گُولَه نَنَه تع کم دارم --- بی اشتع چَدَه غم دارم!
نامه ای به مادرم
چه شعله ای؟
چه آتشی؟
منم صبور روزگار
به خواهرم سپرده ام:(خواهرم در این منظومه دریاست)
به هر بهار، به وقت کار
که رنگ لاله می شوم
حریق و شعله می شوم
به جانِ من ترانه هاست
صدای من نه پچ پچ است
به دور تر کرانه هاست؛
به گوش من یکی زند
چو سیلی بهار و رعد
به گوش آسمان مست
یکی شود بلند و پست؛
که سازشان شکسته باد و رقص من!
بخاطر این ترانه بود.
به خاطر این ترانه بود
نه باور زمانه بود
دریغ که این فسانه بود؛
منِ صبورِ روزگار
به یاد او
به یاد گل
به یادِ یار
در این کرانه بیقرار.
(از منظومه ی «صبور»)
جان بودی؛ در دیده و دل نهان بودی؛ جهان بودی.
رفتی.
جانی هنوز، در دیده و دل نقشِ جهانی هنوز؛ زندگی را تو نشانی هنوز.
باغ از زلف تو می گوید؛ بلبل مست صدای خوش تو می جوید، و به همراه چکاوکان گندمزار به هر بهار، آن را پسندیده در نوایش، در عاشق ترین حال و هوایش پراکنده می سازد.(مادرم صدای بسیار دلنشینی داشت، بخصوص وقتی با صدای زیر می خواند؛ به قول تالش ها، وقتی «ریزَه خُونی» می کرد. آنگونه که او می خواند کمتر شنیده ام. شاید صدای زیر هادی را بتوان با صدایش مقایسه کرد. زمانی بی آنکه متوجه شود، بچه ها تکه تکه نواری از او ضبط کرده بودند که سنگ را به حرف می آورد. در بین بچه های خانه ی ما، من صدایش را از او ارث برده ام؛ ولی تالشی را همیشه نمی توانم با آن شکوهی که او می خواند، بخوانم. گیلکی، فارسی و تورکی آذربایجانی را اما با همان حال و هوا می خوانم.(خواندن بعضی «گوشه» ها و «پَردَه» های تالشی بسیار دشوار است؛ چنانکه از قدیمی های مشهور در تالش، فقط هادی حمیدی توانسته به بهترین حالت ممکن از عهده ی آن دشواری ها برآید. - مانند این تکته از آوازش: «کوچه سبه کیلَه اسبر ژن آبُو - خرِن لَی سُون بُوبُون دریا پُورّ آبُو!»
وقتی کوچک بودم سرم را بر زانوی خود می گذاشت و موهای فرم را که از او ارث برده ام، نوازش می کرد و می خواند: «بخس بخس هَلا روز آبَه نیَه؛ ستاره ی آسمون تاک آبَه نیَه ...». همیشه گفته ام: «بو علی سیناهایی را بی آنکه بشر بشناسد، گمنام زیسته اند و سفر کرده اند.» در ضمن «خلِه ویچاکنِ» او نیز نوعی آوازِ چندلا و ویژه ی او بود. لطف بی نهایت به من داشت؛ بسیار به او بدهکارم. زنده یادش جاودان باد!)
مادرم، روشنای بلند آبشاری، چشمه سارِ گیریه را می مانی، وقتی آفتاب را به خود می خوانی؛ با تو به راه می افتم تا اوج را دریابم؛ جنگل و دریا و گلستانی که داری، من نیز در اندیشه به سر یابم.
ناگهان در می یابم که: مرا آن توان نیست؛ یعنی یک مشت خاک، جهان نیست؛ یک جام دریا نمی شود. اما نومید نمی گردم؛ به خود می گویم: «جام من گرچه دریای جان تو، ژرفای جهان تو با خود ندارد، لیک آن نیز از زلال آب است؛ یعنی در آن شاد ترین ها، فراز قله ها در خواب است. گرچه جام من دریا نیست، ولی همینکه برای دریا شدن بیتاب است، و از جنس اندیشه ی توست، پس ناب است.
آنگاه، نه تهی دست، توشه در جیب و ناخورده مست به راه می افتم؛ با شریان رود ها، با دلنواز ترین سرود ها هم آوایی می کنم و خطر انسانی زیستن که به من آموخته ای را می پذیرم؛ پس، همه ی هستی خود را به گرو می گذارم آتشگیر. هر لحظه که در تاریکِ زمان، گمگشتگی را حس می کنم، از دریای بیکران تو با دَلو اندیشه و آن ریشه که به من بخشیده ای بر می گیرم و هزاران خُور پرواز روشنی بخش زیبا به سر. پس با مشعلی از تاریخ در دستان خود به کوچه سار چهار فصل هستی زندگی می زنم تا دریایی بودن را بستانم؛ و هرجا که می مانم؛ به خود می گویم: «این را نیک می دانم که کوچکم، دریا نیستم؛ لیک از جنس آنم، در اندک خود در او نهانم؛ پس نباید بمانم.»
باری، بعد از حضور شور انگیزِ پر شکوه تو، می شوم جاری در نورِ خرد و بلندای اندیشه؛ و می بینم که در جانم دوانده ای ریشه و با من مانده ای جاوید؛ پس وقتی می مانم، درمانده ام؛ تو می خوانی و من دوباره جان می گیرم؛ با حضور خورشیدوارِ تو جهان می گیرم وقتی در جان من، در هستی نهانِ من، جانِ جاودان می گردی و می خوانی از این دست: «تلخکده، سنگ واره ها؛ تکرار زشتکاری مأموران معذور و آدمیانِ با دو چشمِ "بینا"، کور، و شستن چکمه های گِل آلود نامردمی ها در چشمه ی زلال کوهستان، در سَراب(آغاز آب)، در سَرکان، مرا پس نمی زند، زیرا هر حضوری در این جهان یک «نماینده» است؛ یکی چون آفتاب روشنی می بخشد، می درخشد تا روشنای بلند نور را از آبشار ها بگذرانَد رنگین، به چشمه ها سر زند، و نقره گون، چون ماهی «سیم» هر دم پهلو به پهلو شده، دلپذیر پَرپَر زند تا رهگذران خسته دریابند، زیبایی به سر یابند؛ تا کاکل های فرازِ اندیشه در آدمی چون بیشه در باد، به وَشتن، به شکوفا شدن، به گُل گشتن رسند و بعد از آن، جاودانه شدنِ زیبایی در آدمی آغاز می گردد و دیگر او توان رفتن به حضیض ذلت را ندارد؛ نخواهد داشت.
آنگاه در اوچ، در ستیغ، همخانه ی خرد و خُور می گردد و برای همیشه از دَنی شدن دور.»
و تو با من این کردی.
بسی سنگین و دوشخوار بود، ولی ماندم زیرا پاکار - فوندامِنتِ - خانه ی اندیشه را از تو یادگار داشتم؛ می دانی؟ با تو پیوسته کیش زار(شمشاد زار)، بهار داشتم.
تیرکی گُم می سازد اما.
تیره سرانِ خیره سر، گاه کراوات زده دروغِ "زلال" می بافند تا درهیاهوی هیچ بنیانِ ترفَند و تفتین و تفرقه به کرسی بنشانند با "زیرکی"؛ و بسیارگاه با توطئه ی سکوت صدای هنوز انسان مانده آدمی را به پای دیوار می بَرَند بیرحم. ولی او که از دریا زاده شده و به طلوع خورشید، همه ی عمر دلداده؛ و جنگل بخشی از وجود اوست دیگر؛ کسی که جاری چشمه ساران است و در شریان رود ها با آفتاب در زرافشانی یک وَشتنِ بیقرار شریک شده، دیگر او را توان بر گشتن نیست؛ حتی اگر تمام جهان دَنی گردد؛ پَلَشت، گَندپندار، گُنده فضله بار های سد منی گردد، کسی که از دریاست، با باران دوستی ها دارد، چشمه را دریافته، چشمان مستِ غزالان را می شناسد، مترجم زبانِ زلالِ زمزمه ی آب است؛ با خروشان سرود، با رود همراه شده، با جنگل رقصیده، به سبزه زاران به شور، به گنجشک به مُور هر صبح سلام کرده، از زلال اندیشه می نوشد و لباسی از ابریشمِ خیال و خاطره با جان دارد؛ او بیشک گرچه اندک است، با تو، هم، دریا در نهان دارد. و من همه ی عمر با تو آنگونه زیستم؛ خندیم، رقصیدم، گریستم.
هیچ یادم نمی رود، با همه ی رنج بیکرانِ زندگی، خورشیدخانه ای ساخته بودی و به آن دل باخته بودی.
آری، هرچه بود با نور گذشت؛ برای زیبایی، برای انسان، عاشقانه چو صبحدمان ییلاق «چِمَه دُومَن» پُر شور گذشت؛ و ثبت شد برگشت ناپذیر.
مادرم، روشنای بلند آبشاری، چشمه سارِ گیریه را می مانی، وقتی آفتاب را به خود می خوانی؛ با تو به راه می افتم تا اوج را دریابم؛ جنگل و دریا و گلستانی که داری، من نیز در اندیشه به سر یابم.
ناگهان در می یابم که: مرا آن توان نیست؛ یعنی یک مشت خاک، جهان نیست؛ یک جام دریا نمی شود. اما نومید نمی گردم؛ به خود می گویم: «جام من گرچه دریای جان تو، ژرفای جهان تو با خود ندارد، لیک آن نیز از زلال آب است؛ یعنی در آن شاد ترین ها، فراز قله ها در خواب است. گرچه جام من دریا نیست، ولی همینکه برای دریا شدن بیتاب است، و از جنس اندیشه ی توست، پس ناب است.
آنگاه، نه تهی دست، توشه در جیب و ناخورده مست به راه می افتم؛ با شریان رود ها، با دلنواز ترین سرود ها هم آوایی می کنم و خطر انسانی زیستن که به من آموخته ای را می پذیرم؛ پس، همه ی هستی خود را به گرو می گذارم آتشگیر. هر لحظه که در تاریکِ زمان، گمگشتگی را حس می کنم، از دریای بیکران تو با دَلو اندیشه و آن ریشه که به من بخشیده ای بر می گیرم و هزاران خُور پرواز روشنی بخش زیبا به سر. پس با مشعلی از تاریخ در دستان خود به کوچه سار چهار فصل هستی زندگی می زنم تا دریایی بودن را بستانم؛ و هرجا که می مانم؛ به خود می گویم: «این را نیک می دانم که کوچکم، دریا نیستم؛ لیک از جنس آنم، در اندک خود در او نهانم؛ پس نباید بمانم.»
باری، بعد از حضور شور انگیزِ پر شکوه تو، می شوم جاری در نورِ خرد و بلندای اندیشه؛ و می بینم که در جانم دوانده ای ریشه و با من مانده ای جاوید؛ پس وقتی می مانم، درمانده ام؛ تو می خوانی و من دوباره جان می گیرم؛ با حضور خورشیدوارِ تو جهان می گیرم وقتی در جان من، در هستی نهانِ من، جانِ جاودان می گردی و می خوانی از این دست: «تلخکده، سنگ واره ها؛ تکرار زشتکاری مأموران معذور و آدمیانِ با دو چشمِ "بینا"، کور، و شستن چکمه های گِل آلود نامردمی ها در چشمه ی زلال کوهستان، در سَراب(آغاز آب)، در سَرکان، مرا پس نمی زند، زیرا هر حضوری در این جهان یک «نماینده» است؛ یکی چون آفتاب روشنی می بخشد، می درخشد تا روشنای بلند نور را از آبشار ها بگذرانَد رنگین، به چشمه ها سر زند، و نقره گون، چون ماهی «سیم» هر دم پهلو به پهلو شده، دلپذیر پَرپَر زند تا رهگذران خسته دریابند، زیبایی به سر یابند؛ تا کاکل های فرازِ اندیشه در آدمی چون بیشه در باد، به وَشتن، به شکوفا شدن، به گُل گشتن رسند و بعد از آن، جاودانه شدنِ زیبایی در آدمی آغاز می گردد و دیگر او توان رفتن به حضیض ذلت را ندارد؛ نخواهد داشت.
آنگاه در اوچ، در ستیغ، همخانه ی خرد و خُور می گردد و برای همیشه از دَنی شدن دور.»
و تو با من این کردی.
بسی سنگین و دوشخوار بود، ولی ماندم زیرا پاکار - فوندامِنتِ - خانه ی اندیشه را از تو یادگار داشتم؛ می دانی؟ با تو پیوسته کیش زار(شمشاد زار)، بهار داشتم.
تیرکی گُم می سازد اما.
تیره سرانِ خیره سر، گاه کراوات زده دروغِ "زلال" می بافند تا درهیاهوی هیچ بنیانِ ترفَند و تفتین و تفرقه به کرسی بنشانند با "زیرکی"؛ و بسیارگاه با توطئه ی سکوت صدای هنوز انسان مانده آدمی را به پای دیوار می بَرَند بیرحم. ولی او که از دریا زاده شده و به طلوع خورشید، همه ی عمر دلداده؛ و جنگل بخشی از وجود اوست دیگر؛ کسی که جاری چشمه ساران است و در شریان رود ها با آفتاب در زرافشانی یک وَشتنِ بیقرار شریک شده، دیگر او را توان بر گشتن نیست؛ حتی اگر تمام جهان دَنی گردد؛ پَلَشت، گَندپندار، گُنده فضله بار های سد منی گردد، کسی که از دریاست، با باران دوستی ها دارد، چشمه را دریافته، چشمان مستِ غزالان را می شناسد، مترجم زبانِ زلالِ زمزمه ی آب است؛ با خروشان سرود، با رود همراه شده، با جنگل رقصیده، به سبزه زاران به شور، به گنجشک به مُور هر صبح سلام کرده، از زلال اندیشه می نوشد و لباسی از ابریشمِ خیال و خاطره با جان دارد؛ او بیشک گرچه اندک است، با تو، هم، دریا در نهان دارد. و من همه ی عمر با تو آنگونه زیستم؛ خندیم، رقصیدم، گریستم.
هیچ یادم نمی رود، با همه ی رنج بیکرانِ زندگی، خورشیدخانه ای ساخته بودی و به آن دل باخته بودی.
آری، هرچه بود با نور گذشت؛ برای زیبایی، برای انسان، عاشقانه چو صبحدمان ییلاق «چِمَه دُومَن» پُر شور گذشت؛ و ثبت شد برگشت ناپذیر.
تو مرا از کرانه ی تاریکی خیال به سر زمینِ سیمرغ اندیشه بردی، و برای همیشه به پاکیزه خویی به مانگ و خُور سپردی چون عقابی که در شعرِ مشهورِ آن مَرد، رفت و با خورشید یکی گشت. این است که دیگر نمی توانم بر گردم و بنگرم سرسری و یا یکوری؛ زیرا با تمامی خامی وجود خود، ژرفای تو را دیده ام و فراوان آوازِ موج های خَش و آبی خندان از دریای وجود تو شنیده ام.
با این حال، مادرم، گاه که کم می آوردم به سوی تلفن می شتافتم و صدای دریا که از آنسو، ز دور دست می آمد، بسیار نزدیک بود، زیرا در جان من، در اعماقِ نهان من خانه ی جاودان دارد.
«بله، بفرما»
همان ندای آغازین تو کار خود را می کرد و مرا به نورستان امید می بُرد در زمانه ای که حتی طرفدار مردم شدن یک سیاست بازی شده؛ و بسیارانی از شرافتمندان دیروز، خود بخشی از توطئه ی سکوت گشته اند امروز!
مادر، ای گل سرسبدِ واژه های دل، در این بیدادکده ی جهان، در این جهنم، همیشه یار بودی، نغمه بودی تار بودی؛ عود می گشتی؛ گاه پای تلفن شعری، تَر ترانه ای می خواندی، چشمه سار و رود می گشتی؛ غوغای کرنگ ها(کُولَنگ ها)، پرواز انبوه و پر شکوه هزاران سار بودی، قمری وجودت جان می بخشید؛ به لال گشتگی من، خوش آوازترین زبان می بخشید؛ و من جرأت می یافتم و برایت ز هَر دری می گفتم. مادر در این تاریک، در این بیرحم کده، بعد از این در لحظه های بی جانِ بُن بستِ بیزاری آور، به چه کسی زنگ بزنم، خنکای زلال کدامین چشمه سار را بر آتشستانِ این دلِ زخمی تنگ بزنم؟
نه، نه؛ من همین امروز باز به تو زنگ خواهم زد؛ هر وقت دلم گرفت، بیدرنگ خواهم زد. بگذار بگویند: «امروز دومین روز است که سفر کرده»؛ بگذار بگویند: «رفته و تو را یتیم و در بدر کرده.» بگذار هرچه می خواهند بگویند؛ نبودِ خورشید در خاور! نه، نه؛ من هرگز نمی کنم باور.
25 خرداد 1394 برابر 15 ژوئَنِ 2015
لیثی حبیبی - م. تلنگر
با این حال، مادرم، گاه که کم می آوردم به سوی تلفن می شتافتم و صدای دریا که از آنسو، ز دور دست می آمد، بسیار نزدیک بود، زیرا در جان من، در اعماقِ نهان من خانه ی جاودان دارد.
«بله، بفرما»
همان ندای آغازین تو کار خود را می کرد و مرا به نورستان امید می بُرد در زمانه ای که حتی طرفدار مردم شدن یک سیاست بازی شده؛ و بسیارانی از شرافتمندان دیروز، خود بخشی از توطئه ی سکوت گشته اند امروز!
مادر، ای گل سرسبدِ واژه های دل، در این بیدادکده ی جهان، در این جهنم، همیشه یار بودی، نغمه بودی تار بودی؛ عود می گشتی؛ گاه پای تلفن شعری، تَر ترانه ای می خواندی، چشمه سار و رود می گشتی؛ غوغای کرنگ ها(کُولَنگ ها)، پرواز انبوه و پر شکوه هزاران سار بودی، قمری وجودت جان می بخشید؛ به لال گشتگی من، خوش آوازترین زبان می بخشید؛ و من جرأت می یافتم و برایت ز هَر دری می گفتم. مادر در این تاریک، در این بیرحم کده، بعد از این در لحظه های بی جانِ بُن بستِ بیزاری آور، به چه کسی زنگ بزنم، خنکای زلال کدامین چشمه سار را بر آتشستانِ این دلِ زخمی تنگ بزنم؟
نه، نه؛ من همین امروز باز به تو زنگ خواهم زد؛ هر وقت دلم گرفت، بیدرنگ خواهم زد. بگذار بگویند: «امروز دومین روز است که سفر کرده»؛ بگذار بگویند: «رفته و تو را یتیم و در بدر کرده.» بگذار هرچه می خواهند بگویند؛ نبودِ خورشید در خاور! نه، نه؛ من هرگز نمی کنم باور.
25 خرداد 1394 برابر 15 ژوئَنِ 2015
لیثی حبیبی - م. تلنگر
+ نوشته شده در جمعه ۱۲ تیر ۱۳۹۴ساعت 15:16  توسط لیثی حبیبی - م. تلنگر
|