TOUZIHE LAZEM
سلام دوستان
ساعتی پیش دوستی شعری تکان دهنده برایم فرستاد، که در ادامه ی این پست نهادم.
«فهم معما کنید، آبله وا می شود»(بیدل جانِ دهلوی)
به عبارتی دیگر:
«خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند»(استاد شهریار)1
این مصرع شهریار شاعرِ پزشک، شعری ست کاملن علمی، دقیق و پر اهمیت؛ زیرا موضوع علمی آن موضوعی بسیار مهم و جهانی است. بیان آن همه دانش در یک مصرع که تا به حال فراوان مقاله و کتاب در باب آن نوشته شده، براستی انسانی مادرزاد شاعر چون شهریار خشکنابی می خواهد.* من باز به این مهم بر می گردم.
*«خشکناب»(خلاصه) - اصل آن واژه ی مرکب تالشی «خشکَ ناو»(به سکون حرف خ) = خشکَه ناب(فتحه مضاف به های غیر ملفوظ بدل می شود)، است.
ناوِ خشک(برگردان به فارسی)
منطقه ی ییلاقی «ناو» و «ناو رود» اسالم در شهرستان تالش نیز در همین ناو = ناب، بُن دارد.
Salam Dustan
Bad az neveshtane in seh bakhsh:
بهار بی نشان شدیم؛ از این بودیم، از آن شدیم؛ به کوچه ی خزان شدیم ... 1 (از منظومه ی کوتاهِ صبور)
Ghasd dashtam dar edameh bargardam beh fajeehye enfejare madane zoghale sang ta berasam beh yek mouzue besyar besyar moheme Mihani dar dakhele KESHVAR; keh motaasefaneh felan emkane neveshtan nist; pas dar avalin forsat bedan barmigardam; omidvaram masouline delsuz beh hale an tavojohe lazem ra benemayand(rahe hale manteghi eraeh midaham); keh dar gheere in sourat mitavanad boghranjihaye khas va payan napaziri ijad nmayad.
Dustan lotfan deghat dashteh bashand, matalebi keh man inja minevisam, baraye sargarmi nist, balkeh daraye ahamiete vizheh mibashad; beh onvane nemoneh vaghti chandi pish mouzue besyar moheme ELAME VARSHEKASTEGIHAYE MASNUI ra motezaker shodam, berasti ehtiyaj dasht kheeli jedi bedan pardakhteh shavad, keh nashod; albateh dar payetakht chand rouzi khob matrah gasht vali manande besyari az mouzuate moheme digar kami dirtar beh faramoshi sepordeh shod!
Felan emkane neveshtan nist; bar migardam beh charaiye BESYAR MOHEM BUDANE BAZI MASAELE DAKHELIE MIHAN mipardazam; va baad dar matlabi digar beh asle mouzu keh an niz mouzui marbut beh moshkelate dakheli KESHVAR ast khaham pardakht. Bakhshi az khaterate an Moaleme grami ranjdideh ra niz dar hamin ertebat inja avordam.
Ba ehteram va adabe vizheh
Leisi Habibi M. Talangor
«مجلس ترحیم خودم!
آمدم مجلس ترحیم خودم
همه را می دیدم
همه آنها که نمی دانستم
عشق من در دلشان ناپیداست!
واعظ از من می گفت، حس کمیابی بود
از نجابت هایم، از همه خوبیها
و به خانم ها گفت
اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین تر
سینه اش صاف نمود
و به آواز بخواند
«مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم»
راستی این همه اقوام و رفیق!
من خجل از همه شان
من که یک عمر گمان می کردم
تنهایم
و نمی دانستم
من به اندازه یک مجلس ختم
دوستانی دارم.
همه شان آمده اند
چه عزادار و غمین
من نشستم به کنار همه شان
وه چه حالی بودم
همه از خوبی من می گفتند
حسرت رفتن ناهنگامم
خاطراتی از من
که پس از رفتن من ساخته اند
از رفاقت هایم،
از صمیمیت دوران حیات
روح من غلغلکش می آمد
گرچه این مرگ مرا برد ولی
گوییا مرگ مرا
یاد این جمله رفیقان آورد
یک نفر گفت: چه انسان شریفی بودم
دیگری گفت: فلک گلچین است
خواست شعری خواند
که نیامد یادش
حسرت و چای به یک لحظه فرو برد رفیق
دو نفر هم گفتند
این اواخر دیدند
که هوای دل من
جور دیگر بوده است
اندکی عرفانی
و کمی روحانی
و بشارت دادم
که سفر نزدیک است
شانس آوردم من،
مجلس ختم من است
روح را خاصیت خنده نبود.
یک نفر هم می گفت:
"من و او وه چه صمیمی بودیم
هفته قبل به او، راز دلم را گفتم"
و عجیب است مرا
او سه سال است که با من قهر است.
یک نفر ظرف گلابی آورد
و کتاب قرآن
که بخوانند کتاب
و ثوابش برسانند به من
گرچه بر داشت رفیق
لای آن باز نکرد
گو ثوابی که نیامد بر ما
یک نفر فاتحه ای خواند مرا، و به من فوتش کرد
اندکی سردم شد.
آن که صدبار به پشت سر من غیبت کرد
آمد آن گوشه نشست
من کنارش رفتم
اشک در چشم، عزادار و غمین
خوبی ام را می گفت!
چه غریب است مرا
آن که هر روز پیامش دادم
تا بیاید، که طلب بستانم
و جوابی نفرستاد نیامد هرگز
آمد آنجا دم در
با لباس مشکی
خیره بر قالی ماند
گرچه خرما برداشت
هیچ ذکری نفرستاد ولی
و گمان کردم من
من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند.
آن ملک آمد باز
آن عزیزی که به او گفتم من
فرصتی می خواهم
خبرآورد مرا
می شود برگردی
مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت نوبت بعد، تو را خواهم برد.
روح من رفت کنار منبر
و چه آرام به واعظ فهماند
اگر این جمع مرا می خواهند
فرصتی هست مرا،
می شود برگردم؟
من نمی دانستم این همه قلب مرا می خواهند
باعث این همه غم خواهم شد
روح من طاقت این موج پر از گریه ندارد هرگز
زنده خواهم شد باز.
واعظ آهسته بگفت
معذرت می خواهم
خبری تازه رسیده ست مرا
گوییا شادروان مرحوم
زنده هستند هنوز
خواهرم جیغ کشید و غش کرد
و برادر به شتاب
مضطرب، رفت که رفت
یک نفر گفت:«که تکلیف مرا روشن کن
اگر او مرد، خبر فرمایید، خدمت برسیم
مجلس ختم عزیزی دیگر، منعقد گردیده
رسم دیرین این است
ما بدان جا برویم،
سوگواری بکنیم»
عهد ما نیست،
به دیدار کسی، کو زنده ست
دل او شاد کنیم
کار ما شادی مرحومان است.
نام تکلیف الهی به لبم بود
چه بود؟
ها یادم آمد
صله مرحومان
واعظ آمد پایین
مجلس از دوست تهی گشت عجیب
صحبت زنده شدن چون گردید
ذکر خوبی هایم
همه بر لب خشکید.
ملک از من پرسید
پاسخت چیست؟
بگو
تو کنون می آیی؟
یا بدین جمع رفیقان خودت می مانی؟
چه سوال سختی!
بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن:
زنده باشم بی دوست؟
مرده باشم با دوست؟
زنده باشم تنها؟
مرده در جمع رفیقان عزیز؟!
در حیرتم از کرده ی این مردم پست
مردم زنده کُشِ مرده پرست!»
1- گذشته از موضوع علمی جا داده شده در آن مصرع، این غزل شهریار از ناب ترین های زبان فارسی است.
البته شهریار مهربان در این شعر از خاطرات عشقی خود سخن به میان می آورد، اما سخن علمی بسیار دقیق او برای همه ی خاطره ها مِصداق است.
استاد شهریار
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند
بلبل شوقم هوای نغمهخوانی میکند
همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند
بلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گلفشانی میکند
ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمکپرانی میکند
نای ما خاموش ولی این زهرهی شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی میکند
گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی میکند
سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی میکند
با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند
بیثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران میرسد با من خزانی میکند
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون میکند با ما نهانی میکند
میرسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی میکند
شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی میکند