده سال شکنجه ی جسمی* و روانی شبانه روزی را تحمل کنم. شاید برایتان باور کردنی نباشد وقتی می بینم از آزار من لذت می برند و چند "قلمزن" مزدور تیره درون را در داخل و خارج کشور بر علیه من بکار می گیرند و یا از نظر اقتصادی برایم پیوسته مشکل ایجاد می کنند، و یا مرا در تنهایی نسبتن مطلق قرار می دهند تا درجه ی مقاومت انسانی در هنگام بودن در تنهایی را بسنجند و هم از رنج دیگری لذت ببرند، و هزاران نکته ی سیاه از این دست، که اگر بنویسم حاصل نوشتن، چندین کتاب است؛ و همزمان ایرانیان به اصطلاح فعال در "اپوزیسیون" و خائنین به بشر(مسئولین حقوق بشر) تیره دل و دستور بگیر، سکوت می کنند؛ به کودک، به زن، به زیبایی قسم بار ها و بار ها از اعماق وجود دلم برایشان سوخته که چرا انسان که می توانست گاندی شود، اینگونه حقیر و ناکس گشته سقوط کرده!؟ وقتی دندان های مرا در جوانی نابود می کنند تا با لثه غذا بخورم؛ وقتی موهای انبوه مرا یک شبه سفید کرده می ریزند بر زمین، تا از منِ انسانِ پُر از سرزندگی و شادابی، پیری در هم شکسته بسازند، همزمان هم در من خشم بر می انگیزند و هم دلم به شدت برایشان می سوزد وقتی می بینم به اعماق لجن تاریخ سقوط کرده اند. آری، دلسوزی از سوی من برای ناکسان؛ چیزی که شاید هرگز حتی در خیالشان هم نگنجد.

* شکنجه ی جسمی به مواردی خاص مثل نابود کردن دندان هایم جلوی چشمانم و ... بر می گردد. ولی بیشتر شکنجه ها روحی است که می خواهند هم جسم را پیر و در هم شکسته سازند، چنانکه کسانی که چند سال پیش مو های سیاه فر پر پشت مرا دیده اند، حالا باورشان نمی شود که من همان لیثی حبیبی ام که دیده بودند. و دیگر هدف از نظر روحی در هم شکستن است تا آن شوم که می خواهند. بار ها به من ثابت کرده اند که همه، تکرار می کنم: همه، در خدمت ما هستند. مثال کسی آمده چیزی را در وصف کار و حال من نوشته؛ چند روز بعد دیده ام که مجبور شده زانو بزند. و یا من نکته ای مثبت از کسی دیده ام و بیان کرده ام؛ چند روز بعد آن فرد که هر دو به هم حس دوستی داشتیم را وادار به زانو زدن کرده اند! و این از عجایب روزگار است. البته عده ی زیادی از اپوزیسیون چی های عاقبت اندیش همین همکاری را با برگزیدن سکوت انجام می دهند، زیرا نیک می دانند که نان پرداز همان سکوت را از آن ها می خواهد. یعنی می دانند که آن سکوت پاداش دارد و بزرگترین همکاری به حساب می آید. چرا بزرگترین همکاری؟ بسط این سخن توضیح طولانی احتیاج دارد که بمانَد؛ زیرا من دارم اینجا چندین کتاب را خلاصه نویسی می کنم. در این مدت چهارده سال شکنجه ی جسمی و روانی شبانه روزی فقط و فقط یک بانوی شریف ایرانی، که هیچ شناختی پیش از آن از هم نداشتیم، به کمک من شتافت؛ ولی نتیجه ی فعالیت او در کشور سوئد به ادارات فرمانبردار دولتی کشور آلمان رسید که یعنی هیچ. البته دیرتر برای اینکه او بداند با چه موجودات کثیفی طرف است، به ایمیل او حمله کردند و همه چیز را برباد دادند.

ولی جواب آقای لاهیجی به من متنی بوده که در ادامه خواهم آورد.

 

عزیزان من، شما فکر می کنید به این علم نجاتبخش*، آسان رسیده ام؟ نخیر، برای نجات فراوان خوانده ام؛ ژرف اندیشیده ام؛ و هم بیشمار فیلم سخنرانی متخصصین بزرگ را گوش داده ام. سال ها با زخم های دیروز، با سگ های درنده ی نهانگاه جنگیده ام تا اینکه رهایم کرده اند. رهایت که نمی کنند؛ ولی دیگر به تو امیدی نیز ندارند در لحظه قضاوت؛ زیرا می دانند وقتی ظاهر شدند، جواب تو به آن گله ی وحشی درنده ی گرسنه ی بیدار شده، چیست. البته فقط اثر زخمِ دیروز(زندگی خود ما) نیست؛ اثر تاریخی زخم ها نیز هست؛ که حالا نام آن ارث بردن می باشد. توضیح این شماره را مقداری گستردم تا عزیزانی که بار ها در منطقه بخاطر لقمه نان و یا خود خواهی های پر از بیماری بر علیه من عمل کردند، ژرفتر از پیش به این دوست خود بیندیشند. باور کنید که کسی حاضر نیست خود را اینگونه در میدانگاه سنگ پرانان قرار دهد بی سنگر؛ این کار من بخاطر عشق به انسان و حفظ انسانیت است. زیرا وقتی من می بینم انسانی فرو شده، به شدت رنج می برم. آن بزرگ مرد تاریخ برای بازی با کلمات نبود که گفت: «بنی آدم اعضای یکدیگرند، که در آفرینش ز یک گوهرند؛ چو عضوی بدرد آورد روزگار، دگر عضو ها را نمان قرار». این سخن بخاطر ارتباط های روانی تاریخی ای که ما با هم داریم سخنی عمیقن علمی و بسیار دقیق و درست است. حتمن دیده اید گاه وقتی دشمن شما در لجن می افتد افسوس می کشید؛ این افسوس فقط برای سر زنش انتقامجویانه نیست، بلکه هم براستی در آن دلسوزی هست که از نهانگاه بر می خیزد، به سر می نشیند و بر زبان جاری می شود و یا بر صفحه نقش می بندد. این بخش را عمدن بسط دادم تا عزیزانی که به دام بعضی نابکاران افتاده اند و بار ها بر علیه من در انواع تفتین و توطئه برای پیشبرد تفرقه در منطقه شرکت جسته اند، بدانند که وجودشان همچنان برایم عزیز است؛ زیرا سال هاست که کینه توزی را در خود کشته ام؛ اگر فریادی در سخن من گاه می بینید از روی دلسوزی و برای بیدار کردن سنگین خوابان است.

* فراز نجاتبخش را بکار بردم؛ خوب است اضافه کنم که آن سخن یک شعار نیست؛ من راه یافتم و در این بیش از چهارده سال توانستم، گرچه نیمه جان و شکنجه شده، زنده بمانم و تا حدی که امکان بود سلامتی خود را حفظ کنم. گرچه بخش هایی از اثرات ضربه های وارد شده می تواند جبران ناپذیر باشد.

3 - ولی دسته ی سوم کسانی هستند که مافیایی عمل می کنند و سازمان داده شده و دستور بگیر، مزدور و به شدت ضد  ایرانی اند. و کاملن آگاه می باشند؛ یعنی خوب می دانند که پروسه = رَوَند، هرگز فرایند نیست. و هم می دانند که من بار ها اخیرن اخطار داده ام که این واژه ی کذایی به اسم شب و اسم رمز مافیای ضد ایرانی در خارج و داخل میهن بدل شده. و هم در بابِ این بحث بلند چندین ساله آگاهی کافی و کامل دارند.

در ضمن لیثی حبیبی - م. تلنگر نه فقط هیچ نقدی بر شما ها نداشته که هیچ، بلکه گاه در تأیید سخنان شما ها صادقانه نوشته تا بگوید: من با آدم ها دشمن نیستم؛ من با نظرات منصفانه برخورد می کنم. یعنی حتی اگر کسی بزرگترین ضربه را بر من وارد آورد، با گره مندی(روان عقده زده و بیمار) که رسم روزگار است با او برخورد نمی کنم زیرا این نوع برخورد در قضاوت را دشمنی با انسان و انسانیت و وجدان و عدالت و انصاف می دانم که همه ی عمر را برایشان گذاشته ام.

نتیجه: 1 - برخوردی با هم نداشته ایم تا کینه توزی شما را برانگیخته باشم و شما در پی انتقام باشید. 2 - شما ها(گروه سوم) دقیق با معنی آن واژه که بار ها از سوی من تکراری نوشته شده آگاهید و خوب می دانید که «فرایند» هیچ ربطی به «پروسه» = روند، ندارد. 3 - پس آنکه این نداند کیست؟ که خود را یواشکی به آن راه زدن، زیبا نیست.

من خود را وجدان زمانه ی خود می دانم، پس تا یک طرفه در سخن به قاضی نرفته باشم، آماده ام با آقای مهدی خزعلی در بحثی عادلانه شرکت جویم و هَزار دلیل خود بگویم.

این همان چیزی ست که از فرهنگ خرد گرای تالشی آموخته ام و به جان و دل دوخته ام تا اثر «زخم»(دیروز) که در همه ی ما کمابیش هست، نتواند بر قضاوت من تأثیر بگذارد. البته گذشته از آموختن از زندگی و مطالعه و تأثیر پذیری از فرهنگ خردگرا و زلال تالشی، خانواده نیز تأثیر ژرف خود را داشته، چنانکه یکبار پدرم برایم اینگونه سخن گفت به یاد ماندنی - اول نمونه ای تاریخی آورد و بعد گفت: حال که در ره آزادی و عدالت هستی، هرگز در لحظه ی خشم قضاوت مکن، که شتاب و خشم می تواند آدمی را به یک قاضی ظالم بدل سازد. پس اگر حتی دیدی نامردی زیر پایت افتاده و همزمان به تو توهین می کند؛ خشمگین مشو، زیرا تو دیگر از آنِ خود نیستی؛ ولی به هر حال تو انسانی و اگر دشمن با پلیدی کردن و سرتغی در تو خشم بر انگخیت، آن لحظه هرگز دست به تصمیم گیری نزن؛ قدم بزن، آب سردی بر سر و صورت بپاش، بنوش و بعد در خونسردی کامل تصمیم بگیر؛ پس بدان اگر این شیوه برگزیدی برده ای، وگرنه ز دست خود خورده ای.(نقل به مضمون)

زنده یادش جاودان باد!

چو خورشید بودی صبوحی زده - ز آتش به اندر چو جشن سده

...

و باز سوالی دیگر پا پیش می کشد: چه رخ داده که اینگونه می تازند بیرحم!؟

جواب: زیرا لیثی حبیبی - م. تلنگر، دیگر یک فرد نیست، یک طرز تفکر است پرسشگر در این جهانِ مصنوعی به آشوب کشانده شده؛ و به احتمال قوی خنثی سازی این متن که در پایین می آید از شماره ی دوی همین پست باعث آن برخورد ناحق شده است.

«... ولی در این کارزار بزرگ و بیداد عظیم تاریخی و شکنجه های روانی شبانه روزی که بیش از چهارده سال طول کشیده و من فراوان توضیحات آزار دهنده نوشته ام* و روشنگری ها کرده ام و برای اینکه وارد جزییات و تدقیق شویم، صادقانه ترین برخورد ها را نموده ام و همیشه اعلام کرده ام، بیایید در یک جلسه ی عمومی حقوقی بی پرده، همه چیز با بیان حقایق باور نکردنی روشن شود تا اینترنت چی های فرصت طلب، بی وجدان، بیرحم، بی خانواده و مواجب بگیر نتوانند خرابکاری کرده و فاجعه های عظیمی را با انشا نویسی های نانجویانه لوث کنند؛ ولی دیده ام همچنان برای چرب تر کردن نواله ی خود ادامه داده اند و جای بخششی برجای نگذاشته اند. از سوی دیگر من حق ندارم حق دیگران را ببخشم؛ پس شرکای جنایتکاران باید جواب دهند.

باز تکرار می کنم: بیایید در یک جلسه ی عمومی حقوقی رو در رو و چشم در چشم همه چیز را به زلالی روز های آفتابی ییلاقی روشن سازم چنان، که هیچ نکته ی ناگشوده ای برجای نمانَد. از این صادقانه تر و روشنتر سخن می خواهید؟ و در همین راستای روشنگری بسیار صادقانه وقتی می نویسم «برانداز نبوده ام»، یعنی پس به کدامین دلیل برای سرکوب من بوجه ای بزرگ در نظر گرفته شد!؟ و در این پول کَنی عده ای خودی به همراه عده ای برانداز و از جمله بعضی مقامات خارجی از آن بودجه برخوردار شدند!؟(برخوردی کاملن حقوقی از سوی من). راستی، این متضاد ها چگونه با هم به توافق رسیدند!؟

ای کسانی که با بی وجدانی کامل و یا شتابزدگی براحتی به قضاوت می نشینید، چرا چشمه ی وجود آنگونه آسان گِل آلود می سازید برای لقمه ای چرب و یا ارضای خود خواهی ها و بروز بیماری های درون خود!؟ چرا به کلمه، به سخن، به خود و به دیگری احترام نمی گذارید!؟

«به به! خود سوزی! چه رسم خوبیست! پایشان چوبیست! پس بی دق الباب می توان در خانه شان فرود آمد؛ می توان از خود آنها دشمن ساخت، و بر آنان تاخت.»

طبیعی است که اینجا اشاره ی من به انسان های شریف و صادقِ اشتباهگر است؛ وگرنه خود فروشان را حسابی دیگر است.

 

باری، در هزینه گاهِ تاریخ، "پاداشی" چنان عظیم و سنگین گرفتم که باور کردنش دشوار است. بار ها شنیده بودم که «یک شبه مویش سفید شد»؛ و اندیشیده بودم به آن فاجعه ها. حالا ولی دقیق می دانم چه بر آن ها گذشته. مو های فرِ پر پشت من چند تار سفید داشت در اطراف گوش هایم که شیک و سرحال آمدم اینجا. ناگهان در مدتی کوتاه سر و صورت سفید شد و در همان مدت نسبتن کوتاه مو های فر پر پشت من که به خاطر انبوهی قابل شانه زدن نبود، ریخت. دندان های مرا به روزی انداختند که حالا مدتهاست با لثه غدا می خورم. یک عدد کفش پلاستیکی که پیش از این به هیچ رو نمی پوشیدم می خرم و تا پاره شدن برپای دارم. طوری تنظیم می کنند که در آخر ماه پولی در جیب من نباشد؛ که داستانش طولانی است و در این اندک نگنجد. نخیر، من فردا نه برای خود و خانواده ی مظلوم خود، بلکه بخاطر حقوق انسان، بی وجدانان سنگین دل را که به آسانی از موال لقمه بر می گیرند و هرچه زشتی به سر، نخواهم بخشید.*

* خواننده هر بار توضیحات مرا می خوانَد و تمام. ولی من برای نوشتن هر یک از این متون پر از ضد زندگی رنج های بیشمار می برم. در ضمن تلاش می کنم واژه ی بشر که به وسیله ی مشتی حقوق بگیر و کارمند منطقه ای لوث شده را بیان نکنم؛ طبیعی است که منظور من از «حقوق انسان»، همان «حقوق بشر» است که در «اعلامیه ی جهانی حقوق بشر» ذکر شده. برای اینکه انشا ننوشته باشم، آماده ام این موضوع را نیز در آن جلسه ی تاریخی به اثبات برسانم که سازمان های "حقوق بشری" همانند بسیاری دیگر دروغی هایی بزرگ اما پر از پُر رویی اند. در این سر زمین - مرکز اروپا، مرکز "دمکراسی" - مردم حتی حق ندارند به خانه ی من مهمانی بیایند. در همین سر زمین که بر علیه من جنایاتی باور نکردنی صورت گرفته به یک هموطن بندی من جائزه می دهند تا بگویند ما اینیم!

بله، حقوق بشر چی ها یک سری کار هایی را که وارد خط قرمز های اربابان جائزه بده و بودجه پرداز نشود را انجام می دهند؛ اما حق ورود به هر قانون شکنی و جنایتی را ندارند. «این گوی و این میدان»؛ بیایید جلسه ی حقوقی عمومی را تشکیل دهید «تا سیه روی شود هر کِه در او غش باشد»

 

فقط یک شرط دارم و آن این است: جلسه باید عمومی باشد، تا هیچ کسی نتواند پشت در های بسته پنهان شود.» 

این سخن کلی است و در ارتباط با عملکرد شخص خاصی نیست: مردم شریف، مظلوم و غارت شده ی ایران، گول در آب نمک خوابانده شده ها را مخورید؛ این ها برای ایران شما نقشه های سیاهی کشیده اند دراز. ولی شما ثابت کرده اید که در منطقه از هوشیارترین ها بودید و این برای خیلی ها آزار دهنده می باشد؛ زیرا هیچ کس ایران آرام، آباد، قدرتمند، قانونگرا و مستقل را دوست نمی دارد؛ پس بیایید به همه ی خلق ها و اعتقادات مردمان این سرزمین عمیقن احترام بگذاریم تا گفته باشیم: «برو این دام بر مرغِ دگر نِه، که عنقا را بلند است آشیانه»(حافظ جان). این را نیز نوشتم زیرا به خوبی دیده می شود که برای به جان هم انداختن خلق های میهن ما دارند روز شماری می کنند.

ایرانی! مبادا در این تیره شب تاریخ در شتاب مستانه ی پرواز، اردک جانت به دام بنشیند - در هیچ حالی به دریدن برادر و خواهر خود تن در مده.

آ که گِرد آییم به گِردِ گِرد ها.

پس زنده باد اتحاد همه ی خلق های میهن!

خوب است این را نیز بنویسم که مافیای ضد ایرانی در تالش زمین برایم پیام فرستاده که ما تمام زحمات ترا که در ایجاد حروف تالشی کشیده بودی، از بین بردیم و دیگر کسی «ع» تالشی را بکار نمی بَرَد و ... پس به همان حالت ناقص قدیم و یا دری وری جدید می نویسند و همه ی طرفداران تو نیز تسلیم شده اند!(نقل به مضمون)

جواب من: طرفدرانِ من میدی و باهار و هوما و مونی و ماجان و همه ی ناز جانان تالش و کلِ ایران زمین عزیز اند، نه چند نفر و یا چند ده نفر اینترنت چی که با یک پلوخوری ضد جنگل چنان مسیر عوض می کنند ناجوان و پست، که گویی آدمی سال هاست در آن ها مرده است؛ گرچه، فرد به این مردگی خود هنوز شاید پی نبرده است. و این غمباره داستانی بلند و دیگر است که بمانَد؛ فعلن وقت اش را ندارم.

پرسشی دیگر: آیا این ها می دانند که بازیچه ی دست مافیای غارتگر ضد ایرانی هستند!؟ بسیاری می دانند، چون ده ها بار با گواه های استوار افشاگری کرده ام، از جمله در باب ایجاد کنندگان اختلاف و جنگ بین خلق های میهن در منطقه ی ما بیشمار نوشته ام شبانه روزی. ولی طبیعی است که عده ای نیز ندانند و فقط در پی لقمه ای باشند. البته خیلی ها بعد از آن همه افشاگری نمی توانند ندانند، ولی خود را بیچاره می بینند زیرا می دانند که بخش بزرگی از ثروت در منطقه ی ما در دستان مافیای ضد جنگل و ضد طبیعت است؛ پس یواشکی سر فرود می آورند و یا گاه حتی تلاش می کنند شرکت خود در جنایات ضد ایرانی و ضد طبیعت را با زرنگبازی توجیه کرده خدمت جلوه دهند!

سفارش دوستانه ی من به آن عزیزان کم اندیشِ نزدیک بین این است: باور کنید که نمی ارزد برای لقمه ای این همه فرو شدن؛ پس تا خیلی دیر نشده خود را نجات دهید؛ یعنی از فساد و تباهی هرچه فاصله گرفته و در مسیر ایراندوستی و انساندوستی قرار گیرید. شاید بعضی بگویند: آقای حبیبی شما در دوردست نشسته اید و حال اقتصادی ما را درک نمی کنید.

جواب من: اینطور نیست دوستان؛ من همین حالا که دارم می نویسم کمتر از یک یورو پول در جیب من است(امروز روز شانزدهم ماه مه است)، در حالی که می توانستم(امکانش را داشتم) آدم نسبتن دارایی در این کشور باشم، که اگر لازم شد به جزییات می پردازم.

سوال: پس تا آخر ماه چگونه خواهم زیست؟!

جواب: چون اغلب در تنگنای شدید قرار می گیرم، پس مانند زمان جنگ محاسبه کرده و در همان آغاز ماه از مواد ارزان خوراکی تهیه می کنم تا بتوانم به آخر ماه بکشانم خود را. من در زیر این فشار روانی و اقتصادی وحشتناک و  در سکوت خائنین به حقوق بشر، خود را واقعن در حال و هوای زمان جنگ می بینم در یک زندگی محاصره شده و قحطی زده.

عزیزان من، نیفتید در این سیاه دام ها و بدانید که کل هستی شما را نشانه رفته اند آنجا. همان هایی که امروز ظاهرن به تکاپوی ضد حبیبی شما سخت دل می بازند، اگر لازم بدانند حتمن از شما دستمالی کاغذی و یکبار مصرف می سازند.

زنده باد ایران مستقل، آزاد و پیشرفته! که دشمنان این سر زمین از آن ایران متنفر می باشند؛ پس سخت در پی پاهای چوبین اند.

 «به به! خود سوزی! چه رسم خوبیست! پایشان چوبیست! پس بی دق الباب می توان در خانه شان فرود آمد؛ می توان از خود آنها دشمن ساخت، و بر آنان تاخت.»

 

و این هم نامه ی آقای لاهیجی خطاب به من:

«هموطن ارجمند، من بیش از 30 سال است که به این دیار پناهنده شده ام و با توجه به حرفه ام و مراجعه های بی شمار ایرانیان به من، به صراحت می گویم که بارها نظایر این ماجراها را برایم گفته و نوشته اند. از این رو به شما توصیه می کنم که به دنبال راههای حقوقی-قانونی نباشید که نه تنها نتیجه بخش نیستند که بیشتر مایه تشنج اعصاب و فکر و زندگی تان خواهد شد. گذشته را فراموش کنید و در همان گوشه عزلتی که انتخاب کرده اید، به خواندن و نوشتن و ورزش و کارهای هنری بپردازید.
امیدوارم روزهای بهتری در انتظارتان باشد.
عبدالکریم لاهیجی»

و من بعد از دو سال اینگونه برای ایشان نوشتم: «جناب دکتر لاهیجی عزیز سلام بر شما
همان فرمایش شما که در این متن که در سال 2015 برایم نوشتید را رعایت کردم؛ ولی اینک فشار در حدی است که واقعن بیش از این سکوت کردن ممکن نیست؛ زیرا زندگی مرا به یک جهنم بدل کرده اند. همینک مقدماتی را در دو وبلاگ خود که نشانی ها را براتون این زیر می نویسم، نوشته ام؛ که دیرتر مسائل بسیار اساسی و مهمی را آنجا خواهم آورد، تا شما و همگان با ریز جنایاتی که بر علیه حقوق من صورت گرفته بیش از پیش آشنا شوید.
با احترام و ادب
لیثی حبیبی - م. تلنگر»

 

و اینک این یادداشت سرگشاده را برای آقای دکتر عبدالکریم لاهیجی اینگونه می نویسم: اگر براستی مدافع حقوق بشر هستید و یک کارمند دستور بگیر نیستید(خیلی دلم می خواهد که دستور بگیر نباشید)*، لطفن جلسه ای عمومی تشکیل دهید تا من در آن جلسه برای همگان به اثبات برسانم که فاجعه ی رخ داده در زندگی من برای هیچ کسی پیش نیامده و موردی خاص و باور نکردنی است که مقامی یا مقاماتی دولتی در اروپا دست به چنین جنایاتی عظیم زده باشند(تروریزم دولتی). من آماده ام برای اثبات سخن خود؛ «این گوی این میدان»، تا «سیه روی شود هرکه در او غش باشد».

* روزی وزیر رفته بود به نزد مهندس احمد عاشور پورِ مدیر کل. گفتند: آقای مدیر کل، وزیر آمده و در کریدور نشسته، اجازه ی ورود می خواهد. گفت: بگویید جلسه داریم، نمی توانیم این لحظه شما را بپذیریم؛ منظر باشند تا جلسه تمام شود.

که وزیر بر می گردد و به همراه خود به شوخی می گوید: حالا معلوم شد که کی وزیر است و کی مدیر کل. جناب لاهیجی، ظاهر چهره ی شما شباهتی به آن بزرگمرد خدمتگزار میهن دارد؛ امیدوارم از اخلاق آن گیلک شریف و هنرمند و آزاده و کاردان و قانونگرا نیز چیزی در شما باشد. اگر باشد، باید در این پیچ خطیر تاریخ ببینیم؛ وگرنه گوش های ما پر است از شعارهای زیبا.

هوطنان عزیز، خوانندگان محترم، همانطور که می بینید این من نیستم که ادامه داده ام، بلکه این ها چیزی از من می خواهند که کار من نیست؛ پس آزار را ادامه می دهند. هیچ جمله ی من در این متون قلمپردازی انشاگونه نیست؛ برای همه ی آن ها گواه و گاه گواه های تکان دهنده دارم.

ای کاش به پرونده سازی و دروغپردازی بر علیه انسان ها پایان دهند که این راهِ چاره نیست. راه چاره به قانون و انصاف و خرد انسانی رجوع کردن است. اگر یکبار کاری زشت کردی فورن بهش اعتراف کن تا در ادامه جهانی از گندیدگی بار نیاوری. یک نمونه از پرونده سازی ها: زمانی موجودی پلید که در این جنایات مستقیم دست دارد(خودش به شخص من گفت که «من مبتکر این "کار" - جنایت عظیم - بوده ام)، به من گفت: آقای عباس معروفی نیز با این ها مشکل داشت و بعد با آن ها راه آمد و برایش امکانات وسیع در برلین ایجاد شد. از آنجایی که آن فرد پرونده سازی حرفه ای است، من دلیلی ندارم که به حرف او باور کنم؛ ولی فرض را اگر بر این بگیریم که آقای عباس معروفی را دچار مشکل کرده اند و او تسلیم گشته، من با تمام قوا در هر دادگاهی از ایشان دفاع می نمایم. زیرا من در این چهارده سال حصر تقریبن مطلق به اندازه ی یک زندگی 100 ساله ضربه ی شدید جسمی و روحی خورده ام. خوب طبیعی است که توان انسان ها گوناگون است؛ پس حرف آن ناکس بچه ی پرونده ساز نه در مورد معروفی بلکه در بابِ هر کس دیگری حتی اگر درست هم باشد، من باز با تمام قوا از فرد مظلوم دفاع می کنم. زیرا آنچه بر سر من در این سال های سیاه آمده، باور کنید که در گفتار نمی گنجد. باری، می گفت: بلایی که به سرت آمده به پیشنهاد من بوده؛ زیرا آقای معروفی از این ها ماشین تازه می خواست و آقای فرج سرکوهی نیز با تلفن خرج بزرگی را بر سر این ها آوار کرده بود و این ها، آلمانی ها را سخت عصبانی ساخته بود، که من رفتم و پیشنهاد دادم بعد از این هر ایرانی که آمد، بیایید برایش پرونده ای چنان بسازیم که هرگز نتواند پاس بگیرد. گاه آدم می مانَد که چه بگوید. این همان لحظه بود؛ ماندم چه بگویم.

 براحتی با آبروی انسان ها بازی می کنند. اوائل از این نوع برخورد ها بشدت جا می خوردم، ناراحت می شدم چون نمی توانستم باور کنم که افرادی رذل از سوی مسئولین شهری مأموریت بیابند برای خراب کردن دیگران؛ اصلن نمی خواستم باور کنم؛ دشوار بود.

برای من حرف های آن آدم شارلاتانِ پر رو خنده دار بود؛ یعنی چه!؟ چگونه مقامات دولتیِ شهری و ایالتی در آلمان به چنان ننگی تن در می دهند!؟ که در واقع تُف انداختن است بر قانون اساسی این کشور و بر دمکراسی و اعلامیه ی جهانی حقوق بشر. ولی بعد ها که گزارش بچه های سوئد که با همت بانویی شریفِ مقیم انگلستان صورت گرفته بود، به دست مقامات آلمانی رسید، اداره ی کار مرا صدا کرد ظاهرن برای امور کاری، آنجا آن خانم برگشت و در لابلای حرف هایش گفت: آن توطئه ی تجار و عده ای ایرانی دیگر بر علیه شما برای این بود که شما پاس نگیرید؛ ولی آقای حبیبی شما حالا بهترین پاس پناهندگی را دارید؛ فراموش کنید گذشته را.

گفتم: من کاری به گذشته نداشته ام؛ امروز امکان زندگی کردن را از من گرفته اند و توطئه و آزار شبانه روزی همچنان ادامه دارد. و همین سخن را خطاب به آقای لاهیجی نیز باز تکرار می کنم: زندگی من هر روزه دارد بمباران می شود، چگونه می توانم به قول شما «گوشه ی عزلت» بگیرم!؟ ضربات جسمی و روحی فراوانی در این بیش از چهارده سال برای در هم شکستن من بطور شبانه روزی زده اند و هر روز دارند به بیرحمانه ترین اشکال یا خود ادامه می دهند و یا در سایتی فارسی زبان به وسیله ی خود فروختگانی مثلن شاعر و نویسنده پی می گیرند. این فشار ها در حدی است که بعید به نظر می رسد بعد از رهایی از این حصر نزدیک به مطلق(یکی از بدترین انواع شکنجه ی روانی)* بتوان اثرات آن شکنجه ها را جبران کرد. اگر آقای لاهیجی فقط یک نمونه نظیر آنچه بر سرم آمده، بیاورند، آن وقت خواهم گفت حق با شماست. چنین نمونه ای وجود ندارد. نمونه ی جنایاتی چنین عظیم را من حتی در تاریخ نیز سراغ ندارم؛ به این شکل که در طول بیش از چهارده سال بطور زنجیره ای و پیوسته بر سر من آورده اند، واقعن سراغ ندارم.

آیا باور کنم که انسان دیگر مرده است؟

   
   
 

و در پایان سخنی با دوستداران کشور آلمان و همه ی انسان های مسئول جهان: دوستان بیایید مگذاریم جنایاتی چنین بزرگ که به وسیله افرادی خاص انجام گرفته به نام کل کشور آلمان نوشته شود. این ظلم عظیم حق این مردم با فرهنگ نیست که از ویرانه های جنگ یکی از پیشرفته ترین کشور های جهان را ساخته اند. گذشته از کسانی که در این سر زمین زیسته اند، تحصیل کرده اند، نان و نمک خورده اند و نسبت به آن مسئولیت دارند، فراموش مکنیم که همه ی ما در هر جای جهان که باشیم مسئولیت انسانی و تاریخی داریم. انسان هایی که هنوز اثری از انسانیت در شما ها باقی مانده، این سکوت ننگین را بشکنید و از قانون اساسی این کشور که مظلوم واقع شده دفاع نمایید. مگذارید چند اداره چی حق مردم این سر زمین و هم حق شخصی من و شما و هم حقوقِ کلِ بشر را اینگونه زشت نادیده بگیرند. من و شما مسئولیم در تاریخ، پس توهین به خود، توهین به انسان و قانون را بیش از این مپذیرید. این ننگ آنقدر عظیم است که به هیچ رو قابل پذیرش نیست و با سکوت نمی توان آن را ماست مالی کرد.

 

نکته: آنچه در این پست نوشته شد، پیشتر در برنامه ی نوشتن چند مطلب دنباله دار که گفته بودم می نویسم، نبود؛ که امروز با شنیدن آن گفتگو بر آن مطالب افزوده شد، زیرا در همان راستای شناخت درست از دوست و دشمن است که هدف من می باشد.

* نوشتم «فرهنگ شاهنامه ای» و نه فرهنگ شاهنامه؛ زیرا آنچه نامواژه و اسامی شاهنامه ای(رَشی آخور، رَشَه پِشت، رستمی ویسپینج و ...) در سرزمین تالش امروز ثبت است، بر می گردد به قبل از نوشتن شاهنامه ی جاودان از سوی بزرگانی چون دقیقی، فردوسی و ...

نشانی دیگر وبلاگ های من:

 

 

talshdulav.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 13:2  توسط لیثی حبیبی - م. تلنگر  | 

بهار بی نشان شدیم؛ از این بودیم، از آن شدیم؛ به کوچه ی خزان شدیم ... 2 (از منظومه ی کوتاهِ صبور)

نام من صبور است، پدرم بیتاب بود، نقش هایش، نقش بر آب بود؛ دنیا یکسر، سراب بود، خراب بود. چه بسیار که رفتیم، رسیدنی در کار نبود، پخته ای بر دار نبود. با میوه های گَس و نارس، باغ پُر از کالی بود و بس. نام من صبور است؛ مادرم هیمه را ماند؛ به هر بهار، خود می سوزاند؛ به تماشایش نشسته، گویند: به به! خود سوزی! چه رسم خوبیست! پایشان چوبیست! پس بی دق الباب می توان در خانه شان فرود آمد؛ می توان از خود آنها دشمن ساخت، و بر آنان تاخت.

«بهار بی نشان شدیم؛ از این بودیم، از آن شدیم؛ به کوچه ی خزان شدیم ... 1 (از منظومه ی کوتاهِ صبور) - کلید کنید

بیایید اگر خود را انسان دلسوز، صادق و قانونگرا می دانیم به حقوق مظلومان ژرفتر از این ها بیندیشیم. بیایید از اشتباهی بزرگ که در معدن «یورت» رخ داد به آسانی نگذریم. بیایید فراوان به این بیندیشیم که چرا باید این همه آسان زحمتکشانی شریف برای اندکی حقوق در ژرفای زمین جان خود را آنگونه جانگداز از دست بدهند؛ کودکانی یتیم شده، زنانی بیوه گردند؛ و خانواده های فراوانی عزادار شوند!؟ 

 این نوشته چند بخش خواهد داشت که گرچه موضوعاتی گوناگون می باشند، ولی با هم ارتباطی کاملن منطقی دارند که به زودی خواهم نوشت.

فقط یک نکته را لازم می دانم همین حالا بنویسم: گرچه من در هیچ گروه سیاسی و یا حتی فرهنگی فعال نیستم، ولی انسانی فعال و ایرانی ام و بیشک نظرات خود را در باره ی آنچه در میهن عزیزم می گذرد دارم، و اگر لازم شد بدان ها در جای خود می پردازم، چنانکه تا به حال پرداخته ام؛ و در این راستا شاید فعال ترین ایرانی خارج از کشور در داخل میهن باشم. ولی بحث من در اینجا و پست های اخیر وبلاگ های من یک بحث مطلقن حقوقی است؛ تأکید می کنم: این اندوه نوشته ها مطلقن یک دادخواهی حقوقی است. بر عکسِ بعضی از "قلمزنان" که صدایشان از جای گرم و نرم در می آید، من "پاداش" خود را در این سال های سیاه دربدری دریافت کرده ام سنگین چنان، که هرگز آن هزینه پردازی عظیم در خیالشان نیز نمی گنجد؛ که اگر حوصله ی بیان باشد، صخره سنگ ها را به گریه آوَرَد آنگونه که در داستانِ «افسانه ی پیدایش دریا ها و اقیانوس ها» نوشتم و در آن سال سیاه در حیاط خانه ی آن نویسنده ی بزرگ آلمان - هاینریش بُل - ترجمه ی آن خوانده شد و بعد به عنوان اعتراض آن خانه را ترک کردم.

به قول حافظ جان: سال ها پیروی مذهب رندان کردم - تا به فتوای خرد حرص به زندان کردم

 این توضیح کوتاه را که ذره ای است از چندین کتاب سخن، اینجا می نویسم تا فردا اگر کس و یا کسانی گفتند: «حبیبی ما جزء فرایند بازان خود فروخته و در آب و نمک خوابانده شده ها نبودیم، بلکه به وسیله ی ناکسانی بیرحم و منافع پرست و خود فروخته تحریک شدیم، به دام نشستیم و شتابزده قضاوت کردیم و در نتیجه در لجن یک پندار واهی فرو شدیم؛ پس مرد ما را ببخش.

استوار اعلام می کنم: نخواهم بخشید.

من بار ها کسانی که بیهوده دشمنی کرده اند را بخشیده ام. نه فقط بخشیده ام، بلکه حتی گاه برای بخشیده شدن دشمنان خود به سود آن ها شهادت داده ام(ثبت تاریخ است، انشا نیست) تا فرزندانشان یتیم نشوند. ولی در این کارزار بزرگ و بیداد عظیم تاریخی و شکنجه های روانی شبانه روزی که بیش از چهارده سال طول کشیده و من فراوان توضیحات آزار دهنده نوشته ام* و روشنگری ها کرده ام و برای اینکه وارد جزییات و تدقیق شویم، صادقانه ترین برخورد ها را نموده ام و همیشه اعلام کرده ام، بیایید در یک جلسه ی عمومی حقوقی بی پرده، همه چیز با بیان حقایق باور نکردنی روشن شود تا اینترنت چی های فرصت طلب، بی وجدان، بیرحم، بی خانواده و مواجب بگیر نتوانند خرابکاری کرده و فاجعه های عظیمی را با انشا نویسی های نانجویانه لوث کنند؛ ولی دیده ام همچنان برای چرب تر کردن نواله ی خود ادامه داده اند و جای بخششی برجای نگذاشته اند. از سوی دیگر من حق ندارم حق دیگران را ببخشم؛ پس شرکای جنایتکاران باید جواب دهند.

باز تکرار می کنم: بیایید در یک جلسه ی عمومی حقوقی رو در رو و چشم در چشم همه چیز را به زلالی روز های آفتابی ییلاقی روشن سازم چنان، که هیچ نکته ی ناگشوده ای برجای نمانَد. از این صادقانه تر و روشنتر سخن می خواهید؟ و در همین راستای روشنگری بسیار صادقانه وقتی می نویسم «برانداز نبوده ام»، یعنی پس به کدامین دلیل برای سرکوب من بوجه ای بزرگ در نظر گرفته شد!؟ و در این پول کَنی عده ای خودی به همراه عده ای برانداز و از جمله بعضی مقامات خارجی از آن بودجه برخوردار شدند!؟(برخوردی کاملن حقوقی از سوی من). راستی، این متضاد ها چگونه با هم به توافق رسیدند!؟

ای کسانی که با بی وجدانی کامل و یا شتابزدگی براحتی به قضاوت می نشینید، چرا چشمه ی وجود خود را آنگونه آسان گِل آلود می سازید برای لقمه ای چرب و یا ارضای خود خواهی ها و بروز بیماری های درون خود!؟ چرا به کلمه، به سخن، به خود و به دیگری احترام نمی گذارید!؟

«به به! خود سوزی! چه رسم خوبیست! پایشان چوبیست! پس بی دق الباب می توان در خانه شان فرود آمد؛ می توان از خود آنها دشمن ساخت، و بر آنان تاخت.»

طبیعی است که اینجا اشاره ی من به انسان های شریف و صادقِ اشتباهگر است؛ وگرنه خود فروشان را حسابی دیگر است.

باری، در هزینه گاهِ تاریخ، "پاداشی" چنان عظیم و سنگین گرفتم که باور کردنش دشوار است. بار ها شنیده بودم که «یک شبه مویش سفید شد»؛ و اندیشیده بودم به آن فاجعه ها. حالا ولی دقیق می دانم چه بر آن ها گذشته. مو های فرِ پر پشت من چند تار سفید داشت در اطراف گوش هایم که شیک و سرحال آمدم اینجا. ناگهان در مدتی کوتاه سر و صورت سفید شد و در همان مدت نسبتن کوتاه مو های فر پر پشت من که به خاطر انبوهی قابل شانه زدن نبود، ریخت. دندان های مرا به روزی انداختند که حالا مدتهاست با لثه غدا می خورم. یک عدد کفش پلاستیکی که پیش از این به هیچ رو نمی پوشیدم می خرم و تا پاره شدن برپای دارم. طوری تنظیم می کنند که در آخر ماه پولی در جیب من نباشد؛ که داستانش طولانی است و در این اندک نگنجد. نخیر، من فردا نه برای خود و خانواده ی مظلوم خود، بلکه بخاطر حقوق انسان، بی وجدانان سنگین دل را که به آسانی از موال لقمه بر می گیرند و هرچه زشتی به سر، نخواهم بخشید.*

* خواننده هر بار این توضیحات مرا می خوانَد و تمام. ولی من برای نوشتن هر یک از این متون پر از ضد زندگی رنج های بیشمار می برم. در ضمن تلاش می کنم واژه ی بشر که به وسیله ی مشتی حقوق بگیر و کارمند منطقه ای لوث شده را بیان نکنم؛ طبیعی است که منظور من از «حقوق انسان»، همان «حقوق بشر» است که در «اعلامیه ی جهانی حقوق بشر» ذکر شده. برای اینکه انشا ننوشته باشم، آماده ام این موضوع را نیز در آن جلسه ی تاریخی به اثبات برسانم که سازمان های حقوق بشری همانند بسیاری دیگر دروغی بزرگ اما پر از پُر رویی اند. در این سر زمین - مرکز اروپا، "مرکز دمکراسی" - مردم حتی حق ندارند به خانه ی من مهمانی بیایند.

بله، حقوق بشر چی ها یک سری کار هایی را که وارد خط قرمز های اربابان جائزه بده و نان پرداز نشود را انجام می دهند؛ اما حق ورود به هر قانون شکنی و جنایتی را ندارند. «این گوی و این میدان»؛ بیایید جلسه ی حقوقی عمومی را تشکیل دهید «تا سیه روی شود هر کِه در او غش باشد»

فقط یک شرط دارم و آن این است: جلسه باید عمومی باشد، تا هیچ کسی نتواند پشت در های بسته پنهان شود. 

ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 20:42  توسط لیثی حبیبی - م. تلنگر  | 

کالای قاچاق - نابود کننده ی تولید ملی

سلام دوستان

آنچه در زیر می آید، منگفتی است که دقایقی پیش در خارج از میهن نوشتم که اینجا کمی هم بسط اش می دهم.

ولی پیش از آن باید اضافه نمایم که: پستی که در بابِ کارگرانِ مظلوم و جان باخته ی معدن «یورت» اینجا منتشر کردم، پایان یافته نیست؛ پس باید مطلبی تکمیلی را باز به آن فاجعه اختصاص داد که بزودی می نویسم.

این منگفت من در بابِ کالای قاچاقی است که در میناب بین مردم پخش شده و سوالاتی را در بین ایرانیان خارج از کشور بر انگیخته.

«سلام دوستان. این کالا ها از آنِ مردم است و نه قاچاقچی. قاچاقچی موجودی ضد مردمی، دزد و غارتگر است که از همان پول دزدی، غارت و ویژه خواری سود جسته کالای قاچاق وارد می کند. پس نابود کردن کالای مصادره شده، یعنی نابود کردن بخشی از ثروت ملی مردم ایران. این نوع کالا ها حتمن باید به دست مردم رسانده شود. می توان نیازمندان، آنهایی که به شدت احتیاج به کمک دارند را شناسایی نمود و این کالا ها را به شکلی محترمانه و رایگان در اختیارشان گذاشت.

جواب به «م. م.» عزیز که پرسیده اند چرا کالاها را نابود می سازند؟!

منطق شان این است که اگر کالا رایگان و یا با قیمت ارزان در اختیار مردم قرار گیرد، بر بازار عرضه و تقاضا و در نتیجه بر قیمت ها تأثیر می گذارد.

اگر حتی پخش رایگان و یا ارزان کالای مصادره شده، چنین تأثیری بر بازار بگذارد، باز نابود کردن بخشی از سرمایه ی ملی کشور، نادرست است. حتمن این کالا ها باید با قیمت ارزان و یا رایگان در اختیار مردم قرار گیرد.

آقایون نگران قیمت شکنی هستند؟ پس پیشاپیش مواظب باشند تا سرمایه های ملی میهن به دست دزد ها نیفتد، تا دزد قاچاقچی شده بتواند توازن را بر هم زند. با هیچ دلیلی نمی توان به نابودی این نوع کالا که بخشی از سرمایه ی ملی است، رای داد؛ مگر به وسیله ی متخصصین امر تشخیص داده شود که کالا فاسد است و قابل استفاده نیست.

چرا مردم باید تاوان کم کاری دیگران را بپردازند!؟ مگر ارگان های مربوطه برای انجام وظیفه از مردم حقوق نمی گیرند!؟ پس دقیق عمل کنند تا هیچ نگرانی ای در کار نباشد. در ضمن خطاب به دوستانی که به مردم اعتراض دارند، باید بگویم که کالا را وقتی در بیابان جلوی مردم می ریزند، در هرجای جهان که باشد، طبیعی است که مردم احتیاجمند به سویش هجوم می برند. تنظیم چگونگی پخش به عهده ی پخش کننده می باشد و نه مردم. در باب این فراز آخر در وبلاگ خود مفصل تر* خواهم نوشت؛ چون موضوعی فرهنگی و بسیار مهم است.»

ادامه

«آقای پرویز پرستویی، بازیگر سینما، روز دوشنبه ویدیویی مربوط به شهرستان میناب در استان هرمزگان را در صفحه اینستاگرام خود قرار داد و درباره ی آن نوشت: «در شهر میناب، مسئولان، کالای قاچاق را بردند که معدوم کنند، مردم فقیر و گرسنه به آن حمله کردند.»(رادیو فردا)

پس از آن، پرسش های فراوانی از سوی بسیاری از ایرانیان مطرح شد که من نیز نظر خود را نوشتم کوتاه که اینجا ادامه می دهم.

در مورد خود کالا آنچه نوشته ام را فعلن کافی می دانم، اما در بابِ نوع پخش کالا لازم است که نکاتی نوشته شود. بار ها عکسی از ایران عزیز ما دیده ام که دارند در خیابان کالا پخش می کنند و همزمان دست های زیادی برای گرفتن یک بسته دراز است. این صحنه ی ناخوشایند همیشه مرا آزار داده. یک بسته را فقط یک نفر می تواند دریافت کند؛ پس برای اینکه این صحنه ی نامطلوب دیده نشود، وظیفه ی پخش کننده است که نظمی در کار خود ایجاد نماید. دوستان توجه داشته باشند که این عکس ها و فیلم ها پخش می شود و از انسانِ زحمتکش و با فرهنگِ ایرانی تصویر و تصوری دیگر در ذهن دیگران برجای می نهد.

حال کسی که کالا را پخش می کند، می تواند بگوید: «گناه من نیست که مردم ما نظم پذیر نیستند.»

جواب من: نظم پذیری پدیده ای فرهنگی است و آموختنی. کسی که آدرسی را دارد عوضی می رود، شما چکار می کنید؟ طبیعی است که بهش خواهید گفت نشانی درست کجاست. صف ایستادن و درست صف ایستادن نیز امری آموختنی است و فرهنگی. پس این کار باید آموخته شود به مردمی که نمی دانند چگونه باید صف ایستاد. به عنوان مثال در یک کشور اروپایی هم گاه مردم در صف می ایستند، ولی هر کسی در جای خود قرار می گیرد. نه فقط در جای خود قرار می گیرند، بلکه حتمن فاصله را با کسانی که در جلویشان و یا پشت سر هستند رعایت می کنند. گرسنگی تن را بی درمان گرسنگی روان نمی توان رفع کرد، زیرا این دو به هم بسته اند؛ و اگر بی درمانِ روان، فقط شکم سیر شود، حرصِ هرچه زودتر بدست آوردن، هرچه بیشتر فرهنگ برخوردِ درست را به حاشیه می بَرَد. یعنی زیان از سود بیشتر است. و این حرکات نه دلیل وحشی بودن یک مردمی است و نه دلیل بی فرهنگی مردم؛ بلکه امری است بسیار عادی، یعنی فقط و فقط بر می گردد به نداستن. کسی که به مدرسه نرفته، آیا می توانی بهش بگویی بخوان؟ پس تو که داری به مردم کمک می رسانی، اگر شکمشان را سیر کردی، ولی عکسِ دست های فراوان دراز شده برای گرفتن بسته ای وقتی منتشر شد(بار ها دیده ام رنج آور)، باید بدانی که شاید ندادن آن بسته بهتر از دادن بود؛ زیرا تصویر آن انسان های محتاج را به شکلی زشت برای همیشه در جهان پخش کرده ای، که مسئول مستقیم شمای پخش کننده ی کالا هستید.

می توان به جمع نظم بخشید؛ البته کمی صبر و وقت گذاشتن و احترام قلبی(نه آبکی و فقط شعاری) به حقوق و کرامت مردم و میهن لازم است. شما فکر می کنید مردم اروپا وقتی از شکم مادر در آمدند صف ایستادن بلد بودند؟ طبیعی است که نظم دیرتر به آن ها آموخته شده، مانند کودکی که به مدرسه می رود و خواندن می آموزد. البته در همین اروپا هم اگر بخواهند کالا را در میدانی باز در بین مردم پخش کنند، برخوردِ مردم می تواند هجومی باشد - حال یکجا کمتر و یکجا بیشتر. پس می بینید که بخاطر دادن لقمه ای به مردم نمی ارزد که آبرویشان و هم آبروی میهن با عکسی و یا فیلمی نامناسب لطمه پذیر شود. به عبارتی دیگر اصلن ندادن بهتر از آنگونه دادن است.

«من آنچه شرط بلاغست با تو می‌گویم - تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال»(سعدی بزرگ) 

 

* «مفصل تر»، «منطق شان» و ...

آیا اینگونه، یعنی جدا نویسی درست است؟

خیر، درست این است که بین «مفصل» و «منطق» با «تر» و «شان» و هرچه از این دست، فاصله نباشد؛ زیرا در هنگام بیان فاصله نیست. ولی وقتی بخش پسین اینگونه واژه ها به بخش پیشین می چسبد، به نظر می رسد که کمی به زیبایی ظاهری لطمه می زند - مفصلتر، منطقشان و ...

بیان این نکته درد دلی بود با دوستان برای تدقیق بیشتر و رهیابی؛ تا بزرگان کدام را برگزینند. شاید بهتر است متصل بنویسیم و به آن عادت کنیم. 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 8:4  توسط لیثی حبیبی - م. تلنگر  | 

تاوان معلمی

تاوان معلمی، خاطراتی است که رسول بداقی، فعال صنفی معلمان، از روزهای سپری شده در زندان به قلم آورده است. حقوق معلم و کارگر پیش ازین بخش های قبلی را منتشر کرده بود.

رسول بداقی

بخش پنجم :

بامدادپنجمین روزاعتصاب غذا ونخستین روزی که در حال اعتصاب غذا درانفرادی به سرمی بردم آغازشد.سردرگریبان اندیشه های رنگا رنگ واغلب ناپیدای خودداشتم،صدای سکوت سالن،نیستی رادر اندیشه ی آدم زنده می کرد،به این گفته ی ژان پل سارتربیشتراندیشیدم که: هرچه هست ،هستی است،نیستی وجود ندارد.

همهمه ای گنگ در سر سالن مرا کنجکاو کرد،از هرچه پندار بود بریدم،همهمه نزدیک و نزدیک ترمی شد،ازجا برخاستم،از دریچه ی در،بیرون را نگاه کردم؛چیزی پیدانبود،اما صدای آقای مردانی را شناختم،سلولهای روبرو هم داشتند از دریچه ،بیرون را نگاه می کردند.
نخستین سلول من بودم،وسلول روبروی من (محمدی اهل ایلام )شماره ی 34 را برآستانه ی خود داشت.شیفت زندانبانها48 ساعت استراحت،24 ساعت کاربود.کولیوند رفته بود،پاسبان شیفت نامش “ازجی” بود. پیشاپیش درسلول مرارا به دستور مردانی گشود،بامردانی و فرج نژاد رئیس حفاظت اطلاعات زندان خوش وبشی کردم،مردانی دریچه ی چشمانش را تنگ کرد،ونگاهی به درون سلول من انداخت،چشمش به بطری آب،رادیو،کتاب ،و مقداری قند که برای شیرین کردن آب آورده بودم ،افتاد.
دستور داد همه ی وسایل مرا بگیرند،من اعتراض کردم وگفتم :

-من اعتصاب غذای خشک نکردم،آب باید بخورم.

-ما خشک وترحالیمون نیست ،مگر نیامده ای بمیری،پس هرچه زودتر بهتر! مثل سگ بمیر!

هیچ ناراحت نشدم،چون دور از انتظارم نبود.

– نگران مردن نیستم،در وضعیتی که امثال شما فراهم کرده اید،برای همه ی انسانهای آزاده چاره ای جز این نیست.

-چه وضیعتی؟

با اشاره به سلول سالار گفتم : برو عدالت وانسانیت خودتان رادر آن سلول تماشا کن،آقای مردانی این انسانیت نیست،این وجدان نیست،آدم به هر قیمتی نباید،مدیریت کند،دین و اخلاق راآدمهایی مانند شما به تاراج برده اند.

او باراهنمایی همراهانش میرفت، و من درآخرین لحظات بودنش حرفم را میزدم.” اینها آدم هستند،حقوقی دارند،من ازروزی می ترسم ،که کسانی پیداشوند،بیشتر ازستمی که شما کرده اید،به شما یا فرزندانتان ستم کنند.
یکراست به راهنمایی زندانبان به سمت سلول سالار رفت،دستور داد،به سرعت اورا راهی بیمارستان کنند.

باشتاب با چند زندانی دیگر گفت و گو یی کوتاه کرد ورفت ، رفتن مردانی همانا وفراموش شدن سالار همان! حتی ازدادن یک قرص مسکن هم دریغ کردند.

همه ی وسایل من جمع آوری شد ،اما دفتروخودکارم را قبلا زیرلباسهای تنم پنهان کرده بودم،این روزرا پیش بینی کرده بودم،درگرمای خردادماه گرمکن ورزشی آبی رنگم را پوشیده بودم،دیگراز رادیوی یک موج من خبری نبود،آب هم نداشتم،اما در روزچهاربارباید دستشویی میرفتیم،آنجا می توانستم آب بخورم،روزانه دوبارهم چای می دادند،بچه های سینه کش(غذاپخش کن) که خودشان زندانی بودند،هیچ کوتاهی نمی کردند،امابرای بچه های سینه کش یک مشکل بود،وآن دوربین هایی بود،که بالای سردرهر سلول کاشته شده بود،صداهم می گرفتند،صدا پخش کن هم داشتند،اززیرهشت (افسرنگهبانی)کاملا کنترل می شدند،از بلندگوصداهم می آمد،صدای ماهم به گوش آنان میرسید،تصویر لحظه لحظه ی ما هم ضبط می شد،این سیستم صدا و سیما،فقط در این سالن بود،دیگرسالنها این شرایط را نداشتند.

آخرهای روز بود،به شدت تشنه بودم،می بایست،هرروزیک ونیم لیتر آب بخورم تا دیرتر از پا دربیایم، حسین قاتل فکری به ذهنش رسید،ما ازدرون سلولها سرپا پشت دریچه می ایستادیم و باهم گفت وگو می کردیم،سلول حسین کنار سلول من بود،دستمان به همدیگر نمی رسید،اما بطری یک ونیم لیتری را که به سمت من دراز می کرد،میرسید.

هنگام پخش ناهاررسیده بود،حسین قاتل ازسینه کش خواست، یک بطری نوشابه را از آب پرکند،وبه او بدهد،سینه کش که اورا اصغرمی نامیدند، جوان مهربانی بود،که به جرم آدم کشی یازده سال بود،زندان می کشید.سینه کش یک بطری از آب پرکرد،وبه حسین داد،هروقت من تشنه می شدم،حسین قاتل بطری رااز دریچه به من می داد،آب می خوردم و بطری رابه او بازمی گرداندم.

دربامداد ششمین روز اعتصاب غذا،آقای گرامی رئیس بند متوجه این کارما شد،با شتاب به سالن آمد،حسین قاتل را تهدید کرد،ورفت ؛اما حسین همچنان به من آب میرساند،غروب ششمین روزمن جابجا شدم،به سلولی برده شدم ،که کنارم یک سلول خالی بود،دیگر دستم به هیچ جا نمی رسید،تشنگی آزارم می داد،در نبودآب می فهمیدم که آب تا چه اندازه می تواند،به انسان نیرو بدهد.

همه ی امید من در آن ساعات و روزها سینه کش بود!همراه غذا یکی دو لیوان به من آب میرساند،بچه های سالن همه برای من ناراحت بودند،از من خواهش می کردند،دست از اعتصاب غذا بکشم،آنها از کار و بار ما زندانیان به اصطلاح سیاسی در شگفت بودند،می گفتند،ما برای پول یا خواسته ای دیگرخودمان راگرفتار کرده ایم ،شما چرا ؟!

زندانبانها می بایست هرروز پس از آماربیایند،و از من امضا واثرانگشت بگیرند،که هنوز در اعتصاب غذا هستم،تنها زندانبانی که تشنه ی آزار دادن من بود،کسی بود به نام (شیخ ) این نام مستعارش بود،نام اصلی اواکبری سلیم ساکن محمدشهرکرج بود،قد کوتاهی داشت،او را کاملا میشناختم،یک مذهبی بسیارتندومتعصب،که برای زندانیان عادی از هرخشونتی که در توانش بود،دریغ نمی کرد.تشنه ی فرمانبرداری بود،از فرمانبری هم کوتاهی نمی کرد.سنگ تمام می گذاشت. هنگامیکه در19 اردیبهشت 89(روز اعدام فرزاد کمانگر) ازبند 350 اوین وارد رجایی شهرشدم در بند 6 اورا می شناختم،داستان درگیری من و شیخ و پنج تن دیگر ازهمکارانش بماند،تا روزگاری دیگر….

من آرام آرام داشتم ناتوانی را با تمام وجود حس می کردم؛اعتصاب غذا در روزهای نخست بسیار دشوار است،تا روز سوم ،چهارم معده هنوز منتظر رسیدن غذا است،ترشح مواد داخلی معده تااین روزهاادامه دارد،احساس ضعف شدیدی در بدن هست،اما از روزهای چهارم و پنجم معده دیگرچشم به راه غذا نیست،اسیدهای معده دیگر از ترشح باز می ایستد،لذاآدم دیگراز سمت معده احساس فشار نمی کند،بلکه این عضلات پا،کمر ودستها هستند،که توان خود را از دست می دهند،نای حرف زدن از آدم گرفته می شود،اما درد معده بسیار کاهش می یابد، رفته رفته چشم ها گود می افتد،رنگ پریده می شود،پوست طراوت خود را آرام آرام از دست می دهد،لبها رو به خشکی می گذارد،چرخاندن زبان دشوار می شود،بویژه اگر آب کم به بدن برسد.

بچه های سالن انفرادی،غروب ها شروع به خواندن می کردند،نزدیک به دوساعت می خواندند،این خواندن آنها اوایل برای من بسیار جذاب بود،چندتایی از آنها صدای قشنگی داشتند،خودم هم می خواندم،یکی از آنها که قد بسیار بلندی ،داشت چشمهایش چپکی(تا به تا) بود،هنگام رفتن به دستشویی او را دیده بودم،از جلوی سلول ما می گذشت،اما صدای شگفت انگیزی داشت،اغلب اشعار کوچه بازاری و در توهین به مقامات سیاسی می خواند.

رفته رقته کمترتوان ایستادن پشت دریچه و نگاه کردن به بیرون را داشتم،کسی که چای می آورد،با شتاب دوسه تا لیوان چای و مشتی قند برای من توی سلول می انداخت و به سرعت دور می شد،بچه ها گاهی سهم قند وچای خود را به من می دادند،من لیوان یکبار مصرف را نگه می داشتم ،تا احیانا مسئول نظافت که وارد سالن می شد،لیوانهارا از آب پر کند، و به من بدهد،چند باری این کارراکرده بود،اما همیشه باترس و لرز!

خونم داشت غلیظ می شد،هرروز سر ساعت 5 عصربه مدت 5 دقیقه قلب من مانند یک مشت گره کرده از درون به سینه ی من می کوبید،به اندازه ای که از بیرون که نگاه می کردم،پوست سمت چپ سینه ام قرمز قرمز می شد.هرروز زمان این تپش بیشتر و محکم تر می شد،باورم نمی شد که قلب تا این اندازه قدرت کوبش داشته باشد.روزهای آخر این تپش به ده دقیقه رسیده بود.

اما فردای روز هشتم اعتصاب غذا،آقای گرامی رئیس بند یک وارد سالن انفرادی شد،ما دو تن به نام گرامی داشتیم،که یکی عمو بود و دیگری برادر زاده، گرامی برادرزاده قبلا رئیس بند 3 (سالن های 7،8،9)بود،برادر زاده را کاملا می شناختم ،انسان شریفی بود.6 ماه رئیس بند 3 بود،هیچ بدی از او ندیده بودم.
اما گرامی عمو …

بخش ششم:

“گرامی عمو” وارد سالن شد،مستقیم به سمت سلول من آمد،ازدریچه درون سلول را برانداز کرد،هشتمین روز اعتصاب غذای من بود،به سختی می توانستم روی پاهایم بایستم،اما ازجابرخاستم،نگاهی به درون سلول انداخت،دوتا لیوان پلاستیکی یکبار مصرف راکنار پتویی که من روی آن افتاده بودم،دید،از من خواست لیوانهارا برایش بیاورم،نمی دانستم می خواهد چه کند،تصورکردم میرود برایم آب بیاورد،چون از برادر زاده اش خوبی هایی دیده بودم،لیوانهارا به او دادم،آنهارا درکف دستش گذاشت،جلوی چشم من لیوانهارا له کرد،پس از آنکه مطمئن شد دیگر نمی شود از آنها استفاده کرد با خونسردی آنهاراگوشه ای از راهرو پرت کرد.

من ماتم برده بود.

*چرا این کاررا کردی؟

-چون تو از آنهابرای گرفتن آب استفاده می کنی.

به چشمهایش زل زدم،از اینهمه بی رحمی در اندام یک انسان نماز خوان،مسلمان،شیعه ای که می گوید حسین (ع) سرمشق زندگی او است،شگفت زده شدم.

*مگرمن نباید آب بخورم؟

-تودراعتصاب غذاهستی،پس نباید آب بخوری!

*من اعتصاب غذای ترهستم،نه اعتصاب غذای خشک

– خشک و ترندارد،یاباید غذا بخوری یا بایدبمیری!

به آخرین مویرگهای انتهای چشمانش خیره شدم،شایدازاین راه به عمق اندیشه و باورها و اخلاق وتربیت خانوادگی این آدم راهی پیداکنم.

به جبهه های جنگ بین حاکمان ایران وعراق اندیشیدم،که یک رزمنده برای نجات جان یک انسان یا آزاد کردن اندکی از خاک سرزمینش وآرامش هموطنانش جان خود را به خطر می انداخت،به پلیس های توی فیلمها می اندیشیدم که برای نجات جان یک کودک از هستی خود می گذشتند.به آتش نشانها،به خلبانهایی که قربانی مسافران می شوند،درحالیکه می توانند ،باچتربه بیرون بپرند،اما ترجیح می دهند،همراه مسافران تکه پاره شدن خودراتماشا کنند،وفرزندانشان یتیم بمانند،وووو.

پس ازاندیشه ی بسیاردرشخصیت این انسان،درعمق باورش چیز مقدسی نیافتم،آنچه دیدم،کوته نظری،عقده ی بیخودی،لقمه نانی بیشتر،مدیریتی که به پرکاهی نمی ارزید.

بازباخود اندیشیدم که چه سخت است ،وظیفه ی مادری و معلمی…!

*آقای گرامی من برادرزاده ی شمارامی شناسم،به نظرم خانواده ی محترمی دارید،چراتواینطورهستی؟

مگرتو دم از مسلمانی و شیعه گری نمی زنی؟ وقتی لبهای خشک مرا می بینی،به یاد لب تشنه ی حسین نمی افتی؟ بی رحمی تا چه اندازه؟!

صدای ماراهمه ی زندانیان می شنیدند،به چشمهای هم زل زده بودیم،موج روحی من چشمهایش راگروگان گرفته بود،چشمااو زل زدن درچشمان مرا تاب نیاورد ،گویا ندایی از درون تنش را لرزاند،پلک هایش سنگین شد،سرش رابه زیر انداخت وگریخت،قاب آهنی دربه چشمان ناتوان و تشنه ی من اجازه ی دنبال کردن پیکربی احساس او را نداد.

در آن لحظات بی تابی ،غم سنگین دیگری بردوش دل من غلتید،چهارستون پیکرم،تاب ایستادن نداشت،خود را روی پتو انداختم،چرخاندن سربه چپ یا راست هم برایم دشوار بود،فقط توان چرخاندن چشم در کاسه ی سرم را داشتم. دلم شکسته بودو تنم رنجور!

گاهی،خوابی اگر به سراغم می آمد،کابوس وحشتی بود ازمرگ.من بودم و دیوار وعطش ، هرشب درجشن مردگان خانواده ام مهمان نورسیده ای بودم، بسیارگرامی!خواب نبود!آرامش نبود!قلمی بود که بر سرنوشت من رقم می خورد!

به راستی من از زندگی دل کنده بودم.اما رمق های پایانیرهایم نمی کرد. داشتم آخرین وصیت هایم را روی کاغذ می آوردم، در میان اینهمه نامهربانی ،مهربانانی هم بودند،اما دست شان کوتاه !دراین میان آدینه وندی ،که رابط بهداری بند یک (سالنهای یک،دو،سه )بود،هر سه سالن در رجایی شهریک بند است و یک رابط بهداری هم دارد.که افرادی را که شب برای رفتن به بهدای نام نویسی کرده اند؟،هرروز صبح تابهداری همراهی می کند.و قرص و داروها را به بیماران تحت نظری می رساند.

آدینه وندازطرف زندان به عنوان رابط بهداری بند یک برگزیده شده بود،گرچه لر بود،اما با بچه های تهران وکرج(سالن 2 ) هیچ درگیری یا درگیری نداشت،بچه های تهران وکرج اورا دوست داشتند،حرفش راهم قبول داشتند،او تنها کسی بود،که می توانست صدای مرا به بیرون زندان ببرد،نامه هاوخبرهای مرا برای بچه های سالن 12 می برد،و خبرهارا نیز برای من می آورد.من اعتصاب غذای خشک نکرده بودم ،امازندانبانها کاری کرده بودند که من عملا در اعتصاب غذای خشک به سر می بردم.

آدینه وند تلاش می کرد که به هر بهانه ای به سالن ما بیاید و از من خبربگیرد،هرگاه وارد سالن می شد بدون توجه به دیگران یکراست به سراغ من می آمد،آخرین سلول در انتهای سالن یک .

صدای آدینه وند را که می شنیدم،روحیه می گرفتم.ناخودآگاه از جایم بر می خواستم،اما نمی توانستم چندان سر پا بایستم، آدینه وند بیشتر از دو تا سه دقیقه نمی توانست با من حرف بزند،از بلندگو اورا صدا میزدند،به خوش و بشی که به زبان محلی با آدینه وند داشتم دلبسته بودم.او بعدها یکی از بهترین دوستان من شد،سعیدغیرعمد جوانی را کشته بود،دویست میلیون تومان باید دیه پرداخت می کرد،در ورامین باشگاه ورزشی داشت.البته چند سال بعد،با پرداخت 200 میلیون تومان آزاد شد.

نهمین روز اعتصاب غذا و چهارمین روزانفرادی من بود، ارتباط روحی خودرا با زندگان بریده بودم و به مردگان پیوسته بودم،وصیت نامه ام را هم نوشته بودم و بوسیله ی آدینه وند به دست بچه های سالن 12 رسانده بودم، تنهاچیزی که برایم جالب می نمود، تجربه ی دنیای مردگان بود.به این دلبسته بودم،که دنیای دیگر را خواهم دید،شاید آنجاازاخلاق ناشایست برخی انسانها دیگر خبری نباشد!راستی مرگ چگونه است؟مرگ آنقدرها هم که می گویند بد نیست،راستی دنیای دیگری که اینهمه در باره ی آن می گویند چگونه است؟ داشتن روح بدون پیکرچه حسی دارد؟ شاید چون پیکر نداریم،هرجا خواستیم می رویم!با سرعت باد سفرهایی راکه دردنیا به خاطربی پولی نتوانستیم انجام دهیم،در دنیای دیگر به راحتی انجام خواهیم داد. نه؟!

مشکل زن و فرزندان برایم حل شده بود،بااین پیش زمینه که بسیاری از انسانها بدون آنکه پدربالای سرشان بوده باشد،توانسته اند،زندگی خوبی داشته باشند،مدارج بالای ترقی را هم طی کرده اند.چه بسا که بدون پدرانسانهای شایسته تری شده اند.به همسرم می اندیشیدم ،گمان نمی کردم ،بچه ها را رها کند ،باخود می گفتم ،اگرهم خواست برود، حق زندگی وحق انتخاب دارد،یا بالای سر بچه می ماند،یاآنهارا رها می کند،راستی اگرهمسرم برود،مادرم هست، از بچه ها نگهداری می کند، همسرم هم میرود زندگی دیگری را آغاز می کند. به من چه مربوط ،من که دیگر مرده ام.

منبع، سایت «حقوق معلم و کارگر» - bield.info

 

+ نوشته شده در  جمعه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 8:3  توسط لیثی حبیبی - م. تلنگر  | 

بهار بی نشان شدیم؛ از این بودیم، از آن شدیم؛ به کوچه ی خزان شدیم ... 1 (از منظومه ی کوتاهِ صبور)

 
 «کارگران با جان خود چرخ های اقتصاد را می گردانند/ معدن یورت آرامگاه معدنچیان
 
کارگران با جان خود چرخ های اقتصاد را می گردانند/ معدن یورت آرامگاه معدنچیان

سیزدهم اردیبهشت 1396 در تاریخ کارگری ایران با حادثه مرگ دلخراش کارگران معدن زغال سنگ زمستان یورت آزاد شهر، ثبت خواهد شد.

معدنچیانی که با امکانات ایمنی محدود، برای حقوق حداقلی، تا عمق دو کیلومتری زمین پیش میروند تا شرمسار فرزندانشان نشوند و روسیاهی را برای زغال و زغال سنگ فروشان می گذارند.

معدن زمستان یورت در شهرستان آزاد شهرِ استان گلستان واقع است. این معدن مدتی است که به بخش خصوصی واگذار شده. به گزارش خبرگزاری ایلنا و شرق، مالک این معدن بانک مهر اقتصاد، متعلق به یکی از نهاد های انقلابی است.

واگذاری مشاغل پر خطر، مثل کار در معادن، به بخش خصوصی و فقدان نظارت های قانونی، نه تنها معیشت و امنیت شغلی کارگران را به مخاطره می اندازد،بلکه جان آنها را نیز در معرض خطرات مرگبار قرار می دهد.

یکی از کارگران این معدن، در کلیپ کوتاهی که یک روز پس از واقعه در فضای مجازی منتشر شده، می گوید: «بخش خصوصی درست کرده اند، بخش خصوصی معنیش همینه، آنها فقط زغال و پول می خواهند، جان من که برایشان مهم نیست.»

اینها اظهارات ساده یک کارگر معدنچی است، اما در کمال سادگی همه ی واقعیت هم هست، و حقیقت کارگری در ایران چیزی جز این هم نیست.

برگردیم به چند ماه قبل، شهادت آتش نشانان پلاسکو، یخ زدگی کولبران در معابر صعب العبور کردستان، و خیل عظیمی از مرگ های خاموش نیروی کار در ایران، اخبار گذشته را نگاه کنید، نه گذشته ی دور، همین هفته ها و ماههای گذشته، پرستار جوان بیمارستان فیروزگر تهران، در اثر فشار زیاد، حین شیفت کاری، ایست قلبی می کند و می میرد، پاسخگویی درکار نیست.

کارگران ساختمانی، هر روز و هر هفته، از داربست های نا ایمن سقوط میکنند، به داخل چاه های عمیق آسانسور ها پرتاب می شوند، باز هم پاسخی در کار نیست.

اینها مرثیه خوانی نیست، بخشی از واقعیت هرروزه ی حیات جمعی کارگران ایرانی است.  تا تدبیری در کار نباشد، امیدی به تغییر، در کار نخواهد بود.»

منبع، سایت «حقوق معلم و کارگر» - bield.info

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 11:43  توسط لیثی حبیبی - م. تلنگر  | 

«... چنین اقداماتی برای مردم شریف استان غیرقابل تحمل است.»(مولانا عبدالحمید اسماعیل زهی)

 خشونت رهگشا نیست، خرد پیشه شو؛ به عقل ات رجوع کن، هم اندیشه شو(جنبش پاکیزه خوی تالش)

کنون ای خردمند وصف خرد

بدین جایگه گفتن اندرخورد *

تروریزم و جنایت آدمکشی هیچ

 ربطی به حق طلبی ندارد.

با تشکر از برخورد های

 ضد تروریستی و مسئولانه ی

 مولانا عبدالحمید اسماعیل زهی

عزیز.

 ما ایرانیان همه ی مشکلات خود را

با زبان صلح، گفتگو و با تکیه بر

قانون حل خواهیم نمود.

 (جنبش پاکیزه خوی تالش)

 

*در ستایش خرد

کنون ای خردمند وصف خرد

بدین جایگه گفتن اندرخورد

کنون تا چه داری بیار از خرد

که گوش نیوشنده زو برخورد

خرد بهتر از هر چه ایزد بداد

ستایش خرد را به از راه داد

خرد رهنمای و خرد دلگشای

خرد دست گیرد به هر دو سرای

ازو شادمانی وزویت غمیست

وزویت فزونی وزویت کمیست

خرد تیره و مرد روشن روان

نباشد همی شادمان یک زمان

چه گفت آن خردمند مرد خرد

که دانا ز گفتار از او برخورد

کسی کو خرد را ندارد ز پیش

دلش گردد از کرده ی خویش ریش

هشیوار دیوانه خواند ورا

همان خویش بیگانه داند ورا

ازویی به هر دو سرای ارجمند

گسسته خرد پای دارد ببند

خرد چشم جانست چون بنگری

تو بی‌چشم شادان جهان نسپری

نخست آفرینش خرد را شناس

نگهبان جانست و آن سه پاس

سه پاس تو چشم است وگوش و زبان

کزین سه رسد نیک و بد بی‌گمان

خرد را و جان را که یارد ستود

و گر من ستایم که یارد شنود

حکیما چو کس نیست گفتن چه سود

ازین پس بگو کافرینش چه بود

تویی کرده ی کردگار جهان

ببینی همی آشکار و نهان

به گفتار دانندگان راه جوی

به گیتی بپوی و به هر کس بگوی

ز هر دانشی چون سخن بشنوی

از آموختن یک زمان نغنوی

چو دیدار یابی به شاخ سخن

بدانی که دانش نیاید به بن(شاهنامه ی جاودان)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 5:3  توسط لیثی حبیبی - م. تلنگر  |