تبليغاتX
وَشتَن ِ واژه ها

وَشتَن ِ واژه ها

شعر ، نقد ، داستانک ، طنز ، ترجمه و نکته

تسلیت

 

آدَمِن جُور دَران تخته بَه تخته
جدا آبع خیلی سنگینه سخته

یندع آلَکع و آوَشتع ای نی
جدا ک آبیره اَ وقتی وینی:

بی یار مندع بری کو ختع مونو
سکلی سری را شع متع مونو

پیره اَبلا نی شه شتن یاری وَر
...............................

سلام

دکتر بختیاری گرامی، چند دفم زنگ ژنده منده نیرا.

نازه پژی، فرزاد عزیز منی شمه غمی کو شریک بوزونه.
صبر و سغه جان بداره.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:47  توسط لیثی حبیبی  | 

نکاتی چند در باب زبان و حروف و ...

سلام دوستان

پیش از اینکه بروم پی کارم؛ لازم است که به یک نکته ی مهم در باب حروف زبان تالشی و هم به نکاتی دیگر بپردازم.

چندی پیش یاسر عزیز، وقتی اَ یا اَه = او، آن؛ را به شکل ئَه نوشت؛ من آن را پسندیدم و در باره اش هم نوشتم. اما بعداً که خوب اندیشیدم، دیدم که باید رویش بیشتر فکر کرد.
چرا؟
برای اینکه اگر این عمل فقط در مورد یک واژه صورت می پذیرفت، اشکالی نداشت. ولی ما با پذیرفتن آن مورد، آنوقت باید تمامی واژه هایی را که با اَ نوشته می شود، با همان قاعده بنویسیم. و این ممکن است سئوال بر انگیزد.
آیا شکل نوشته ی یاسر بسیار عزیز غلط است؟
نه، غلط نیست. اما ما هنگام درست کردن حروف صداهای زبان تالشی باید به ظاهر حروف و واژه ها نیز توجه کافی داشته باشیم. یعنی باید تلاش کنیم که واژه های ما به زیباترین شکل ممکن دیده شوند.
در هنگام درست کردن حروف کردی، بعضی از اندیشمندان کرد را اعتقاد بر این بود که باید دقیق باشیم تا به زیبایی شکل لطمه وارد نیاید. اما بعضی دیگر اعتقاد داشتند که ظاهر خیلی مهم نیست، بلکه ما باید تلاش کنیم کامل و درست بنویسیم. گرچه امروز حروف کردی شکل گرفته، ولی آن بحث بسته نشده.
اگر ما اَه یا اَ را ئه، بنویسیبم آنوقت باید اسب را نیز ئسب، اَلغ یا اَلَه۱ = عقاب را ئلغ یا ئله، انبار را ئنبار و ... بنویسیم.
چرا من به این موضوع حساسیت نشان می دهم؟
برای اینکه در فرهنگ ما ایرانیان خوش نویسی و ظاهر زیبا نه فقط مهم است، بلکه ایران از نادر کشور های جهان است که خوش نویسی در آنجا هنری بزرگ به حساب می آید. پس در این موارد باید با حساسیت بیشتری اندیشید تا بعد ها پشیمانی ببار نیاورد.
 

اما کلاً در باب حروف تالشی باید خدمت شما عزیزان عزض کنم که رفتن من پایان کار ما نیست. من در خانه ی خود نیز روی حروف کار می کنم تا آنچه را که آغاز کرده ام نیک پایان بخشم.
به عنوان نمونه. حرف ع تالشی و ئو - ü - را بهترین انتخاب در باب این دو حرف می دانم. بخصوص با پذیرش ع تالشی ما مشکل نوشتن کسره را نیز حل کرده ایم. یعنی مثل خیلی از زبان های دیگر جهان یک حرف برای دو صدا بکار گرفته می شود. و همانطور که پیش از این نیز نوشتم، تا تصمیم گیری نهایی از سوی اندیشمندان تالش، من هنگام تالشی نوشتن آن دو حرف را بکار می گیرم. زیرا در حال حاضر مورد بهتری وجود ندارد.

دیده ام گاهی بچه های اهل قلم تالش بین دو حرف بی صدا علامت می گذارند. یعنی آن صدای خفیف را یک صدای کامل به حساب می آورند. این کار لازم نیست. در هیچ یک از زبانهای جا افتاده ی جهان که چنین وضعیتی دارند مثل زبان آلمانی و یا زبانهای سلاویان شرق برای آن صدای خفیف حرف ایجاد نشده. و این کاری درست است. در غیر این صورت زبان نوشتاری خیلی شلوغ می گردد و هم دراز می شود.
در زبان های تالشی، کردی، سلاویان شرق، آلمانی و ... دو ف یا اف داریم. مثلاً آلمانی فرزاد را با اف کلاسیک می نویسید. اما اگر بخواهد بنویسید آفتاب، آنوقت با فااو یعنی همان وی انگلیسی می نویسد. این اف نماینده ی صدایی بین ف و واو است. که در آلمانی در نود در سد موارد به اف نزدیک است. در روسی از حرف و یا واو به شکل دو صدایی استفاده می شود. یعنی گاهی واو است و گاهی ف دوم. در حروف کردی روی حرف ف سه تا نقطه گذاشته اند و آن را به جای ف دوم بکار می بَرَند. گرچه ما در تالشی نیز دو صدا برای ف داریم، اما من به دو دلیل فکر می کنم که یکی را مثل ف در فارسی برای هر دو مورد می توان بکار برد. دلیل اول حد اقل بودن امکانات ما است. ما تالش ها از هیچ امکانی برای ساماندهی حروف و زبان نوشتاری خود بر خور دار نیستیم. دوم دلیل این است که از شلوغ شدن محیط نوشتاری تا اندازه ای جلوگیری می شود. در غیر این صورت باید مدت زیادی برای مردم توضیح نوشت که ف در کدام واژه ف اول است و در کدام واژه ف دوم. اگر امکانات ارتباط با مردم باشد، این کار خیلی مشکل نیست و راحت می تواند جا بیفتد. ولی ما همانطور که نوشتم دستمان بسیار کوتاه است. پس بناچار از حرف ف دوم فعلاً صرف نظر می کنیم. چنانکه در فارسی نیز از آن صرفنظر شده. در حالی که در پهلوی و در نتیجه در فارسی نیز این دو صدایی ف دیده می شود؛ ولی هنگام درست کردن حروف برای زبان فارسی دری به این نکته و هم نکاتی دیگر توجه نشده. 

همانطور که پیش از این نوشتم؛ بخشی از زبان نوشتاری آشنایی و عادت با آن است. یعنی در هیچ زبانی هنگام درست کردن حروف همه چیز کامل و بی نقص دیده نمی شود. پس بعد از درست شدن حروف، مواردی وجود خواهد داشت که خیلی آشنای ذهن ما نیست. ولی در طول زمان ما با آنها عادت می کنیم؛ و بعد ها نه فقط با چنان مواردی هیچ مشکلی نداریم، بلکه آن ها را نیز چون بقیه درست می دانیم، یعنی درست می بینیم. چنانکه در زبان های سلاویان شرق از اوی گرد برای سه صدا سود می جویند. ولی همه ی آنها یک حرف دارند. و یا برای نوشتن ف دوم و  حرف واو در روسی و آلمانی از ف دوم سود می جویند. و در زبانهای مختلف جهان از این دست بسیار است. در مورد اینکه من برای ü = ئو، را بر گزیدم، در حروف عربی فارسی ما امکان مانور دیگری وجود نداشت. حتی برای حروف زبانهای خارجی نیز از همین شیوه سود جسته اند. چنانکه خود می بینید، اوی بلند با دو تا نقطه در رویش در آلمانی می شود همان ئو،ی تالشی ما. ئو را در واژه هایی مثل دئو = دود، زئو = زود، رئو = رو، صورت و ... می توان بکار برد. این حرف برای زبان تالشی بسیار مهم است، زیرا در غیر این صورت ما ناچاریم واژه هایی از این دست را به شکلی بنویسیم که با تلفظ واقعی خود هیچ میانه ای ندارند. به عنوان مثال ما آنوقت باید واژه ی دود را دو، و هم دوغ را دو بنویسیم؛ که اولی ناقص و غلط است.  

بذارید چند مثال از آلمانی، یعنی زبانی که بسیار سال است که زبان نوشتاری جا افتاده دارد؛ براتون بزنم:

در آلمانی حرف k وجود دارد، ولی در مواردی ck صدای k نیز می دهد. و ch صدای خ می دهد. و ph صدای ف می دهد. یا بین دو حرف مثلاً بی صدای pf دیگر حرف یا علامتی نمی گذارند. یا دو تا اس = حرف سین، صدای سین می دهد. زیرا در آلمانی s را به جای حرف ز بکار می برند. یعنی به من که لیث الله باشم، می گویند لَی زُولا. یعنی برای نوشتن س و ص و ث نیز همان ز یعنی حرف اس تکی بکار می رود. و برای حرف ش در آلمانی سه حرف sch بکار برده می شود. و sp می شود شپ. و st می شود شت. و برای حرف چ چهار حرف بکار می برند. واژه ی آلمان به زبان آلمانی می شود دویچلَند = دوی چ لَند = Deutschland، یعنی از ۱۱ حرف این کلمه ۴ حرف اش فقط از آنِ نماینده یا علامت یک صدا یعنی حرف چ است؛ و ...

این نکات را نوشتم نه اینکه ما باید از دیگران تقلید کنیم. بلکه برای این نوشتم که نشان دهم با اشکال مختلف حروف به راحتی می توان عادت کرد. و هم خواستم نشان دهم که برای ایجاد حروف و نمایش صدا ها، گاه چاره ی دیگری جز مرکب ساختن حرف یک صدا نیست. پس هر مردمی باید بر مبنای ویژگی های زبان خود در صورت ممکن حروف تکی ایجاد کنند؛ و اگر ممکن نبود، می توان ازحروف مرکب هم سود جست. نباید بخاطر این و یا آن مشکل پیش آمده، دست از کار کشید. بلکه باید امکانات موجود را کارایی داد، زنده ساخت و به راه اندخت. این هنر است؛ نه اینکه بشینیم تو خونه هامون و بگیم نمیشه. میشه!

این مطلب پایان یافته نیست. من در فرصت های دیگری باز به آن بر می گردم و کامل و کاملترش می سازم. و برای اینکه شما خوانندگان گرامی با همان نگاه اول متوجه تغییرات در متن بشوید؛ آغاز تغییرات را از این به بعد با رنگ سرخ ۲ می نویسم. 

چون این مطلب برای تمام طول سال است؛ پس حتی اگر پست جدید بگذارم، در باب زبان و حروف تالشی اگر سخنی برای گفتن داشتم، باز و باز به همین متن بر می گردم.

فعلاً همین. و تا روز و روزگاری دیگر با شما عزیزان خدا حافظی می کنم.

زیر نویس ۱ - و معنی ییلاق اَلَه بَرَه کون، یعنی بُن یا پای گذر گاهی که بالایش مَندنگاه(تالشی) = ماندنگاه(فارسی) = اُتراقگاه یا اوتراقگاه(ترکی فارسی) و یا منطقه ی پرواز عقاب هاست. در گویش تالشی امروزی ماسال به عقاب اغلب اَلغ گفته می شود. اما در متون کهن ایرانی بسیار گاه به جای اَلغ تالشی، اَلَه بکار رفته. که حالا دیگر مانند واژه ی بیل = آبگیر، وند؛ و ... در ماسال منسوخ شده، و در گفتگوی روزمره بکار نمی رود. فقط در نام واژه ها یافت می شود، مثل بیلگاه دوِل. واژه ی بَرز یعنی بلند، فراز نیز در ماسال ما چنین سر نوشتی داشته. چنانکه حالا دیگر در هنگام گفتار بکار برده نمی شود؛ اما هنوز در نام چشمه ای به نام بَرزَ خونی دیده می شود. برزَ خونی، یعنی چشمه ی پر آب بلند. یعنی چشمه ای که از بلندی می ریزد.

عزیزان خواننده به این نکته توجه داشته باشند که مثال آوردن من از ماسال و گویش ماسالی هرگز و بی هیچ رو دلیل بر برتری و یا اصیل تر بودن و یا ریشه ای تر بودن این گویش زبان تالشی بر دیگر گویش ها نیست. این کار من دو دلیل دارد. یک، شناخت نسبتاً خوب من است از آن منطقه که زادگاه من است. دوم دلیل واضح و کامل تلفظ کردن واژه هاست که برای ریشه یابی همیشه یار من بوده. یعنی به من سر نخ داده، تا به اعماق واژه های ایرانی و حتی غیر ایرانی نقب بزنم. مطرح کردن این موضوع که این و یا آن منطقه برتر و بهتر است، عملی ارتجاعی و قبیله گرایانه و سد در سد ناپسند است. ما باید با کیفیت خود به دیگران معرفی شویم نه با هیاهوی پوچ. یعنی وقتی می گوییم گلیم عنبران برتر است، این سخن دیگر یک شعار نیست. بلکه واقعیتی است که آن مردم کهن و زحمتکش با کار خود به نمایش گذاشته اند. یا وقتی می گوییم پنیر تالش بی نظیر است. کیفیت آن در عمل خود را نشان داده. پس حق است که در باب اش گفته و نوشته شود. یا وقتی جوانان ماسال موفق می شوند جنگل یعنی زندگی سبز، یعنی نشاط آفرین در هستی آدمی را در اوج غارت جنگل های تالش نجات دهند؛ این نمایش کیفیت یک کار نیک و تاریخی است. وگرنه با شعار و هیاهو زیستن نه فقط خود را گول زدن است، بلکه عقب گرد نیز می باشد.

چرا عقب گرد؟

برای اینکه شعار قبیله گرایانه مال هزاران سال و سد ها سال پیش است؛ و ما وقتی در پی آنهاییم یعنی بخاطر تعصب و نادانی به عقب بر گشته ایم. و این شایسته ی انسان دو قرن ما نیست.

بعضی از توضیحات اضافی از روی ناچاریست تا از سو تفاهم جلو گیری شود. چون وبلاگ های تالش زمین همه یه جورایی به هم وصل اند؛ که گاه از روی بد فهمی و یا کج فهمی بعضی افراد، ایجاد سو تفاهم می گردد و تشنجی عمومی و وقت کش در جهان اینترنت تالش به وجود می آورد و به بحث های بیمارگونه ای بیهوده دامن می زند. 

این کامنت را امروز یعنی چهار شنبه ششم اردیبهشت نود و یک در نظرگاه وبلاگ شعر تالشی نهادم که اینجا نیز می گذارم:  چند روزیست که حرفی در دلم می گردد و به من می گوید: اگر مرا ننویسی و بروی، آنچه گفته ای ناقص خواهد ماند. پس می نویسم اش:

سلام بر پیرَه اَبلا زوئه

از دکتر بختیاری بسیار عزیز که با بد اخلاقی ها و خود خواهی های ما در این مدت چند سال چون پدر بزرگی صبور ساخت؛ و با افتادگی و مهر و دانش خود به ما درس ها آموخت؛ یک بار دیگر بخاطر همه ی لطف و زحماتش از صمیم قلب تشکر می کنم. و خواهش می کنم این کامنت را منتشر کنند، زیرا این سطور فقط در وصف بختی نوه - دکتر فرزاد بختیاری حق طلب و معلم شریف و زحمتکش - نیست؛ بلکه هم در وصف چشمه واری، دریا وشی، مهر، فراست، دانش، بردباری و فرهنگ آدمیست.
پس حق است، اگر نوشته شود با قلم زرین، از این دست:

ام پیله مِردکی قدری بداره
گولَه تا مونُو تالشی باهاره
بی هَنی بگذرع خیلی یادرع
ک تالش بیوینع فرزاد دواره1

ترجمه:
قدر این مرد بزرگ را بدانید
گل را می ماند، او بهار تالش است
بسیار سال باید بگذرد
که تالش زمین دوباره فرزاد ببیند

با احترام و ادب ویژه
لیثی حبیبی - م. تلنگر

زیر نویس 1 - این سخن را لیثی حبیبی می نویسد که اگر سردمداران جهان یک میلیون بدهند برایشان یک بیت نخواهد نوشت؛ اما در برابر فرهیخته بزرگان دست بر سینه می نهد.
علت نوشتن آن سخن از دل بر آمده این است که خیلی ها می توانند در مقطع ای کارهایی انجام دهند نیک؛ و انسانی شریف و خوب باشند؛ ولی حفظ خوبی و تداوم در انسانی زیستن کار هر کس نیست. و فرزاد در این سالها بی آنکه چیزی از خود بگوید، در اوج افتادگی و ادب، خموشانه این را به ما به اثبات رساند؛ و از این زیباتر نمی شود. پس این چنین فراستی به راستی جای تبریک دارد.
همین.

پیروز و شاد باشید

ادامه۱: پس با این حساب، اگر حروف ئو و ع تالشی را بپذیریم؛ ما از شش تا هفت حرفی که برای تالشی باید درست می کردیم مشکل حد اقل دو حرف و حتی سه حرف اساسی را حل کرده ایم. از یک تا دو حرف هم می توان صرف نظر کرد. مثل همان ف دوم، که صدایی است بین حرف واو و ف، مثل واو یا ف در واژه ی آوتاو و آفتاب.

یکی از اصلی ترین کارهای باقی مانده، ایجاد حرف است برای علامت فتحه. آیا باید به ناچار همان را بپذیریم که اندیشمندان کرد برای ایجاد حروف زبان کردی انجام داده اند؟ یعنی تبدیل فتحه در همه جا به حرف ه؟ یا اینکه باید شکلی دیگر ایجاد کرد؟ روی این نکته ی بسیار مهم باید خوب و دقیق اندیشید؛ تا از دوباره کاری جلوگیری شود.

البته شکی نیست که فتحه ی آخر واژه ها و هم فتحه ی مضاف تالشی را می توان و باید به ه بدل کرد. تردید من در باب مواردی است که فتحه شامل میان کلام می گردد. در واقع یک حرف است که همصدا با فتحه ی مضاف تالشی است. حرفی که در هنگام ایجاد حروف فارسی دری بهش توجه جدی نشده. یعنی فتحه ی مضاف بَرزَ خونی را به آسانی می توان تبدیل به حرف ه ساخت.

بَرزَ خونی = بَرزه خونی.

و آنجا هم که فتحه در فارسی و تالشی نماینده ی یک حرف است در آخر واژه، باز به راحتی تبدیل می گردد به ه و هیچ لطمه ای نیز به زیبایی شکل وارد نمی سازد. مثل فتحه در واژه ی کَ = خانه، که آن را اینگونه می توان نوشت: که = خانه. همانطور که پیش از این نوشتم خواننده در متن خیلی راحت به این نکات عادت می کند. بسیار راحت تر از آنچه امروز فکر می کند، به تغییرات عادت خواهد کرد.

نکته گره ای برای من در جای دیگری است.

مثال: بَرزَ خونی را می توان و باید بَرزه خونی، نوشت. آیا بَرزه خونی را می توان به رزه خونی هم نوشت؟ یعنی همان کاری که در هنگام نوشتن کردی انجام می گیرد؟ این نکته مثل همان مشکل ئه، اه یا اَ = او، آن، است. زیرا آنوقت باید همه ی فتحه هایی را که جای یک حرف در فارسی دری و تالشی بکار می رود را به ه بدل کرد.

یعنی همراه را باید ههمراه یا هه مراه نوشت. هفت را باید ههفت یا هه فت نوشت. تنگ را باید تهنگ یا ته نگ نوشت و ... اینجاست که من به زیبایی ظاهر کلام می اندیشم. یعنی همان بحثی که بین اندیشمندان کرد در گرفته بود، در تالش زمین ادامه می یابد. 

و یا اینکه ما نیز مثل نوشتن در فارسی باید آن را رها کنیم و به مرور زمان در متون تالشی باهاش عادت کنیم. پیشنهاد من همین مورد است. یعنی فتحه ی آخر همه ی واژه ها و هم فتحه ی مضاف تالشی را در هنگام نوشتن به ه بدل کنیم؛ اما از تبدیل فتحه در میانه ی واژه صرف نظر کنیم. و کافی است که خواننده ای فقط یک کتاب رمان مثلاً سد صفحه ای به زبان تالشی بخواند، به راحتی راه می افتد؛ بسیار آسان؛ ولی ازبعضی حروف مثل ع تالشی و یا ئو به هیچ رو نمی توان صرف نظر کرد.    

زیر نویس ۲ - در آینده برای اینکه خواننده بتواند تغییرات جدید را به راحتی بیابد، هر بار در آغاز مطلب جدید واژه ی ادامه را با رنگ سرخ خواهم نوشت + شماره ی جدید. مثل ادامه ۱، ادامه ۲ و ... و اگر به نوشتن توضیحاتی خارج از متن احتیاج باشد، آن ها را در نظرگاه همین پست می نویسم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:22  توسط لیثی حبیبی  | 

نارنجی پوش ایرانی - احمد ربانی - یک بار دیگر به ما آموخت که هنوز می توان پاکیزه خو و زیبا زیست.

یک نارنجی پوش شریف ایرانی ثابت کرد که در یک زندگی حتی فقیرانه می توان زلال و پاکیزه خو بود. این خبر و عکس نارنجی پوش ایرانی امروز به وسیله ی اینترنت به سراسر جهان مخابره شد تا فرهنگ ایران کهن را یکبار دیگر به نمایش بگذارد. مرد آدم را به یاد چوتاش های تالش قدیم می اندازد.

افسوس! عکس هایی را که اینجا می گذارم در ایران دیده نمی شود، تا شما خوانندگان گرامی بتوانید عکس این ایرانی چشمه وار را ببینید. ولی این خبر و نام زیبایش - احمد ربانی - را می توانید برای همیشه بخاطر بسپارید.

آنچه در زیر می خوانید در صفحه ی اول امروز، یعنی سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ برابر با بیست و دوم آوریل ۲۰۱۲ روزنامه ی شرق آمده است.

(جنبش پاکیزه خوی تالش)

  • نارنجي‌پوش كيف گمشده را در بيرجند به صاحبش داد
  • رفتگر يك‌ميليارد‌توماني

  • احمد رباني: حقوقم 500‌هزارتومان است

    گروه حوادث: اختلاس، كلاهبرداري، فساد، قتل و خشونت؛ اينها كلماتي است كه اين روزها در رسانه‌ها زياد تكرار مي‌شود، رقم‌ها هر بار بزرگ‌تر و تلخي‌ها هر روز گزنده‌تر. در اين هياهوي سياهي‌ها و سختي‌ها مردي در گوشه‌اي از ايران در خانه‌اي روستايي زندگي مي‌كند كه رفتارش علامت سوالي است در برابر تحليل‌هايي كه از پسروي فرهنگي و اضمحلال اخلاقي مردمان روزگار ما حكايت دارند. در روزگاري كه خبرها مي‌گويند جان ارزان شده، مردي رفتگر با درآمدي ناچيز و قسط‌ها و قرض‌هايي كه تمامي ندارد، بر وسوسه‌اي بزرگ غلبه كرد تا كيفي گمشده را به دست صاحبش برساند؛ كيفي كه ارزش آن معادل 166 سال حقوق او بود، كيفي يك‌ميلياردتوماني. نارنجي‌پوش 39ساله بجنوردي كه «احمد رباني» نام دارد، سال‌هاست با كارگري روزگار مي‌گذراند و با مشكلات مالي دست به گريبان است اما وقتي كيف‌ميلياردي را پيدا كرد آن را بدون هيچ طمع و چشمداشتي به صاحبش پس داد. ارزش رفتار اين رفتگر وقتي آشكارتر مي‌شود كه آن را با خبرهاي رايج اين روزها مقايسه كنيم: «سه پسر به خاطر 30‌هزارتومان دختر عقب‌افتاده را كشتند»، «دو نوجوان براي سرقت 170‌هزارتومان از دوست‌ 18ساله‌شان او را به قتل رساندند و آتش زدند»، «مردي براي طلب 200‌هزارتوماني زني را به كام مرگ كشاند» و «مردي ديگر دوستش را قرباني 500‌هزار تومان كرد.» احمد ديروز در كمال سادگي به سوالات خبرنگار ما پاسخ داد. لحن و كلامش نشان مي‌داد كاري را كه كرده غيرعادي نمي‌داند و آن را رفتاري طبيعي تلقي مي‌كند. همين ارزش كار او را بيشتر مي‌كند. اما با تقدير از احمد و امثال او توسط مسوولان است كه مي‌توان چنين رفتارهايي را در جامعه گسترش داد و چنين كارهايي را به فرهنگي فراگير تبديل كرد.
    ‌شنيديم كيف يك‌ميلياردتوماني پيدا كرده و به صاحبش پس داده‌اي؟
    {احمد تاييد مي‌كند و فقط مي‌خندد}
    ‌كيف را چطور پيدا كردي؟
    پنجشنبه‌شب سر كار رفتم. ساعت حدود سه بود كه داشتم يك كوچه را جارو مي‌كردم. يك دفعه كيف را ديدم. قهوه‌اي رنگ بود. آن را برداشتم تا ببينم كهنه است و آن را دور انداخته‌اند يا اينكه كسي گم‌اش كرده. وقتي در كيف را باز كردم ديدم كهنه نيست.
    ‌داخل كيف چه بود؟
    مقداري طلا، چند چك و چند پاكت كه بعد فهميدم داخلش سند است.
    ‌مي‌دانستي محتويات كيف چقدر ارزش دارد؟
    آن موقع نه بعدا فهميدم ولي فرقي نمي‌كرد.
    ‌وسوسه نشدي كيف را براي خودت برداري؟
    اموال مردم را بايد پس داد. من قبلا هم چيزهايي مثل موبايل پيدا كرده و به صاحبش داده بودم. اين دفعه هم همين كار را كردم.
    ‌چطور صاحب كيف را پيدا كردي؟
    ساعت پنج صبح به رييسم تلفن زدم و گفتم كيف را پيدا كرده‌ام. بعد آن را به شهرداري بردم و آنجا تحويل دادم. خودشان صاحب كيف را پيدا كردند و بعد به من خبر دادند.
    ‌صاحب كيف وقتي اموالش را ديد چه واكنشي داشت؟
    خيلي خوشحال شده بود. خيلي از من تشكر كرد. اصلا نمي‌دانست كيف را كجا گذاشته است.
    ‌مژدگاني هم گرفتي؟
    يك چك 200‌هزارتوماني به من داد.
    ‌حقوق خودت چقدر است؟
    ماهي 500‌هزارتومان مي‌گيرم.
    ‌چند سال است كار مي‌كني؟
    10 سال؛ اول در فضاي سبز بودم بعد به بخش عمراني رفتم و الان سه سال است كه رفتگر منطقه يك شهرداري هستم.
    ‌متاهل هستي و بچه داري؟
    سال 74 ازدواج كردم و دو دختر دارم؛ دو و پنج‌ساله.
    ‌مستاجري يا صابخانه؟
    تا بهمن پارسال مستاجر بودم اما حالا خانه خريده‌ام؛ در روستاي«ينگه قلعه». براي خريد خانه وام گرفته‌ام و بايد ماهي 250‌هزارتومان قسط بدهم. برج چهار هم بايد يك‌ميليون‌تومان از قرض‌هايم را بدهم.
    ‌فكر نمي‌كني اگر كيف را برمي‌داشتي با طلاهايي كه داخلش بود مي‌توانستي مشكل مالي‌ات را حل كني؟
    گفتم كه اموال مردم را بايد پس داد. اگر صدبار ديگر هم اين اتفاق بيفتد باز كيف را پس مي‌دهم.
    ‌ما مي‌خواهيم عكسي از تو موقع كار چاپ كنيم مي‌تواني عكس را برايمان «اي‌ميل» كني؟
    دوربين ندارم. «اي‌ميل» هم بلد نيستم. همين عكس‌ها‌ را هم در شهرداري و آتش‌نشاني از من گرفتند.
    ‌عكس برايمان خيلي مهم است از همسايه‌ها يا دوستان و فاميلت كمك بگير.
    نمي‌توانم. از روستاي ما تا شهر پنج، شش كيلومتر است و من موتور دارم ولي جاده گلي است و با موتور نمي‌شود رفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:34  توسط لیثی حبیبی  | 

طبیعت و زبان در طول تاریخ زمین و بشر شکل گرفته. دستبرد به آن ها جز یورش به کهن زمین و زیبایی نیست

 

تن، روان، فرهنگ زیبای بشری، خرد گرایی بشر، سلامتی زمین کهن و پر از نغمه و شور و زندگی، به وسیله ی انسان بی شرم و بی فرهنگ گشته، قُلدُر، آزمند و به هر قیمتی سود جو؛ به شکلی بسیار جدی در خطر افتاده. و بی هیچ تردیدی سیلی بی تفاوتی های امروز خود را دو فردای دیگر بسیاران خواهند خورد.

...  

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان، وین راه بی نهایت

...

(حافظ شیراز)

سلام عزیزان من

آنچه در پست قبلی در باب کودک و زبان نوشتم؛ در بسیاری موارد دستبرد به طبیعت نیز نتایجی شبیه و فاجعه بار دارد.

پس مقاله ی نیک و بسیار ضروری دکتر اکرم پدرام نیا را برای تکمیل کردن مقاله ی پست قبلی این زیر می گذارم.

پیوسته پیروز و شاد باشید

 

اصلاح ژنتیکی، سود و زیان آن


دکتر اکرم پدرام نیا 

 اصلاح ژنتیکی محصولات کشاورزی و دامداری یا استفاده از آخرین شیوه‌های بیولوژی مولکولی برای تولید شیر، گوشت، مرغ، تخم‌مرغ، میوه، سبزی و غلات نخست در آزمایشگاه‌ها انجام شد و سپس به کشتزارها و مزرعه‌ها آمد. برای این کار گاهی قطعه‌ای از دی‌ان‌ای (مولکول حامل پیام‌های ژنتیکی یا وراثتی) یکمحصول کشاورزی یا دی‌ان‌ای حیوانی را با قطعه‌ی ویژه‌ای از دی‌ان‌ای دیگر که از غله‌ها یا حتا موجود زنده‌ی دیگری گرفته‌اند،جایگزین می‌کنند.

این شیوه از کشاورزی چند برتری بر شیوه‌ی سنتی دارد. بی‌گمان جمعیت روی زمین در حال افزایش است و هواداران این شیوه معتقدند که با استفاده از شیوه‌ی سنتی به‌زودی مردم جهان با کمبود مواد غذایی روبرو خواهند شد. در صورتی‌که با اصلاح ژنتیکی می‌توان تولید را در اندازه‌ای بسیار زیادافزایش داد. به این دلیل که محصول اصلاح شده در برابر آفت‌ها، علف هرز، ویروس‌ها، بیماری‌ها و سرما مقاومت بیش‌تری دارد. از سوی دیگر، با در نظر گرفتن رشد جمعیت روی زمین و کمبود زمین می‌توان میزان محصول بیش‌تری در قطعه زمین کوچکتر بدست آورد. برتری دیگرش غذا و قوت بیشتری‌ست که در محصولات اصلاح شده یافت می‌شود. به‌ویژه که در کشورهای جهان سوم بدی تغذیه بسیار شایع است. از سوی دیگر به دلیل فقر در این کشورها و نبود دارو و واکسن‌هایی که نگه‌داری آن‌ها هزینه‌های سنگین در پی دارد، پژوهش‌گران در پی آن‌اند که سیب‌زمینی و گوجه فرنگی‌هایی تولید کنند که در آن‌ها واکسن‌های خوراکی یافت می‌شود و می‌تواند سالانه از مرگ و میر کودکان بی‌شماری بکاهد.
با این شرح،اشکال پیشرفت مهندسی ژنتیکی چیست و چرا کوشنده‌های محیط زیست، بسیاری از دانشمندان و پزشکان،اصلاح ژنتیکی را مورد نقد قرار می‌دهند؟به زبان ساده این کار یا همان اصلاح ژنتیکی که به نظر من باید آن را دست‌کاری ژنتیکی نامید، چیزی شبیه آن است که قلبی را بی‌توجه به تفاوت‌های ژنتیکی، بافتی، سیستم ایمنی دو فرد از بدن یکی به بدن دیگری پیوند بزنیم. جادادن بخشی از دی‌ان‌ای موجود زنده‌ای در ساختمان دی‌ان‌ای موجودی دیگر سبب جهش ژنی می‌شود که می‌تواند برای سلامت محیط زیست و سلامت انسان زیان‌بار باشد.
با دست‌کاری ژنتیک یک بذر، همه‌ی بذرهای آن خانواده ساختار ژنتیکی یکسان به‌خود می‌گیرند. درنتیجه یک ویروس یا آفت که بتواند به این بذر آسیب وارد کند می‌تواند به همه‌ی بذرهای همزاد او آسیب وارد کند. از آن گذشته حشرات، پرنده‌ها و باد این بذرهایی را که ساختار ژنتیکی‌شان دست‌کاری شده به‌آسانی جابه‌جا می‌کنند و آن‌ها را به همه‌جا می‌برند. گرده‌های بذرهای دست‌کاری شده با گرده‌های محصولات طبیعی و حتا گیاهان حیات وحش ترکیب می‌شوند. ناگفته آشکار است که همه‌ی آن‌ها دربرابر این آفت یا ویروس آسیب‌پذیر می‌شوند.
جفری اسمیت۱ در اثری به نام «رولت ژنتیک: خطرهای ثابت شده ناشی از محصولات دست‌کاری شده» می‌نویسد، امروزه مصرف کننده‌ها را در نادانی کامل نگه می‌دارند و بی‌آن‌که خودشان بدانند در آزمایشگاه‌های تولید مواد غذایی مثل موش آزمایشگاهی مورد آزمایش قرار می‌گیرند. آزمایش‌هایی که نتیجه‌های ناشناخته‌ای دارند. از نظر او همین‌که بذرهای اصلاح شده‌ی ژنتیکی در ناحیه‌ای استفاده می‌شوند، مثل این است که دیگر جنی از بطری بیرون زده و از نظر علمی هیچ راه شناخته شده‌ای برای جلوگیری از پخش این بذرهای آلوده به دیگر نقاط دنیا وجود ندارد.
در سال ٢٠٠۳ جفری اسمیت در اثر دیگری به نام «دانه‌های فریب»نشان می‌دهد که پژوهش‌هایی که در این زمینه انجام شده و کاستی‌ها و ضررهای محصولات اصلاح شده‌ی ژنتیکی را آشکار می‌کند، از دسترس مردم دور نگه می‌دارند و پژوهشگرها را از کار برکنار کرده و نتیجه‌ی کارشان را دفن می‌کنند. جفری اسمیت می‌گوید من هم پس از بررسی این محصولات مثل دیگر دانشمندان تکان شدیدی خوردم. به موش‌هایی که سیب‌زمینی‌های اصلاح شده‌ی ژنتیکی دادیم، کبد، قلب، بیضه و مغز کوچک‌تری داشتند و حتا ساختمان گلبول‌های سفید خون‌شان تغییر کرده بود و نسبت به موش‌هایی که سیب‌زمینی‌های معمولی خورده بودند، سیستم ایمنی ضعیف‌تری داشتند و در برابر بیماری‌های عفونی آسیب‌پذیرتر بودند. ماجرا حتا از این هم بدتر بود. طحال و غده‌ی تیموس‌شان آسیب دیده بود؛ پانکراس و روده‌ها بزرگ‌تر از معمول بودند؛ در برخی از آن‌ها زمینه‌های سرطان مشاهده می‌شد. این نشانه‌ها پس از ده روز از شروع آزمایش آشکار شدند و تا صد و ده روز ادامه یافتند که در انسان برابر با ده سال است.
بسیاری از مقامات دولتی به‌ویژه در آمریکا با برچسب‌های اطلاعاتی روی مواد غذایی اصلاح شده ژنتیکی سخت مخالف‌اند،۲ در حالی‌که تاکنون دست‌کم پنجاه نوع زیان و خطر جدی از مصرف یا تولید این محصولات گزارش شده است. ناگفته نماند وقتی آفت‌کش‌هاهم برای نخستین بار به بازار آمدند، آن‌ها را کاملا بی‌خطر اعلام کردند و معجزه‌ای برای کشاورزی دانستند. اما چند دهه نگذشت که پیامدهای مرگبارشان ثابت شد. در مورد اصلاح ژنتیکی یا دست‌کاری ژنتیکی محصولات کشاورزی پیامدهای مرگبار به‌مراتب گسترده‌ترند.بیش از هشتصد دانشمند از چهل‌وهشت کشور جهان نامه‌ی سرگشاده‌ای به دولت‌ها نوشتند و زیان‌های مهلک بذرها و محصولات اصلاح شده ژنتیکی را در این نامه برشمردند،۳«اتحادیه‌ی دانشمندان نگران» که در میان آن‌ها شمار زیادی از برنده‌های جایزه‌ی نوبل بودند، نگرانی خود را به شیوه‌ای مشابه اعلام کردند،۴مجله‌یمعتبر پزشکی لانست مقاله‌ای منتشر کرد که خطرات احتمالی محصولات اصلاح شده ژنتیکی را نشان می‌داد،۵ انجمن پزشکی بریتانیا با بیش از صدهزار پزشک، خواهان بازداری تولید این‌گونه محصولات و زدن برچسب روی آن‌ها شد۶ و انجمن‌ها و آکادمی‌های بسیار دیگر نگرانی و ترس عمیق خود را از این روند تولید مواد غذایی اعلام کردند،٧ اما همه‌ی این صداها خفه شدند، نه به‌خاطر دلایل علمی مستدل یا غیر مستدل آن‌ها، بلکه به‌خاطر فشارهای سیاسی شدید دولت‌های آمریکا به‌ویژه دولت بوش و تلاش آن‌ها در بالا بردن سود ناشی از صنعت بیوتکنولوژی شکوفا.
زیان‌های مواد غذایی و موجودات زنده‌ی اصلاح شدهچندسویه است. این دربرگیرنده‌ی نوع جدید پیوند ژنی ارگانیسم‌ها نیز می‌شود، مثل پیوند ژن بذر گوجه فرنگی به ژن‌های ماهی، که واکنش‌های پیش‌بینی نشده نشان می‌دهند یا خودشان را آن‌قدر تکرار می‌کنند که به دنیای وحش وارد می‌شوند و از کنترل خارج می‌شوند. همین اتفاق بدون هشدار می‌تواند در بدن ما نیز رخ دهد و به واکنش‌های زنجیره‌ای پیش‌بینی ناپذیر منجر شود. مطالعه‌ای چهارساله در دانشگاه یانای آلمان به سرپرستی هانس‌هنریش کاتز نشان داد که در روده‌های زنبورهایی که تخم شلغم روغنی (منداب) خورده‌اند، باکتری‌ای‌ست که ژن‌های اصلاح شده دارند. به این می‌گویند «انتقال ژنی افقی.»٨ میکروارگانیسم‌ها یا باکتری‌هایی که به‌طور معمول در روده‌ی انسان زندگی می‌کنند، میکروب‌هایی هستند که برای سلامتی روده لازم‌اند، اما با این شیوه‌ی انتقال ژنی افقی این باکتری‌ها دست‌خوش جهش ژنی می‌شوند و ژن‌های جهش‌یافته می‌توانند در بدن از سلولی به سلول دیگر سفر کنند. همین حادثه بر سر باکتری‌های خاک نیز می‌آید، آن گروه از باکتری‌هایی که برای سلامت خاک، برای انواع کشاورزی و به‌واقع برای بقایمحیط زیست و هم‌چنین بقای انسان لازم‌اند.
در این بخش از نوشته برای آشنایی بیش‌تر خواننده‌ها به چند اثر زیان‌بار از آثاراصلاح ژنتیکی مواد غذایی در بدن انسان اشاره می‌کنم.
یکی از این آثار مرگ است. در سال ۱٩٨٩ ده‌ها نفر از مردم آمریکا در اثر مصرف مکملی به‌نام ال- تریپتوفان جان‌شان را از دست دادند و هزاران نفر دچار ناتوانی جسمی شدند.٩شوا دنکو، مالک سومین کارخانه‌ی شیمیایی ژاپن و تولید کننده‌ی این محصول، دو میلیارد دلارپرداخت و همه‌ی شواهد را از میان برد و از پیگیری بیش‌تر جلوگیری کرد. وقتی اولین سری فروخته شده از این محصول را در محیط آزمایشگاهی آزمایش کردند، حیوانات آزمایش شده خیلی زود جان خود را از دست دادند.
دومین مورد و یا اثری که از مصرف محصولات اصلاح شده گزارش شده، آلرژی شدید غذایی‌ست که گاهی آدم‌ها را تا دم مرگ برده. در سال ۱٩٩۶در کمپانی‌ای به‌نام «پایونیر های‌برِد» ژن‌های نوعی بادام برزیلی را به سویا پیوند زدند تا میزان پروتئینی به نام متیونین را در آن بالا ببرند.۱٠ برخی از آن‌هایی که به این بادام حساسیت دارند می‌توانند وارد شوکی به‌نام شوک آنافیلاکتیک شده و جان‌شان را از دست بدهند. خوشختانه این محصول را پیش از آن‌که کسی جانش را از دست بدهد، از بازار خارج کردند. تاکنون محصولاتی که اصلاح ژنتیکی شده و سبب آلرژی یا حساسیت شده‌اند بارها گزارش شده.۱۱
سرطان و بیماری‌های تحلیل برنده یکی دیگر از عوارض ناشی از محصولات اصلاح شده است. جی‌اچ (یا هورمون رشد) پروتئین هورمونی‌ست که وقتی به گاو تزریق می‌شود، غده‌ی هیپوفیز گاو را تحریک می‌کند و تولید شیر را در او بالا می‌برد و سودهای سرشاری برای گاوداران به‌همراه دارد. در سال ۱٩٩۳ اداره‌ی نظارت بر غذا و دارو (اف‌دی‌ای) نوع دست‌کاری شده‌ی ژنتیکی این هورمون را در کمپانی کشاورزی مونسانتو برای تزریق به گاوهای شیرده تایید کرد، گرچه دانشمندان مخالفت کردند و هشدار دادند که این هورمون به‌آسانی می‌تواند در بدن موجب افزایش آی‌جی‌اف 1 شود.۱۲ آی‌جی‌اف 1 هورمون شیمیایی بسیار نیرومندی‌ست و خطر ابتلا به سرطان بخش پایانی روده‌ی بزرگ و پروستات رادو و نیم تا چهار برابر افزایش می‌دهد.۱۳ به گفته‌ی دکتر ساموئل اپشتین، رییس بخش پیشگیری از سرطان دانشگاه شیکاگو «این هورمون سبب تغییر سلول‌های پستان به سلول‌های سرطانی می‌شود.»۱۴ مطالعاتی در کانادا این دیدگاه‌ها را ثابت کردند و نشان داد که جذبای‌جی‌اف 1 در غده‌ی تیرویید موش‌ها کیست‌ تولید می‌کند و اعضای داخلی بدن آن‌ها آسیب می‌بیند.۱۵ با این همه اف‌دی‌ای این همه شواهد را رد کرد۱۶ و زمانی‌که استیو ویلسون و جین آکر دو روزنامه‌نگار برجسته و برنده‌ی جایزه آمدند این نیرنگ‌ها را برملا کنند شبکه‌ی رسانه‌ای فاکس زیر فشار شدید مونسانتو آن‌ها را از کار برکنار کرد.۱٧ آزمایش‌های خود اف‌دی‌ای نشان داد که چهل تا چهل‌وشش درصد طحال مصرف‌کننده‌ها بزرگ شده که خود علامت سرطان خون است.۱٨ مونسانتو سر ستیز برداشت و اعلام کرد که پاستوریزه کردن شیر هورمون ای‌جی‌اف 1 را از بین می‌برد که دروغی بیش نبود. دو نفر از دانشمندان خود مونسانتو در پژوهشی نشان دادند که حتا پس از نیم ساعت جوشاندن شیر فقط نوزده درصد از هورمون از بین می‌رود.۱٩ کانادا، اتحادیه‌ی اروپا و استرالیا و نیوزیلند استفاده از این نوع هورمون رشد را ممنوع کردند، اما مونسانتو در آمریکا به این‌گونه تولید شیر ادامه داد تا سرانجام در سال ۲٠٠٨ زیر فشار مردم تسلیم شد.
بنا به مطالعه‌ی پژوهشگری به‌نام دکتر شری‌ین مارتین بخش‌هایی از دی‌ان‌ای مواد اصلاح شده در معده و روده‌ی انسان به‌خوبی هضم نمی‌شوند و سبب افزایش برخی از بیماری‌های سیستم ایمنی می‌شوند. این بخش‌های جذب نشده وارد گردش خون شده و با دی‌ان‌ای طبیعی انسان ترکیب می‌شوند و تاثیرات منفی جبران ناپذیری باقی می‌گذارند.
تاثیرات دیگر از جمله افزایش نرخ سرطان در انسان‌هاست که قابل ردیابی نیست.۲٠ هم‌چنین افزایش بیماری‌های ویروسی و باکتریایی و ایجاد سوپرویروس‌های کشنده است.۲۱ بازگشت بیماری‌های عفونی، حساسیت‌ها یا زیان ناشی از مصرف آنتی‌بیوتیک‌هایی که از طریق شیر گاو یا گیاهان وارد بدن انسان می‌شود. نقایص مادرزادی و طول عمر کوتاه، پایین بودن قوت و غذا مواد غذایی و بسیاری عوارض دیگر از پی اصلاح ژنتیکی مواد غذایی ایجاد می‌شود.۲۲
کوتاه‌سخن، انسان و دیگر موجودات زنده‌ طی ده‌ها یا صدها هزار سال محصولات کشاورزی یا دامداری را آزموده و بدن او در درازترین مدت با این محصولات سازش کرده. حال با دست‌کاری ژنتیکی این محصولات و تولید محصولاتی که اساس سرشت‌شان تغییر کرده و چیزی شده‌اند که هیچ‌گاه از زنجیره‌ی غذایی آن‌ها نبوده چه کسی می‌تواند دریابد که تاثیرات منفی درازمدت آن‌ها چه خواهد بود؟ از سوی دیگر تاثیرات منفی و زیان‌بار اصلاح ژنتیکی محصولات کشاورزی و دامداری و ارگانیسم‌های زنده بر محیط زیست چیست که این خود بحث گسترده‌ای می‌طلبد. فقط این را اشاره کنم که دراساس ذهن‌های ما را در جهت اشتباه و فقط به‌نفع سود خود شکل داده‌اند. نکته‌ی دیگر این‌که این چکیده‌ای‌ست از بحث بسیار گسترده‌ای که باید بیش از این به آن پرداخت.

1. www.seedsofdeception.com
2. toxsci.oxfordjournals.org
3. www.i-sis.org.uk
4. www.ucsusa.org
5. www.biotech-info.net
6. www.ethicalinvesting.com
7. www.cbd.int
8. www.i-sis.org.uk
9. www.aquarianonline.com
10. www.seedsofdeception.com
11. www.nwrage.org
12. www.mindfully.org
13. www.preventcancer.com
14. www.preventcancer.com
15. www.greens.org
16. www.fda.gov
17. www.foxbghsuit.com
18. books.google.ca
19. www.notmilk.com
20. www.pmac.net
21. www.centerforfoodsafety.org
22. www.biotech-info.net

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 13:18  توسط لیثی حبیبی  | 

کودک و زبان

درون چو تیره گشت ره به سوی سَحَر ندارد

به کودکان زور مگویید که گل طاقت تبر ندارد

دفاع از طبیعت بی نهایت زیباست. زیرا در طبیعت سالم، انسان سالم وجود دارد. دلایل اش را بر نمی شمرم زیرا هر کودکی هم دیگر در دوران ما به آن واقف است.
دوستان بسیار ارجمند! اما ما اغلب فراموش می کنیم که انسان نیز دارای طبیعت است. طبیعتی که باید پاکیزه نگاه داشته شود تا تیرگی و زشتی در زیبای وجود رخنه نکند. تیرگی و ناجوری به اشکال بسیار گوناگونی می تواند وارد خانه ی جان گردد، و برای همیشه، و یا مدتی طولانی در پیچیدگی های روان انسان نهان. چنانکه در روانشناسی نوین؛ بر رسی کودک یا طفل درون یک مقوله ی بسیار پر اهمیت شمرده می شود.
و اغلب زخمی که بر دل می نشیند، با ندانم کاری پدر و مادر و نزدیکان صورت می پذیرد.
در این اندک نوشته به یکی از این عملیات مخرب روح کودک، یعنی بر هم زننده ی طبیعت زیبا و ظریف وجود او می پردازم.
کودک حتماً باید اول زبان مادری خود را بیاموزد. اگر پدر و مادر تشخیص می دهند که کودک شان باید زبان دیگری را نیز یاد بگیرد؛ هیچ اشکالی ندارد به شرطی که درست عمل کنند. یعنی می توان طوری تنظیم کرد که کودک در عین حال که زبان مادری را دارد می آموزد؛ زبان دیگری نیز بیاموزد. این شدنی و حتی مفید است. این کار ذهن و هوش کودک را بیشتر تقویت می کند.
اما اگر پدر و مادری تصمیم گرفتند کودکشان اول زبان دیگری غیر از زبان مادری خود را بیاموزد؛ باید بدانند که کاری بسیار خطرناک انجام داده اند بخصوص اگر کودک دارد در محیطی بزرگ می شود که در کوچه و بازار و خیابان اش به زبان مادری او سخن می گویند. ولی به او به وسیله ی پدر و مادر "دانشمند" گفته شده که تو باید، یعنی مجبوری به زبان دیگری حرف بزنی. یعنی پدر و مادر و اطرافیان به زبانی سخن می گویند که کودک حق ندارد به آن زبان حرف بزند. تأثیر این اندیشه، کودک را بیچاره در برابر زور، و روان ظریف و نازک او را عمیقاً ضربه پذیر می سازد. 
این پدران و مادران خطاکار بی آنکه متوجه باشند، ظلمی بزرگ در حق کودکان خود انجام داده اند.
چرا؟
برای اینکه کودک از همان کودکی احساس می کند که سیستمی ضد دمکراتیک و زورگویانه را باید تحمل کند. او در واقع در جهان واژه و سخن خود را یک زندانی می یابد. و هر لحظه احساس می کند که دارند بهش زور می گویند.
زیرا او، فقط او حق ندارد به زبانی سخن بگوید که در محیط زندگی اش تقریباً همه به آن زبان حرف می زنند!
این کار، دوستی خاله خرسه را می ماند. چنین کودکی می تواند ضربات شدید روحی خورده، و این ضربات بر جسم آن نازنین گل وَش نیز تأثیری مخرب و ماندنی بگذارد. چنین کودکی به زورگویی عادت می کند؛ و تبعیض را یک موضوع عادی خواهد دید. چنین کودکی بخاطر ناهنجاری های روانی و در هم ریختگی عصبی ای که این کنش ناجور در وجودش ایجاد می کند، از نظر سیستم دفاعی بدن نیز ضعیف تر از دیگر کودکان خواهد بود. او می تواند بهانه گیری های بیهوده داشته باشد. جسم و جان او می تواند بخاطر همان در هم ریختگی طبیعی وجودش از سیستم دفاعی بدی بر خوردار شود.
این عمل پدران و مادران "دانا" باری گران را بر شانه ی کودک می گذارد، که برگ را، که گل را می مانَد. مثل این است که کودکی توان آن را دارد که نیم کیلو بار ر ا حمل کند و شما از او بخواهید که سه کیلو را بردارد. او تلاش می کند دستور شما را اجرا کند؛ و به دو دلیل اجرا می کند.
اول دلیل این است که او بطور اتومات می داند که پدر و مادر که بهش غذا می دهند و تر و خشکش می کنند خوبی او را می خواهند. پس خود را موظف می داند که از پدر و مادر بی چون و چرا پیروی کند.
دوم دلیل این است که کودک می داند که پدر و مادر از او قوی ترند، خیلی قوی تر اند؛ و به راحتی اگر خواستند می توانند زور بگویند. پس به ناچار به زور تن در می دهد؛ زیرا می داند که در برابرشان بی دفاع است. یعنی اجرای دستور برایش یک وظیفه و البته گاه سر گرمی است و ویژگی بازی را به خود می گیرد.
چنین کودکی می تواند اتفاقی سالم هم از آب در آید. اما اصولاً و عموماً چنین کودکانی دارای سیستم دفاعی ضربه خورده و ضعیف هستند؛ و از اعماق زبان و فرهنگ خود بیگانه خواهند بود؛ چون طبیعی بار نمی آیند. و به گُم گوشه های نازک فرهنگ و زبان مادری هرگز آشنا نمی شوند. پس بیماری ها هم بیش از کودکان دیگر به سراغشان می توانند بیایند. او چون خود را تحقیر شده و مورد تبعیض دیده و هر لحظه می بیند؛ در درون، در اعماق بخاطر اجبار ناراضی است. اثر این نارضایی به اشکال مختلف مثل بهانه گیری، کسالت، کم غذایی، بی رمقی، کمبود وزن، حد اقل استفاده از استعداد برای یادگیری و بیان، در شرایط مساوی زودتر ازکودکان دیگر مریض شدن و ... می تواند رخ نماید. در نتیجه چنین کودکی بیش از دیگر کودکان ممکن است بهانه گیر و یا گوشه گیر باشد. چنین کودکی می تواند دارای آشفتگی در بر خورد و معاشرت باشد. او می تواند در عین گوشه گیری ناگهان پرخاشگر شود. در ارتباط گرفتن با دیگران می تواند مشکل داشته باشد. یعنی ارتباط او می تواند دیرتر و یا کندتر از دیگر کودکان صورت گیرد با فرآیندی ضعیف و آشفته و نارسا. زیرا او درست بیگانه ای را می ماند که به محیطی نا آشنا در آمده. با این تفاوت که این آشنای کوچولو پیوسته در محیط زندگی خود کمی و یا بیشتر بیگانه است. زیرا همه با زبان رایج و بسیار روان و آسان با هم ارتباط بر قرار می کنند؛ اما آن زندانی کوچولوی واژه های زبانی دیگر، نمی تواند. حتی وقتی بزرگ شد، باز این نقص با او می مانَد. یعنی در آن محیط دیگر به آسانی نمی تواند ارتباط بر قرار کند. او در کودکی این احساس را دارد که حقی که دیگران دارند او ندارد؛ یعنی بزور از او ستانده اند. و یا اینکه خود خواهانه ممکن است خود را تافته ی جدا بافته و بر تر بشمارد. این ناجور  ِ خفته در ناخودآگاه، در بزرگ سالی نیز می تواند مشکلات فراوانی بیافریند.

تازه آن زبان غیر زبان مادری را نه یک معلم بلکه پدر و مادر و نزدیکانش دارند به او می آموزند. یعنی کسانی که خود نیز در هنگام حرف زدن تسلط کافی ندارند و اغلب ناقص و با لهجه ی خاصی به آن زبان حرف می زنند. و کودک گرچه در زمان ناپختگی کامل دارد زبانی دیگر را می آموزد؛ ولی باز ممکن است آنطور که باید نیاموزدش. به بُن زبان کسی پی می بَرَد که بسیار طبیعی آن را یاد بگیرد. ولی چنین کودکی می تواند این زبان را بد بیاموزد؛ و هم زبان مادری و یا رایج در منطقه را یاد نگیرد و یا بی بُن و  ناقص بیاموزد.

چرا؟

برای اینکه او زبان مادری را فقط می شنود و تجربه ی سخن گفتن به آن را نخواهد داشت. حد اقل این تجربه عمقی نخواهد بود. پس وقتی که بزرگ شد گاهی به زبان مادری در شرایط ویژه ای که خیلی لازم می داند چیز هایی می پرانَد و بخوبی حس می کند که دیگر آن زبان که روزگاری زبان مادری او بوده خیلی آشنای وجودش نیست. گاه او بی آنکه علت را در یابد، در چنین اجتماعی حتی در بزرگ سالی حس بیگانگی دارد. در اعماق اجتماع زیستن برای او دشوار است. پس تلاش می کند برای گریز از این رنج روانی در جایی قرار گیرد و یا سکونت داشته باشد که مجبور نباشد به زبان مادری خود سخن بگوید. چنین کودک بزرگ شده ای عموماً نمی تواند در محیط خود یک آدم سازمانده، سر زنده، مبتکر و پر جوش و خروش باشد. او پیوسته خود را موجودی رسمی یا جدا بافته و اعماق جامعه را در نیافته می داند. این حس در ناخود آگاه او مزمن شده می خسبد. و به همین دلیل چنین فردی می تواند مثلاً از روستای اجدادی خود به سوی شهر اطراف و یا شهر دیگری در دور دست کوچ کند. او می تواند خود را جدا بافته دانسته و دیگران را تحقیر کند. و هم او خود می تواند دارای حس مزمن شده ی حقارت در درون باشد. او در درون، در اعماق، همیشه در سر زمین مادری خود به شکلی بیگانه است.  
و همه ی این ها بیشک او را پیوسته ضربه پذیر می سازد. این را خود فرد درک می کند بی آنکه بیان کند و یا نشان دهد. اما چشمان تیزبین، این بیگانه در سر زمین خود را براحتی تشخیص می دهند. و او وقتی متوجه نگاه سنگین و ژرف بیننده می شود، رنجش دو چندان می گردد. و این همه را بی فکری و ندانمکاری پدر و مادر مثلاً "مهربان" برایش ایجاد کرده اند. بیهوده نیست که حافظ جان شیراز گفته:

 هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد 

چنین کودکی به دلایلی که بر شمردم؛ خیلی بالاتر از توان خود؛ یعنی بجای نیم کیلو بار، حمل سه کیلو بار را بخاطر بی فرهنگی و فئودالیزم بی منطق حاکم در درون خانواده و اجتماع به عهده می گیرد. و بر چنین کسی بی هیچ تردیدی فشاری بالاتر از آنچه او می تواند تحمل کند وارد خواهد شد.
نتیجه اش از نقطه نظر علم ارتوپدی به اینجا می کِشد که ممکن است روی ستون فقرات، مفاصل و لگن خاصره او ضربات جبران ناپذیری وارد شود. و این خود روی سیستم عصبی مستقیم تأثیر می گذارد.
چگونه؟
بدین صورت که وقتی دیسک ها و مفاصل از حالت عادی خود خارج شدند، به عصبی که در آن نزدیکی قرار دارد فشار مستقیم فیزیکی وارد می کنند. و گاه این فشار در حدی است که آن نخ نازنین خبر رسان سیستم مغر و اعصاب زخمی و یا حتی پاره می گردد.

حال بر گردیم به کودکی که شما به جای نیم کیلو بار، بهش سه کیلو بار عصبی وارد کرده اید. این کودک ِ زندانی در واژگانی بیگانه، درست مثل همان شخصی که بار زیادی برداشته، ضربه پذیر است. با این تفاوت که ضربات فیزیکی حتی روی اعصاب، جبرانش به مراتب آسانتر است از جبران ضربات روانی که در اعماق نشیند؛ و آن زشت ر ا کس نبیند جز او، یعنی همان کودک مظلوم و قربانی که باهاش سر و کار دارد. یعنی در واقع شما ماهی پرورشی و یا جوجه ماشینی تحویل اجتماع می دهید؛ در حالی که در ظاهر همشکل ماهی و یا جوجه ی راستکی است.؛ اما در کیفیت بکلی چیز دیگری می باشد. مثل این است که دو نفر کنار هم قرار داشته باشند و یکی زخم معده داشته باشد و دیگری نه؛ اما بیننده هر دو را ظاهراً سالم می بیند. کودک باید در محیط زندگی خود بیفتد، بر خیزد، ازدرخت بالا برود، به رود بزند، به دشت و جنگل کوه برود، و با زبان مادری خود آواز بخواند، فریاد بکشد، انسان ها و حیوانات و ... را مورد خطاب قرار دهد؛ تا طبیعی، سر زنده، زیبا، قوی، و مطمئن به خود باشد. در غیر این صورت حتی اگر زبان مادری را یاد بگیرد باز حتماً، سد در سد اشکالاتی در آن کودکان یافت می شود. البته و سد البته در کودکان مختلف این تأثیر گوناگون است. بیشک کودکان خجالتی، ظریف تر و حساس تر ضربه پذیر ترند.
پس، پدران و مادران گرامی! اول زبان مادری کودک را به او بیاموزید تا آن گل نازنین، بیهوده ضربه پذیر نشود. یعنی بتواند آن شخصیت را که باید پیدا کند، بیابد. تا در هر حالی روی پای خود محکم بایستد. و اگر علاقه مند هستید که او همزمان، زبان دیگری را نیز بیاموزد؛ او را از آموختن و حرف زدن به زبان مادری یا زبان رایج در منطقه، شهر و ... یعنی زبانی که همه در اطرافش دارند به آن زبان حرف می زنند به هیچ رو منع نکنید.
بدانید و آگاه باشید که: اگر منع اش کردید، شما با دست "مهربان" خود او را به تنگنا و چالشی کشانده اید که تاب و توان تحمل فشارش را ممکن است نداشته باشد. در بهترین حالت دور از اعماق فرهنگ و زبان مادری(یا زبان رایج)، از خود بیگانه بار می آید. و این یک نقص بزرگ است برای هر انسانی. 
این "مهربانی" نام دیگرش جنایتی خزنده و آرام است بر علیه کودکی خرد که نمی تواند از خود دفاع کند. منطق آن را نیز ندارد که برای شما توضیح دهد که چه بلایی را دارید به سرش می آورید. زیرا این کار بر روان حساس و ظریف او اثری را باقی می گذارد که شاید همه ی زندگی با او بمانَد؛ و او را رنج دهد؛ در اعماق رنج دهد؛ و مشکلات زیادی برایش در زندگی روزمره و فرهنگی او ایجاد نماید.

و چه بسی بسیاران این رنج ناجوری و ناهنجاری درون او را نبینند. ولی او خود، در درون بسیار گاه غمگنانه کنار بیگانه ای می نشیند. احساس کامل نبودن در آن محیط پیوسته او را می آزارد چنان، که حتی ممکن است آن محیط را برای رهایی ترک کند. و این ترک کردن می تواند ناخودآگاه هم صورت گیرد. یعنی او می تواند در آن محیط خود را راحت نبیند، بی آنکه علت اش را بداند. پس از آنجا دور می شود؛ می گریزد. این هدیه ی آزار دهنده و کریه را شما پدران و مادران "مهربان" به او بخشیده اید!

گَه جاپای دیروز، مندنگا - ماندنگاه - خشم آگین ترین یورش هاست برای زندگی فردا.

گاه گریز از محیط زندگی بخاطر خاطرات ناهنجار ثبت شده ی دیگر است در اعماق. مثل دیدن ظلم در کل آن محیط و یا محیط خانواده خود، فقر، رنج، سرمازدگی در کودکی۱ و ... به همین خاطر بعضی روستا زادگان رفته به شهر، یا شهریان پناه برده به روستا، دیگر تمایلی برای برگشتن به آن محیط را ندارند. بسیاری از مردم چون آنها را نمی فهمند، با تعجب و یا حتی تمسخر بهشان می نگرند؛ بی آنکه توان دیدن درون را داشته باشند.

ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین

از شمع بپرسید که در سوز و گداز است

 

زیر نویس شماره ی ۱ - من در زندگی خود حتی به کسانی بر خورده ام که حالا دیگر وضع مالی خوب و یا نسبتاً خوبی دارند؛ خوب می خورند و خوب می پوشند. ولی حسی غریب و غیر طبیعی از سرما و کلاً فصل زمستان با خود دارند. در گفتگو هایی که با این دسته از افراد داشته ام، پیوسته این نکته در کل سخن بر جسته شده که سرما به شکلی مزمن و شرطی در ژرفای جانشان خانه کرده. یعنی خاطرات بد پوشی و پابرهنگی دیروز، حتی امروز که گرم و خوب می پوشند؛ نمی گذارد از زمستان زیبا که آن هم مثل فصل های دیگر، زیبایی های شگرف خود را دارد لذت ببرند. البته این تأثیر پذیری در همه یکسان نیست. یعنی یک پابرهنه و رنج سرما دیده ای هم می تواند عاشق زمستان باشد. بستگی دارد که چگونه مُهر آن در نهانخانه ی جان نقش بسته باشد. به عنوان نمونه من خودم با همه رنجی که در زندگی برده ام؛ عاشق برف و زمستانم. گاه اگر محیط پاک باشد در روز های برفی دل انگیز جوراب و پای افزار از پا در می آورم و روی این هدیه ی سپید آسمان راه می روم با عشق۲. همیشه به هنگام گفتگو با کسانی که از زمستان، حتی از شنیدن نام آن، حس بدی بهشان دست میدهد؛ به خود گفته ام: لعنت بر بی عدالتی که باعث شده زیبایی، نهایت زیبایی در جان آدمی زشت ثبت گردد!

زیر نویس ۲ - شما لطفاً این کار را نکنید؛ زیرا به تمرین فراوان احتیاج است؛ و راه و روش ویژه ی خود دارد که در این اندک نگنجد. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 5:51  توسط لیثی حبیبی  | 

نوروز این کهن جشن پر شکوه مبارک باد!

باز آمد نوروز و شد جهان تازه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 3:42  توسط لیثی حبیبی  | 

شاعر، شعر و منتقد

چندی پیش نظری را در پای شعر یکی از دوستان نوشتم که آن نظر یک زیر نویس نیز داشت. اینک آن زیر نویس را اینجا می گذارم به جای قولی که داده بودم در باب شاعر، شعر و منتقد بنویسم. این نظر البته شامل منتقد نیست ؛ پس نظر خود را کوتاه در باب منتقد به آن اضافه خواهم کرد.

شعر واقعی و تمام، زاده می شود؛ ساختنی نیست

...................................................

۱ - شاعر، مادر زاد شاعر است. ادیبانه نگاشتن، مهندسی کلام، واژه گری، خوب، خیلی خوب انشاء نوشتن، سخن پردازی و ... شاعری نیست. اما بخشی از آن است. چنانکه قبلاً نوشتم، سخنی در این باب دارم که شاید زمانی کامل اش کرده، منتشر سازم. به هر حال، این نوشته چکیده ی آن است.
«کار نیکو کردن از پر کردن است.» یعنی هر انسانی، بعد از مدتی تمرین می تواند به درجه ای از مهندسی کلام برسد، که آن کلام شعر را بماند، از بسیار سو. اما، نیست، آن کلام، شعر، مو به مو.

بگذارید یک مثال عینی برایتان بزنم: دو نفر جوان ِ تقریباً هم سن و سال، و هم زور و هَمال۲در استعداد، را در نظر بگیرید. یکی می رود پی طب و فردا پزشکی خوب می گردد. و آن دیگری پی ورزش می رود، و کاراته باز خوبی می شود. آن پزشک می تواند در درمان بیماران کار ها و ابتکاراتی را انجام دهد که آن کاراته باز انگشت به دهان بماند. و هم آن کاراته باز می تواند حرکاتی را به نمایش بگذارد، که آن پزشک را به تعجب وادارد. و این در حالی است که، این ماجرا می توانست، بر عکس نیز باشد. یعنی پزشک، کاراته باز شود، و کاراته باز پزشک. یعنی این فنون و علوم آموختنی است. شعر ِ تمام، اما آموختنی نیست.
چرا؟

برای اینکه شعر از جوشش شروع می گردد؛ یعنی اساس آن استاد کاری نیست، اندیشه ورزی نیست. بلکه احساس است. البته و صد البته، او که استاد کارتر است، بیشک کار او برتر است. سخن من در باب آغاز زایش شعر است، که انسان ذاتاً شاعر با تلنگری، پَرپَر زن ِ خانه ی واژه ها می گردد. و بسیار گاه جمله می بندد، بی اختیار. حال که بر سر شوق آمده ام؛ بگذارید درجا، با سرودن شعر کوتاهی مثالی برایتان بزنم؛ تا بحث ما هرچه زنده تر گردد.

روی ماهت را
اگر بینم عزیز
از زلال ِ چشمه ی چشمان تو
گردم تمیز.

حرف حرف،
سپید و پاک
می گردم
چو برف،
در دل آن آسمان دریاچه ها

چشم چون بر هم نهی،
بندی شوم.
خوش خوشک،
وَشتَن کنان،

در بند ِ خود چندی شوم.

چشم بگشایی و بر دیگر تهی!

پا، روی قلب و بر این سر تهی!


در این گفتار، نظر من به شعر نیک و متوسط و بد نیست. یعنی به دسته بندی شعر نظر ندارم. بلکه به چگونگی زایش شعر؛ بخصوص به آغازین لحظه ی آن نظر دارم. شاعر درست مثل آن نقطه از زمین است، که آتش از آن فوران می کند، و خالی، آتش ِ سرشار ِ جام ِ جان. و پَرش ِ این آتش، عموماً و ذاتاً منظم است. یعنی به آیین راستی و مستی، بی اراده تن داده، با تلنگری مستانه، ناخورده مست می گردی؛ پَرپَر زن و پُر پَر زن می شوی؛ و گاه چنان مست و خمار آن گشته، که بی اراده، در می خانه ی واژه ها، دست به دست می گردی. و رود شعر ترا می بَرَد. واژگان ِ شاعر باز، ترا می برند به یک دنیای پر از جوش و خروش. به تو جامه ای از آتش می دهند، می گویند: بپوش! و تو دیگر آزادی خواه نیستی، به دیکتاتوری، به بیدادی ازلی، به حکم شعله ور شدن، به راحتی، نه نه، با عشق گردن می نهی. آتش واژه در کوره ی جانت، فرمان می رانَد، اما کمی ارتشی بر خورد می کند. یعنی نظم را جاری رود وجودت می سازد؛ اما نه مثل ارتشی ها خشک، بلکه چون زمزمه ی زنبور های اصل بر بید های مُشک. و این سخن را، او دریابد، که محکوم، که اسیر این نظم ِ ازلی می باشد. گرچه نظم خالی شعر نیست، اما آغاز شعر، همیشه با شور و وَشتَن، و در می خانه ی احساس از خود بی خود، گشتن است. رسوا و عریانی. نماینده ی یک شوریده و شیدا جانی، که کس را نمی ماند، ریتمیک و منظم می خوانَد. و می داند که به اسیری با شوق تن در داده است. یعنی نغمه ی دل سر داده است. یعنی به نغمه ی دل، سَر داده است، در حکمی بی رحم و بیدادی که سَر، دیگر چندان به حساب ناید. و آنچه از اندیشه، با شور شعر، همراه است، دیگر حاصل سر نیست، بلکه وامیست که پیشتر، از سر گرفته دل؛ و در خمره ی جان، در ناخود آگاه و نهان، نهاده است. یعنی اندیشه ای که در ذره ذره ی وجودت نهادینه گشته، ناگهان بکار آید. و این در حالی است که این لحظه احساس فرمانده ی جان ِ آدمیست، نه عقل ِ آن.
باری، در چنین لحظه ای، در جان شاعر خردمند، اندیشه با احساس و ریتم در می آمیزد تا نظم، خالی از اندیشه نگردد؛ تا شاخه ی جان، بی گل و برگ و ریشه نگردد. پس این دو با هم نا خود آگاه در هم آمیخته، شعر زاده می شود، و باده پرست ِ می خانه ی واژه ها، به آن دلداده.
تا زمان نیمای بزرگ ما هم شعر داشتیم - یعنی اندیشه و نظم با هم آمیخته و به کاسه ی زرین سخن ریخته - و هم نظم داشتیم، کسالت آور. پس آن انقلابی بزرگ قرن بیستم، بر علیه این کرختی، این کسالت، بر خاست؛ و زیبا اندیشه ای به خانه ی شعر چنان پُر آوُرد، که نه فقط شعر، بلکه حتی رمان و داستان و کل سخن ایرانی را مدرن و دگر ساخت. اما بعد ها، انسان ایرانی، به چیز دیگری نیز دل باخت، که هم نوایی کامل با سخن نیمای انقلابی و هم شعر جهانی نداشت و ندارد. و بدین سان، انشاء وارد شعر پارسی، و کلاً شعر ایرانی شد، در یتیم خانه ی خود سر سخن.

پس اینک این سئوال پیش می آید: آیا آنچه بی شور و شعله و پَرپَر، اما زیبا به یک سر، نوشته می شود، شعر نیست؟ یعنی گوینده و نویسنده ی آن سخن شاعر نیست؟
جواب این است:نه، نیست!
و پس از شنیدن این جواب کوتاه و قطعی، این سئوال پیش می آید: آیا این نوع آفرینش، یعنی ساختن شعر، نه سرودن آن، بیهوده است.
جواب این است: نه، بیهوده نیست. بلکه کاری است که بر مبنای کار نیکو کردن از پُر کردن است، ایجاد می شود. و هرچه در این راستا، شخص با دانش تر، فرهیخته تر و پخته تر، گردد، سخن او بیشک سر و بر تر گردد. و این نیز نوعی کار هنری است. و باید آفریده شود، باید به اوج های ممکن خود برسد و نویسندگانشان حق دارند که به شاعران مادر زاد بگویند: گرچه، ما مادر زاد شاعر نیستیم، اما پرداختن به واژه و سخن را به درجه ای از اوج، مانند کار آن کاراته باز خوب و پزشک خوب، که آموختنی است، خواهیم رساند، که گاه، و حتی بسیار گاه، همشانه ی تو، پا به پایت می آییم. پس نمی توانی به ما بگویی دور! دور!
چرا؟
زیرا ما هم انسانیم، و هر انسانی اندکی و یا بیشتر شاعر است. پس نمی توان به هیچ کس گفت: تو حق نداری بنویسی. زیرا، تمرین و نوشتن، گاه چیزی را در انسان بیدار می سازد، که هیچ کس انتظار اش را نداشته. انسان ذاتاً کمی و یا بیشتر شاعر است. بسیار گاه دیده شده است که انسانی که در نوجوانی و جوانی شاعر نبوده، بر اثر حادثه ای غریب - نیک و یا بد - ناگهان نغمه هایی بر زبان اش منظم ریخته، و جان او را به نظم خانه ی واژه ها دوخته چنان که بعد از زمزمه های اولیه، کشتن تردید آغاز گشته، پس دست به قلم برده، و این نظم واره های سوزناک را برای ثبت به دفتر سپرده۳.
انسان و هستی اکناف آن، پیچیده تر از آن است که عموماً بشر دوست دارد خلاصه و ساده ببیندش. این خود گول زدن، دلایل گوناگون، از جمله دلیل پسیکولوژیکی دارد. بسیار گاه انسان آرام می گیرد، وقتی خود را قانع کرده باشد؛ غافل از اینکه این قانع کردن ِ خود، در سمت و سوی حقیقت نیست. در این چند جمله، سخنی گسترده و علمی قرار دارد، که در این اندک نگنجد.
کوتاه سخن، همینقدر بگویم که: از دگم، از بت پرستی، از وسیله شدن، از بازیچه گشتن، از خشک مغزی، از سر دیگران را به کله ی خود بستن، اگر بپرهیزیم، و تردیدی نه بیمار گونه، بلکه زیبا، دلپذیر و منطقی را در کاسه ی سر بریزیم؛ بسیار گاه، به دیروز خود، با چشم عاقلی نگاه خواهیم کرد، که بر حرکات دیوانه ای، که گاه یادمان می رود، که او، خود ماییم؛ می خندد. و اگر از مرز های برده سرا - فرقی ندارد، برده شدن یا ساختن - بگذریم دلیر؛ دلپذیر و با نشاط خواهیم دید که خیام گونه مردمان سبک بال ِ خوش مشرب ِ پُر از چراییم. و این آغاز ِ به خود رسیدن است در این دو قرن برده داران نوین.

۲ - وزو آفرین بر سپهدار زال
یل زابلی، پهلو ِ بی هَمال
پناه گَوان، پشت ایرانیان
فرازنده ی اختر کاویان

خردمند بزرگ توس، این واژه را با معنای غیر مستقیم آن، یعنی همتا، بکار برده. معنی مستقیم هَمال، در واقع هَم مال است. یعنی دو کَس که مال، که پول، که سرمایه ی شان حدوداً در یک سطح است. مثل دو کار گر در یک محیط، مثل دو دهقان در یک محیط، مثل زور دو پهلوان، که حدوداً هم زور اند.

۳ - شاعر افغان، بانو نظیفه ی یعقوبی - ویرا، در میانسالی بر اثر فاجعه ای در زندگی خود، ناگهان دید که ریتمیک و منظم ناله سر می دهد. پس دست به قلم برد. اینک ترانه های سوزناک اش را افغان ها در سراسر جهان با شوق می خوانند. او هرگز پیش از آن حتی یک شعر ننوشته بود.


ادامه دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 1:12  توسط لیثی حبیبی  | 

زایش بزرگ ِ خورشید در صبح شب چله ی بزرگ مبارک باد!

خجسته زاد روز خورشید

ایرانیان این روز مبارک را چله نامیدند. در پایان چله شب، در صبح اش، جوجه ی خورشید بر پوست تخم افق چیل می زند، زاده می شود؛ و جهانی به کودک نور دلداده۱.

به فرهنگ خَرِم، خورامان، هورتاب، خورنغ؛ و نسا، همیشه با عشق نگاه کره ام، و بسیار مدیون آن فرهنگ کهن ایرانیان هستم؛ و فراوان از آن آموخته ام. تالش ها در حفظ این فرهنگ بسیار گوشا بوده اند. هنوز نام مناطق هور که مردم برای خجسته باد زاد روز خورشید بدان سامان ها می رفتند را حفظ کرده اند. در ماسال ما به این مناطق خورسَند۲ و خورنغ و هورامان، خَرِم گفته می شود؛ که در اصل این واژه باید خورم باشد. مردم تالش هنوز به این مناطق با دیده ی احترام نگاه می کنند. فلسفه ی هور و نسا که از هزاره ها گذر کرده و به ما رسیده، یکی از بُن های اساسی فرهنگ تالش است.

در زمان باستان، برای نیایش و خجسته باد، به این مناطق آفتابگیر و سایه سار می رفتند. در هر صبح، بعد از طلوع دقایقی را، رو به خورشید با او به گفتگوی مهر می نشستند. اما در زاد روز بزرگ و کوچک خورشید جشنی بزرگ بر پا می کردند، و زایش او را تبریک می گفتند. هنوز پیران کرد های کرمانج در کوه های ارمنستان این آیین باستانی را هر روز بجا می آورند. بعد از زایش خورشید رو به سویش ایستاده با آن به گفتگوی مهر می ایستند. اما به جای واژهی مهر خورشید را شمس خطاب می کنند. آیا این واژه عربی است و بعد ها به جای هور نشسته، یا بُن ایرانی دارد؟ به این سئوال مسئولیت آفرین نمی توان به آسانی جواب داد. تالش ها از این واژه برای اسم مرد اگر اشتباه نکنم استفاده می کنند و دارنده ی این نام را شمسی صدا می کنند. آفتاب هم در تالش اسم مرد است؛ اما ماهتاو = ماهتاب = مه تاب و خورشید اسم زن است در تالش. در پاکستان نام خورشید را روی مردان می گذارند.

آفتاو پرا قشنگه، چمه دیل بی چه تنگه، تاریکی نه بَه جنگه، هرجا تاریک و تنگه، روشونی نه بَه جنگه، روشون کره چه تنگه. آفتاو چده قشنگه! نئور ویکره همه را، فرقی نکره ای را، پولدار بوبو یا گدا، آده شتن آلاوی، همه گلان دتاوی، وقتی یاده ویاتاوی، گرم دَرَنه همه چی، خیلی دیلم آفتاو پی، الان ک یادره نی.

این بخشی از شعری است که در نو جوانی در وصف زایش آفتاب سروده ام. در این شعر، آفتاب نه فقط روشنایی می بخشد، بلکه مظهر اجرای عدالت است. و به همین خاطر سراینده در پایان با افسوس می گوید: خیلی دلم آفتاب میخواد، ولی حالا که در این سامان یافت نمی شود.

زیر نویس ۱ - اصل اصطلاح شب چله ی فارسی دری، در زبان های کهن ایرانی، چیلَ شَو، یا چیلَه شَو = چیله شب، است. در بعضی زبان های کهن ایرانی به جای کسره ی مضاف، فتحه ی مضاف وجود دارد. یعنی چیلَ شَو = چیلَ شب = چیلَه شب = شب ِ چله ی فارسی دری است. چله تغییر یافته ی واژه ی چیلَ یا چیلَه است. تالش ها هنوز این واژه را درست تلفظ می کنند؛ و مردم آذربایجان نیز به درستی هنوز به این واژه چیلَه یا چیلله می گویند. چیل نوعی پوست، و از جمله پوست تخم مرغ است. چیل ژَندِن = چیل زدن، یعنی همان حالتی که جوجه در هنگام تولد با نوک خود پوست تخم مرغ را می شکند تا بیرون آید. تالش ها هنوز وقتی آفتاب از افق سر زده، اما کاملاً بیرون نیامده؛ با دیدن این حالت می گویند:آفتاوی کیجه گله چیل ژنده. یعنی جوجه ی خورشید پوست تخم افق را شکافته. چله هیچ ربطی به چهل ندارد. واژه ی غیر ایرانی یلدا نیز دقیقاً به همین معنی است؛ یلدا هم یعنی تولد. محققینی که ریشه ی این واژه ی کهن ایرانی را نمی دانستند، شباهت آنها را گمراه کرده و به سوی چهل رانده. چله هرگز چهله نیست؛ چنانکه ما چله ی کوچک هم داریم که فقط بیست روز طول می کشد، اما نام آن نیز چله است. بیست روز که نمی تواند چهل روز باشد. و از سویی روز آغازین را که نمی توان چهلم نامید. جشن سده را می توان چهله نامید، اما می بینیم که نیاکان ما آن را نیز چهله ننامیده اند. بلکه بهش گفته اند سده، یعنی صده. و آن داستانی دیگر دارد. عزیزان محققی که جشن سده را چهله نامیده اند، نیز گول شباهت را خورده اند. نه سده، و نه چله، چهله نیست؛ افسوس که حتی گاه محققین را شباهت به بیراهه می بَرَد. و این گناه شباهت نیست، بلکه گناه آسان سازی کار است از سوی ما. کسی که محقق است مجبور نیست که برای همه ی واژه ها بن بیابَد. اگر فعلاً یافت نشد، باید  رهایش کرد تا در زمان خود رسیده و پخته شود، و رخ نماید آنطور که باید. متأسفانه این غلط و ده ها اَغلاط ِ اِغلاط دیگر، در زبان شیرین و شعر آلود فارسی دری ما جا افتاده و افسوس! امروزه مرداب = مرده آب = آب راکد، را محققین ما تالاب نامیده اند؛ و چون از امکانات وسیعی بر خوردار بوده اند، توانسته اند این غلط و غلط های دیگر را جا بیندازند. نام این کار خیانت صادقانه است به واژه، به سخن، به تاریخ، به دیروز، به نسل های فردا. تالاب هرگز مرداب نیست. تالاب، تال آب است. آبی بر آمده و دره ها را پر کرده. و تال یعنی دره. در بسیاری از زبان های ایرانی دره را با آب بکار می برند. زیرا این دو به هم آمیخته اند. به عنوان مثال در زبان کردی یکی از معنی های دره، ده راو، و دراو است. یعنی در = جر = شکاف است + آو =آب. یعنی دره و آب با هم دره اند؛ دو نیم دره اند. چون عموماً دره بی آب نمی شود. یا همیشه آب دارد و یا گاهی گذر گاه آب است. واژه ی تالش = تالژ یا تالج = تال ژی = زینده کنار تال، نیز ریشه در این بُن دارد. در زبان آلمانی هنوز این واژه را به معنی دره بکار می بَرَند، اما در زبان های ایرانی فقط در واژه های مرکب مثل تالاب = تال آب، یا تالش و ... یافت می شود. تالش یعنی کسی که کنار دره های آب و در چمن زاران آن گله داری می کند و می زید. پس دیگران، این قوم را تالژ = تالش = تالج = تال ژی = تال زی، نامیدند. در زبان های کهن ایرانی عموماً دره = تال، با آب بکار می رود. تالاب یعنی دره آب، و آن، آب هایی است که بعد از سیلاب در دره و چاله ی های عمیق پر می شود، و بعد ها هم بخار می شود. ممکن است به خاطر ژرفای گودی، ژرفای تال، همیشه آنجا آب داشته باشد؛ و یا اینکه حتی آب پیوسته جریان داشته باشد در دل تال. تال می تواند بسیار بزرگ چون دریا و دریاچه باشد. یعنی حتی خزر را می توانستند یک تال بزرگ بنامند؛ که این قوم در کنار اش می زید. تالاب ویژگی مرداب را ندارد. مرداب یک جوری زاینده و خود کفا است؛ و زمین آن اغلب چولافت و باتلاقی است. کلمه ی باتلاق ترکی و چولافت تالشی را می توان برابر مرداب معنی کرد. تالاب اما آبگیر است، نه چولافت و زاینده ی آب. محققین ما زحمات زیادی در این سال سی کشیده اند، متأسفانه غلط را نیز به زبان ملی ما برده اند؛ و افسوس!

زیر نویس ۲ - هورسَند یا خورسَند را در زبان فارسی دری خُرسَند می نویسند و می خوانند. چنانکه خوشنود یا خوشنوت پهلوی را خشنود می نویسند و می خوانند. در واژه نامه ها، خورسَند = خُرسَند، را شاد معنی می کنند. این معنی درست است، اما معنی غیر مستقیم واژه است. چرا درست است؟ برای اینکه جایی که خور می تابد بیشک از تیرگی دور و روشن و شادمان است. پس این سئوال پیش می آید که خورسَند چیست. خور سَند جایی است که آفتابگیر است و دلپذیر. شبیه این واژه ی پهلوی هنوز در زبان کهن ایرانی تالشی یافت می شود، مثل لیسَند = لیس سَند؛ و آن مکان لیسیدن نمک است. در تالش زمین، چوپانان برای نمک دادن گله، منطقه ای را انتخاب می کنند که آنجا سنگ های تخته ای فراوان داشته باشد؛ پس در روز های خاصی رویشان نمک می ریزند و بز ها و گوسفندان روی آن سنگ ها نمک می لیسَند؛ و به آن مکان لیسَند = لیس سند، گفته می شود. پس معنی غیر مستقیم خرسند، شاد است، و معنی مستقیم آن یعنی روشن. در واقع مندنگاه آفتاب است. و اصل واژه ی روشن فارسی دری روشون است. به این واژه در فرهنگ فارسی روش3 هم گفته می شود. روش یعنی شُل شده، یعنی آبکی، یعنی روان. پس چرا نیاکان ما آن را با زلال یکی پنداشته اند؟ زیرا عموماً آنچه روش و روان است، نور را از خود عبور می دهد، پس روشن است. و آنچه جامد است، نور عموماً از آن عبور نمی کند؛ پس تیره است.

زیر نویس 3 - روشن - تابان، نابناک، درخشان، افروخته، جایی که نور به آن بتابد، ضد تاریک. و به معنی واضح و اشکار، روش و روشان هم گفته اند.

فرهنگ عمید صفحه ی 667

و یک نکته: آنچه من می نویسم و ظاهراً در هم آمیختگی فراوان در خود دارد، پریشان نویسی نیست، بلکه شیوه ی کار من است در پرداختن به زبان کاوی و ریشه یابی. یعنی هر واژه ای که سر راه گذر سخن، پیدا شود و رازی در دل داشته باشد، آن را نیز در مسیر خود که می روم، می شکافم. یعنی یک واژه اصل قرار می گیرد، و بسیاران دیگر نیز در کنار آن شناسنامه ی خود را می یابند. من این شیوه ی کار را دوست دارم. و بعد از بیش از سی سال کاوش عاشقانه در زبان های مختلف ایرانی و غیر ایرانی، این شیوه را بهترین شناخته ام برای کار خود، و آگاهانه بر گزیده ام. در این شیوه از جمله زبان کاوی با ادبیات آمیخته می شود، و در واقع هم این است و هم آن. چنین متنی برای خواننده کشش دارد و خشک و خسته کننده نیست. متن بی شور، هرچقدر هم که تخصصی باشد، همه گیر نمی شود. پس چه باید کرد؟ باید تلاش کرد که دل و دانش با هم بر صفحه ریخته شود. بسیاری از متون تخصصی بخاطر بی روح بودن بی خواننده اند؛ و این در حالی است که نویسنده ها وقت و زندگی خود را روی آن ها گذاشته اند. ادبیات روح بخش است؛ باید اگر امکان اش وجود دارد، متون علمی را با آن آمیخت، تا هرچه دلپذیر تر شود. ما نویسندگان هرگز نباید از یاد ببریم که کتاب ها را فقط برای دل خود نمی نویسیم، مردم نیز آن ها را می خوانند. رعایت نکردن و و رعایت کردن همین اصل ساده، باعث شده است که یک کتابی خاک می خورد و آن دیگری را خواننده ی تشنه و نوشنده پاک می خورد.

شاد باشید 

 

شب یلدا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 18:22  توسط لیثی حبیبی  | 

ده نامه به یک دوست نا شناس + چهار نامه

نامه ی چهاردهم

سلام دوست عزیز

عشق

عشق را کسی توضیح نداده. چنانکه، کسی دست سایه ها را نفشرده. چنانکه، کسی ستاره ها را لمس نکرده. عشق مانند ستون نوریست در آب؛ که جهانی بر آن ایستاده، و با دخالت سنگ ریزه ای از هم می پاشد ... 1

باید عاشق شد؛ و این کافی نیست. باید عاشق ماند؛ و این دشوار است؛ بی نهایت دشوار است. اما اگر شدی و ماندی؛ جهانی نوین به رویت گشوده می شود. و این، گنج ِ رنج است.

 دخترک لاغر اندام با چشمانی پر نفوذ طوری به من نگاه می کرد که احساس می کردم کوهی را پشت سر خود دارد استوار. اما آن نگاه و آن تن لاغر و ظریف با هم همخوانی نداشت... وقتی تردید مرا دید؛ گفت: آدمی باید بُنی قوی داشته باشد در خانه ی فرهنگ؛ وگرنه هر باد که می خیزد، بارگاه او بر زمین بریزد. گفت: باید سیمرغی کرد. سیمرغ، آن مرغ است که می سوزد و از خاک خود دوباره زاده می شود و به تولد تازه ی خود دلداده. و گفت: عشق از دوباره زادن آغاز می شود. گفت: وحشت نمی کنی داستان خنجر و پامچال را برایت بگویم؟ گفتم: نه؛ ولی راست اش را بخواهید کمی ترس برم داشته بود. تلاش می کردم که وضع خود را عادی جلوه دهم. گفت: ای کاش همه گاهی کمی می ترسیدند؛ ترسیدن ضد دلیری نیست، نهیب نهان است. و دخترک وقتی صفحه ی جانم را خواند به روشنی روز، من از زرنگی خود شرم کشیدم. گفت: ترسیدن به تو می گوید: ای که می روی تند! می دانی به کجا روانه ای؟ و گفت: آه ...! اگر خنجر کمی می ترسید، وقتی که هنوز پامچال سر خوش و زنده بود. گفت: می دانی چرا دل شقایق سوخته؟ حالا دیگر سکوت را بر حرف زدن ترجیح می دادم. کم کم داشتم به این می رسیدم که می توان بسیار ظریف و زیبا اما پهلوان بود. داشتم می دیدم که رستمی می تواند در دل دخترکی زیبا بنشیند. از نگاه قبلی خود شرم می کشیدم. او فکرم را به خوبی می خواند. گفت: خط بکش به هرچه چنجوری که از زمانه ی بد ما آموخته ای. گفت: این فرهنگ نیست، از هرجایی چیزکی بر گرفتن است. مردم زمانه ی ما دیگر خود نیستند. اینها کاسِت جان خود را به بازار آشفته ی این جهان هرجایی بیرحم می سپارند تا پُرش کنند. پس آنچه دریافت می شود؛ همه چیز در آن یافت می شود. زشتی با زیبایی همخانه می گردد، مرغ وجود با شغال روزگار به یک لانه می نشیند. آفتاب درخشنده ی نگاه آدمی با تیرگی ها همنشین است آنجا. کوتاه سخن، انسان زمانه ی ما از خود بیگانه است. دیگران خمره ی جانش را با سراب خود پر کرده اند. و گفت: می بینی چقدر مرز ها ظریف هستند؟ او که ناخورده مستی و راستی پیشه می کند، شراب شور به اندیشه کرده است. و این در حالی است که فرق سراب و شراب در یک سین و شین است. و بدین گونه است که در برده سرای نوین جهان، اکثریت بشر، بد آیین است؛ مایه ی رنج و کین است؛ توهین به زیبایی انسان، به آبی رود، به سبز ِ زمین است. و گفت: من در همان آغاز، نگاه درون ترا دیدم، و به آن خندیدم. رستمی کردن فقط در بازو نیست، بلکه هم خرد را ستودن است و عمیقاً خود بودن. و گفت: شما مردم عصر جدید، از هر دری، بر گرفته اید، اندکی و سرسری. پس هر لحظه ای به شکلی در می آیید. و گفت این همگرایی نیست؛ از خود دور شدن است. زندگی را در خود کشتن است. در خمخانه ی جان، راست را با دروغ آغشتن است؛ این آب در عسل را می مانَد. و گفت: این آدمیان نیز بر دو دسته اند. یک دسته فکر می کند حقیقت همین است که او در جیب جان دارد؛ اما دسته ی دیگر می داند که زشت زمانه را هم در نهان دارد. پس در پی شستن لکه های زمانه است. اما دسته ی نخست، بد بختانه فکر می کند که او، فقط اوست که پاسدار حقیقت است و یگانه. و فقط زمانی خنجر در می یابد که شقایق گردد. گفت: این رشته سر دراز دارد؛ بیا بگذریم؛ نه وقت درنگ است، وقت تنگ است.

 اینک داستان خنجر و پامچال و شقایق

پامچال دختر شاه گل ها به همه جواب رد داده بود؛ تا اینکه خنجر به خواستگاری پامچال رفت. برق می زد. ظاهر خود را آراسته بود. پامچال به خنجر براق آری گفت. دیری نپایید که خنجر فراموش کرد یاری را که به خانه ی خود آورده، نازکترین زمانه است. با نسیم می رقصد، زمزمه ی زلال آب را می فهمد در کنار جویباران؛ آفتاب به او می گوید خواهر جان. خنجر فراموش کرده بود؛ پس بی مهری پیشه کرد و زشتی به اندیشه. هر بار درو می کرد خنده های پامچال به گل نشسته را. و پامچال با ساقه ی خود می گریست، اما همچنان عاشقانه با خنجر بیرحم می زیست. تا اینکه یک بار خنجر پامچال را از ریشه زد. پامچال ساعتی هنوز زنده بود، و بعد افسرد و مرد. در لحظه ی آخر نگاه پامچال به خنجر تلنگری زد که بیقرار شد. رفت. سال ها گذشت. خنجر به قتل گاه پامچال برگشت. خود را بر زمین می زد، بر مزار اش بسیار گریست و سپس خود را خونین و دل سوخته به زمین فرو کرد تا بمیرد. فردا اما وقتی خورشید طلوع کرد، خنجر، دل سوخته و خون آلود کنار قتل گاه پامچال روییده بود، سبز و سرخ و سیاه. و دخترگ ظریف و زیبا و مسلط بر سخن و اندیشه سکوت کرد، تا من دریابم.

از سکوت دختر راستگوی کوهستان ترس برم داشته بود. که گفت: آری، خنجر، حتی خنجر می تواند شقایق گردد. و گفت: افسوس که اغلب بعد از مرگ گل ها خنجر ها شقایق می شوند. و گفت: تالش ها به این ترفند سرنوشت، به این اوج در حضیض، حکم دست طبیعت می گویند.

من دیگر چیزی نمی گفتم. نفس در سینه حبس شده بود. دخترک ظریف دیگر در چشم من ناتوان نبود. گرد آفریدی بود که کلاهخود از سر بر گرفته، با واژه ها گویی خرد نامه ی ایرانیان، شاهنامه ی دهقان توس را می نواخت شور انگیز. آتشی در دلم شعله کشان در گرفته بود. توان تحمل حقیقت تلخ را نداشتم. پس تصمیم گرفتم که بگریزم. گفت: خودت را گول نزن؛ گریختن از خود ممکن نیست. گفتم: نمی توانم. گفت: می توانی! گفتم: چگونه!؟ گفت: کاست وجودت را باید شستشو کنی، و بعد رو به خورشید بنشینی، تا پُر شود. و گفت: حال چشمان خود را ببند، و دل روشن کن تا آبشار مهر در آن سرازیر گردد. چند سالی من سکوت کردم و او تابید. وقتی دل من پر شد از او، یک روز که به دل گوش میدادم به من گفت: تو می دانی مقدمه ی عشق چیست؟ و من سکوت کردم. دلم که از خورشید پُر شده بود، سرشار و شادمان آغاز کرد: .............. و اینک پُرم از قصه های روشن داغدار. یعنی شقایق ام، پامچال شهید را یار! و افسوس که بخاطر ترفند هستی، همه چیز در جای خود رخ نمی دهد. و این آغاز سوختن است. پس داغ شقایق، دیگر بخشی از شقایق است. و این تجربه ی گرچه آتشناک و تلخ، برای گذر از رود آینده ی زندگی، قایق است.

باری، دوست نازنین من! باید راستی پیشه کرد و زلال چشمه ساران به اندیشه. این نایاب در دو قرن ما، مقدمه ی عشق است. باقی را، «خود ره بگویدت که چون باید رفت.»

دستت را از دور به گرمی می فشارم و ترا بسیار عزیز میدارم.

لیثی حبیبی - م. تلنگر

زیر نویس 1 - اصل این شعر سال ها پیش به روسی سروده شده. بعد ها به خانه ی شعر فارسی در آمده. اخیراً دکتر بختیاری شاعر توانمند تالش آن را به تالشی سروده، و در وبلاگ شعر تالشی منتشر نموده. کامل تالشی و فارسی این شعر را می توانید در وبلاگ «شعر تالشی» بخوانید.

نشانی وبلاگ «شعر تالشی»

www.tasyanatalsh.blogfa.com


+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 16:44  توسط لیثی حبیبی  | 

ده نامه به یک دوست نا شناس + چهار نامه

نامه ی سیزدهم

سلام دوست عزیز

انسان سالم در طبیعت سالم است

طبیعت زیبا و چشم نواز است. دوست داشتنی و انرژی آفرین است. طبیعت دست نخورده، دِگر می سازد آدم خسته را، و شور آفرین است. کسی که با انرژی طبیعت خو گرفته وقتی از آن دور می شود جانش زود خسته می گردد. پس، او در هر کجا که هست خیال زیبا پسند اش به طبیعت می رود تا انرژی رفته باز آورد. اینک این سئوال پیش می آید: آیا خیال می تواند تأثیر گذار باشد؟ آری، خیال می تواند نجات دهنده و هم ویرانگر باشد. بستگی دارد که آدمی در کدام کرانه ی خطه ی خیال گشت و گذار کند. پس، هم می توان به طبیعت زنده پناه برد؛ و هم می توان با خیال به آن کرانه ی پر ترانه رفت. کرانه ای که رود و باد و باران و چشمه و سبزه و سکوت، با پرنده و گل و درخت در ارکستر بزرگ آن شرکت دارند. ارکستری که همه ی ساز هایش طبیعی است و جان نواز. در طب سنتی و هم در علم پسیکولوژی با پرداختن به خیال، درمان صورت می گیرد. گاه این درمان در حدی است که هیچ دارویی نمی تواند جایگزین اش شود. پس، زینده ی یک شهر بزرگ هم می تواند ارتباط خود را خیالی با طبیعت ادامه دهد تا در اولین فرصت به دیدار طبیعت زنده بشتابد. انسانی که طبیعت در جان شیفته اش ریشه دارد، خوشبختی به اندیشه دارد. زیرا طبیعت حتی در خیال نشاط می آفریند و باعث حفظ جوانی می گردد. من نمی دانم شما از چه خلقی هستید؛ تالش ها این سخن مرا به راحتی درک می کنند. تالشی که در تهران زندگی و کار می کند؛ وقتی به خانه بر می گردد و دراز می کِشد، با چشمان بسته به کنار رود و چشپمه و جنگل و آبشار پر سرود می رود. این شیوه برای او یک عادت است؛ زیرا تالش یعنی عاشق طبیعت؛ یعنی وابسته به آن. در طب سنتی این شیوه را به عنوان درمان می آموزند؛ و گاه معجزه آفرین است. و بسیار گاه خیلی مفید. چرا گاه و بسیار گاه؟ برای اینکه انسان ها دارای ظرفیت های گوناگون هستند. حتی دو نفر در این جهان با میلیارد ها انسان، یافت نمی شوند که دقیق یکسان باشند. پس روی این گوناگون، اثر طبیعت و حتی داروهای شیمیایی گوناگون است. به همین خاطر متخصصین طب مدرن هم اخیراً به این نتیجه رسیده اند که دو فرد دارای سن و وزن و حتی روحیه ی مختلف، باید از یک دارو مثلاً آنتی بیوتیک، با قدرت دارویی گوناگون استفاده کنند. به نظر من حتی گاه این تشخیص به تمامی در توان پزشک نیست. پس چه باید کرد؟ آیا بیمار باید خود تصمیم بگیرد؟ نه، این کار نادرست و خطرناک است. اما بیمار باید به دکتر خود کمک کند تا دکتر اندازه ی واقعی دارو را به کمک بیمار کشف کرده برایش تجویز کند. پس، دکتر تأثیر گذار، عبارت است از پزشک معالج + بیمار. بگذریم که این رشته سر دراز دارد و به پاییزی شب های بلند نیاز.

باری، طبیعت معجزه آفرین است. پس باید دست نخورده و زیبا و پر نشاط بماند، تا بتواند به کمک ما بشتابد. برای اینکه بشر از این زیبای روح بخش بر خوردار باشد، باید برای حفظ اش پیوسته بکوشد، تا به موقع از شهد شیرین آن بنوشد. جنگل هایی که مریض می شوند؛ بیماریشان بر دو گونه است. یکی به دست انسان صورت می گیرد. مثلاً صنعت در دل و یا کنار جنگل اندک اندک آن زیبای نازنین سبز را افسرده کرده و در نهایت می کشد. یا اینکه به وسیله ی انسان بی فکر و آینده ننگر، به غارت می رود و آن زیبایی ضربه پذیر شده، از شکوه می افتند. به عنوان نمونه جنایتی که با ساختن چوکا در گیلان زمین انجام گرفت، دیگر هرگز جبران پذیر نیست. این کارخانه ی ضد جنگل، تو بخوان ضد سلامتی طبیعت و انسان، در شرایط ویژه ای با حسابگری و آزمندی های اقتصادی پول پرستان و هم با نگاه سیاسی، که جنگل را پناگاه و در نتیجه دشمن می پنداشتند؛ ایجاد شد. لعنت جاودان بر آن کسی که اولین کلنگ این کارخانه را بر زمین زد. و این گفتار نیز بلند است و در این اندک نگنجد. همینجا باید از بچه های قهرمان ماسال با افتخار یاد کنم که وقتی آزمندان ضد طبیعت و ضد انسان برای قتل عام سبز به ماسال رفتند؛ به قاتلان سود جوی ضد زندگی گفتند: اگر آمده اید جنگل را بکشید، اول باید از روی ما بگذرید. من نمی دانم آن روز چه تاریخی بود. باید آن را یادداشت کرد و نام آن تاریخ پر از افتخار را روی مکانی جنگلی نهاد تا بماند جاودان. مثلاً پارک جنگلی هفده ی آبان. و باید زیر تابلویش نوشته شود در این روز، گردان ماسالی از جان مایه گذاشتند و جنگل زنده ماند. ممکن است برای بعضی از عزیزان خواننده این سئوال پیش آید که: آقای حبیبی شما که می گویید چوکا مضر و ضد سلامتی جنگل و بشر است، به این فکر کرده اید که چقدر برایش خرج شده است!؟ این سئوالی است کاملاً درست. حال که این کانون ضد جنگل ساخته شده، نباید خراب اش کرد. اما می توان تبدیل اش نمود . یعنی به جای کاغذ سازی به یک کار خانه ی مواد غذایی و ... می تواند تبدیل شود. اگر تبدیل شدن امکان پذیر نیست؛ هر سرمایه ای هم برایش خرج شده باشد، نمی ارزد که قتل عام جنگل ادامه یابد.

شکل دیگر، آفت های جنگلی طبیعی است. این آفت ها همیشه بوده اند و خواهند بود. پس این سئوال پیش می آید که چگونه است که حالا ضربه پذیری جنگل ده چندان شده است!؟ این ضربه پذیری دلایل مختلف دارد. دو دلیل اصلی می توان برایش بر شمرد. یک این است که جنگل انبوه بخاطر شکوه عظیم خود این توان را دارد که یک بلای طبیعی را در عظمت وجود خود تقسیم کرده، خرد ساخته، باعث نجات و ادامه ی حیات خود گردد. جنگل غارت شده این توان را دیگر ندارد. از سوی دیگر، در جنگل غارت شده، آب و هوایی جدید به وجود می آید و آن نیز در نهایت باعث بیابان زایی می گردد. یعنی ضربه چند جانبه است. دلیل دیگر و بسیار مهم که خیلی ها، حتی متخصصین به آن نمی پردازند، حضور فراوان پرندگان و حشرات مفید است در جنگل انبوه. آنها نابود کننده ی آفت های کرمی و پروانه سان هستند. و این در حالی است که با غارت جنگل، پناگاه این حشرات و پرندگان خراب شده، زندگی شان به خطر می افتد و جنگل بی دفاع می ماند. هرچقدر هم انسان مبارزه ی مکانیکی انجام دهد، به پای هزار تا پرنده ی نسپر یا سیامک - زاغچه - نمی رسد. شکار پرندگان جنگلی نیز بلایی است که خظر نابودی جنگل ها را دامن می زند. یعنی برای نجات جنگل فقط مبارزه مکانیکی و یا سم پاشی کافی نیست. باید کاری کرد که پرندگان هرچه بیشتر در جنگل ها تکثیر شوند. و اگر نسل پرنده ای بومی ور افتاده، باید از مناطق همجوار آورد و تکثیر کرد و در جنگل رها نمود. این سخن نیز چون اردبیلی نمکه راه، دراز است؛ و برای پرداختن به همه ی گوشه های آن، به داشتن وقت فراوان نیاز. به نظر من یکی از اصلی ترین دلایل که آفت های طبیعی جنگل ها را نابود می کند، همین شکار بی رویه ی پرندگان، و یا از بین رفتن محیط زندگی آنهاست. راستی، چرا راه نمک اردبیل؟در ماسال ضرب المثلی است که درازی راه را، به درازی راه نمک اردبیل تشبیه می کند. گویا قدیم مردم تالش برای آوردن نمک به آنجا می رفته اند. گواه وجود معدن های نمک همین رود شورَه بیل است در ارده بیل. که نمک به مرور زمان برداشت شد، و یا شسته شد و رفت؛ نام رود - بیل - اما همچنان شور ماند.

باری، دوست من؛ بعد از این مقدمات بر می گردیم به تأثیر طبیعت در زندگی انسان. برای اینکه مردم کشوری نشاط خود را حفظ کنند، آن سر زمین احتیاج حیاتی دارد به مناطق سر سبز، رود های پاک، چشمه های زلال، کوه های دست نخورده، جنگل های انبوه، شهر های سبز، پارکهای جنگلی، و شهری، دریا ها و دریاچه های پاک. و نگهداری زنبور عسل نیز نقشی بزرگ در حفظ طبیعت دارد. وقتی در منطقه ای زنبور ها می میرند؛ بسیاری از گل ها خشک می شوند. و برای داشتن این همه، فرهنگی پاک می باید. فرهنگی که پر است از دلسوزی و هوشیاری و مِهر و آگاهی و شناخت و شعور. و اگر این نباشد، آن زیبا، تا به خود بیاییم نیست می شود. باید خیلی تلاش کرد. باید پیوسته در میدان بود. زیرا زمانه ی ما زمانه ی هزار سال پیش نیست. دوران ماشین است و دوران سرعت. تا بجنبی می بینی جنگلی انبوه صاف شده و آماده ی بیابان شدن است. جنگل های ایران جنگل سیبری و یا آمازون نیست. جنگل ایران در برابر جنگل های بزرگ جهان، اندک است. پس باید دو دستی چون کودکی مواظب آن بود. این را نیز باید اضافه کنم که منتظر این و آن مسئول ماندن بسیار گاه بی سود است و حتی پر زیان. چرا؟ برای اینکه مسئول همیشه مسئول نیست. گاهی او مسئول است؛ با تمام وجود مسئول است. منافع کشور را منافع خود می داند. اما همیشه او اینگونه نیست. گاه او مسئولیت پذیرفته تا جیب خود را پر کند و از دیگران در این جیپ پر کنی عقب نمانَد. حال این سئوال پیش می آید: که ما از کجا بدانیم یکی صادق، دلسوز و مسئول است، و دیگری بار گیر؟ این سئوال درستی است. یکی برای خدمت و فداکاری می آید و آن دیگری آمده بار خود ببندد، و به ریش ملت بخندد. برایش نه وطن مهم است، و نه حق میلیون ها جان و تن. برای داشتن شناخت، ملت آگاه باید همیشه هوشیار و دقیق باشد تا جنگلیار گردد. به عنوان نمونه برای غارت جنگل های ماسال از خارج نیامده بودند، همین مسئولین محلی و استانی آزمند تصمیم آن جنایت تاریخی را گرفته بودند؛ که هوشیاری، تشخیص و فداکاری مردم، آن حرکت ضد طبیعت و ضد بشری را خنثی کرد. یکبار دیگر به گردان هوشیار و دلیر ماسال عزیزم درود می فرستم. در باره ی مسئولین نا مسئول، چرا راه دور برویم، بیایید اطلاعیه ای را که در هیمن یکی دو روز اخیر رئیس قوه ی قضاییه در باب یک جنایت بزرگ اقتصادی صادر کرده را با هم بخوانیم. این جنایت به وسیله فلان دهقان و یا معلم و یا کارمند خرده پا انجام نگرفته، این جنایت اقتصادی بزرگ را مسئولین سطح بالا انجام داده اند. انسان نابکار وقتی عمل می کند شناخته می شود. وگرنه در حالت عادی، تو دو رکعت نماز بخوانی او چهار رکعت می خواند. تو دو سانت ریش بگذاری او ده سانت می گذارد. و در بیان نظرات خود هم عموماً این افراد فاسد ظاهری بسیار متعصب دارند! یعنی همه جا جلوتر از یک انسان شریف قرار می گیرد. ولی او هر چقدر هم که زرنگ باشد، بلاخره یک روز باید عمل کند؛ آنوقت است که عمل اش دست اش را رو می کند. راه نجات این است که اخبار این جنایات در پشت پرده نماند. باید به مردم اعتماد کرد و همیشه باید مردم بدانند که در سر زمینشان چه می گذرد. راستی، چرا این اصل زیبا در کشور ما عموماً اجرا نمی گردد؟ برای اینکه دست های قوی ای پشت خلافکاران و از جمله جنایتکاران اقتصادی قرار دارد. حق ملت است که بداند این دست های قوی چه کسانی هستند. اگر این اصل اجرا نشود؛ آن دست های پلید قوی "موفق" خواهند شد کل کشور را به فساد و تباهی بکِشانند و زنده زنده زندگی را بکُشانند. زندگی ای که ظاهراً نمرده، اما زنده هم دیگر نیست.


«رئيس قوه قضائيه: اختلاس عظيمي در بيمه ايران روي داده
 
رئيس قوه قضائيه اعلام كرد: در بحث پرونده بيمه ايران افراد مهمي پشت اين پرونده حضور دارند.
به گزارش فارس، صادق آملي لاريجاني امروز در همايش پيام ماندگار بسيج دانشجويي از پيگيري پرونده بيمه ايران خبر داد و افزود: اختلاس عظيمي در بيمه ايران روي داده و در اين ارتباط پرونده‌اي در دستگاه قضايي در حال پيگيري است.
وي اظهار داشت: 50 نفر را در اين ارتباط به ميز محاكمه كشانده‌ايم و عن‌قريب دادگاهشان تشكيل مي‌شود.
لاريجاني افزود: پشت اين پرونده افراد مهمي حضور دارند.»

این افراد مهم، این دست های قوی پشت پرده، برای اجرای برنامه های پلید خود همه کار می کنند. لباس دین می پوشند. دروغ می گویند. تظاهر به مملکت دوستی می کنند. و در نتیجه جایی را که باز کرده اند، محل عملکرد پلید خود می نمایند. باز چرا راه دور برویم، بیایید از منطقه ی رنج دیده و ستم کشیده ی تالش خودمان برایتان مثال بزنم. تندیسی از یک قهرمان ملی ایران، که در جنگی نابرابر شرکت داشت را در یکی از شهر های تالش نهاده بودند. غروب ها وقتی لامپ ها روشن می شدند، صدای ایران کهن با ترانه ی هیار هیار هادی حمیدی بر می خاست و شوری ایرانی در جان های عاشق می ریخت دلپذیر. گوش هایی از شنیدن آن ترانه، و چشم هایی از دیدن آن تندیس رنج می بردند. پس لباس دین و دولت به تن کردند و آن زیبا را که مظهر مقاومت ایرانیان بود در یک یورش تاریخی بسیار نابرابر؛ که سپاه دشمن ده ها برابر سپاه ایران بود، از جای کندند. در آن یورش ناجوانانه بخشی از ایران عزیز نیز از دست رفت. هزاران نفر جان خود را از دست دادند. بخش بزرگی از آن شهیدان مرز دار وطن، تالش بودند. آن تندیس پیوسته سئوال ایجاد می کرد: کی؟ کجا؟ چرا؟ پس تصمیم گرفته شد که مظهر مقاومت ایرانیان به هر ترفندی که شده از جا کنده شود. دست های قوی ای که پشت این جریان بود آنقدر قوی بود که با جرأت تمام یک دروغ بزرگ را نیز ساخت و به خبر گزاری ها داد. آن دروغ شرم آور این بود: به خواهش مردم تالش، مجسمه ی رستم کلاه چرمینه برداشپته شد.

همانطور که پیشتر نوشتم: عامل دشمن و یا انسان ناسالم، هرچقدر هم که زیرک و خال باز باشد، عمل اش او را لو می دهد. و عمل صد در صد برنامه ریزی شده و ضد ایرانی رستم کُشان؛ برای همیشه توطئه گران را در نزد مردم تالش و کل ایران زمین رسوا ساخت. این رسوایی تاریخی را با هیچ تلاش شریرانه ای نمی توان جبران کرد. فرزندان آگاه وطن، این بیداد بر علیه تاریخ ایران ستمدیده ی یورش ها را فراموش نخواهند کرد. دوست گرامی من، ببخش که در این نوشته مطالب در هم می شود. زیرا تصمیم گرفتم که برای این مطلب زیر نویس ننویسم و همه را در متن اصلی بیاورم. برای این در هم کاری پوزش می خواهم. پرداختن به این موضوع، بسیار حیاتی و مهم بود. زیرا در این سال ها، بسیاری "مسئول" بوده اند، اما در موارد زیادی مردم را به حساب نیاورده اند. هر کاری که خواسته اند کرده اند! از جمله ویرانگران جنگل و کل طبیعت، از این دسته هستند. یعنی همان طبیعت نازنین و زخمی که موضوع بحث ماست. این "مسئولین" "مهم" هرگز جوابی منطقی، گزارشی صادقانه نیز منتشر نساخته اند. فقط زمانی به جنب و جوش افتاده اند که مردم، مثل بچه های دلیر ماسال پای چرخ ماشین های جنگل بُر، دراز کشیده اند و گفته اند: اول باید از روی ما بگذرید.

این دست های خرابکار را باید به دو گروه تقسیم کرد. افراد صادق و اشتباه گر؛ و افراد جا خورده. یعنی خود را جا زده اند تا به موقع چنان بزنندت که دیگر توان بلند شدن نداشته باشی. کشتن تندیس رستم، مظهر مقاومت ایرانیان، نمونه ی بر جسته ی عمل این جا خوردگان است در تالش و کل میهن ستم دیده ی ما. اگر اینها افشا نشوند و دستشان رو نگردد؛ این مار های در آستین، در اولین فرصت باز نیش خود را خواهند زد. هیچ کسی در روز حقیقت یابی و روشنگری نباید مصونیت داشته باشد. همه باید جوابگو باشند. عاملان رستم کُش باید جواب بگویند. باید روشن شود که آمران این حرکت زشت عمیقاً ضد ایرانی و حساب شده، در پشت پرده چه کسانی بوده اند. این حق قانونی ملت ایران است که بداند در وطن اش چه می گذرد. و اگر حرکتی مشکوک صورت می گیرد، ملت حق دارد بداند که فرمانده ی این کار چه کس یا کسانی بوده اند. بار ها نوشتم که کشتن ریگی یک حرکت ضد ایرانی، و در جهت ادامه ی تروریزم است. کشتن ریگی یعنی ادامه ی انفجارات سیستان و بلوچستان. حتی از نقطه نظر پسیکولوژی و مردم شناسی در وبلاگ تاسینه تالش عزیز، روحیه و آداب بلوچی را وا کردم، یعنی همه چیز را روشن و تا تا کردم؛ تا مسئولین اگر نمی دانند یاد بگیرند. درد ما فقط ندانستن نیست، درد ما سود جویی، آزمندی و بی وطن بودن نیز هست. درد ما خود خواهی و فقط به خود اندیشیدن است. درد ما وجدان کاری نداشتن است، و گیاه تلخ بی تفاونی ها را در باغ جان ها خرابکارانه کاشتن. متـأسفانه و صد متأسفانه، با انفجارات انتقامجویانه ی خونین بعدی، نظر من در باب کشتن خرابکارانه ی ریگی تأیید شد، و افسوس که کسی گوش شنوا نداشت! کوتاه سخن: ملت ایران حق دارد بداند که چه دستانی در پشت پرده عمل می کنند.

باری، دوست من؛ باید با تمام قوا در باره ی پاکی محیط زیست اندیشید و عمل کرد، تا در اطراف خود محیطی پاک و دلگشا داشته باشم؛ تا بتوانیم در آن محیط، با تن و روانی سالم زندگی کنیم. نوشتم که خرابکاران صادق هم وجود دارند. بگذارید برایتان مثالی بزنم. در تالش ما درختانی هستند که مردم به آنها با دیده ی احترام خاصی نگاه می کنند. و برای یافتن سلامتی به نزد اش می روند و دست بر درخت می کشند و ... عده ای نا آگاه اما صادق این عمل را با بت پرستی اشتباه گرفتند و بر علیه زیبایان بر خاسته از زمین، بر خاستند. چنانکه عده ای بخاطر احترام زرتشتیان به آتش، به غلط به آنها آتش پرست می گفتند و هنوز هم گاه می گویند. در حالی که زرتشی ها خدای یگانه را پرستش می کردند و می کنند. اما به آتش احترام ویژه ای می گذاشتند و می گذارند؛ و این طبیعی است. آتش در زمان های قدیم اگر خاموش می شد می توانست درد سر آفرین باشد. پس باید دربعضی نقاط پیوسته روشن می ماند، تا هر کسی خواست از آن برای آتشکاه = کلَ گا = کیلاگا خانه ی خود بر گیرد. هنوز در تالش زمین تا همین سی چهل سال پیش، رسم بود که از هم پَسنَه می گرفتند. پَسنَه، هیزم نیم سوخته ی شعله ور است، که در پس و یا زیر هیزم ها گذاشته می شود تا بُن آتش گردد. و نام خود - پَسنَه - را نیز از همین مفهوم دریافت کرده است. پس می بینیم که نیاکان ما مردمی بسیار متفکر و آینده نگر بودند. و هیمن آینده نگری شان بعد ها شد جرمشان. یعنی بخاطر بر پا داشتن دایمی آتش به آنها به ناروا آتش پرست گفتند. در حالی که احترام به آتش قبل از اینکه با دین زرتشتی های یکتا پرست در هم آمیزد، یک احتیاج عمومی بوده. در چند سال اخیر کسانی که اطلاعی از درخت و انرژی پاک خدا داد آن نداشتند، عمل احترام تالش ها به درخت را، درخت پرستی و بت پرستی به شمار آوردند و بعضی مردم ناجور و به نرخ روزگار روزی خور ِ فرصت طلب زشت کردار نیز بر آتش آن دمیدند و جنایتی تاریخی بر علیه درختان بسیار کهن منطقه صورت دادند. و آن نازنینان، آن دکتر های طبیعی را از بُن، سر بریدند. همانطور که تاریخ ِ واقعه ی تاریخی دفاع از جنگل به وسیله ی دلیران ماسال را باید ثبت و بر جسته کرد و جشن گرفت؛ تاریخ این جنایت را نیز باید ثبت نمود. تالش ها پیش از این مثل بسیاری از مردم ایران عزیز، زرتشتی و یکتا پرست بودند. این مردم کهن هرگز بت پرست نبوده اند. پس این سئوال پیش می آید که چرا تالش ها به درخت رجوع می کنند؟ به این بحث در ادامه ی مطلب بر می گردم. همینقدر کوتاه بگویم که زیارگا دار های تالش ها طبیعی ترین پزشک های جهان هستند. روی این دست آورد، این تجربه ی در هزاره ها بدست آمده، خط کشیدن؛ هم بی مهری به تاریخ بشر، به رنج، به دانش و تجربه ی بشری می باشد، و هم دهن کجی به نیاکان بوعلی گونه ی خود است. و هم از نا آگاهی کریهی سر چشمه می گیرد. مرا با شریران زشت کردار نا صادق و خرابکار، کاری نیست. در ادامه، این موضوع را بیشتر وا کاوی می کنم، تا عاملان و آمران صادق این فاجعه تاریخی، شاید شرم کشیده، کمی به خود آیند؛ و دریابند که چقدر خود را بزه کار، و بدهکار این پزشکان بی نظیر سبز ساخته اند.

ادامه

و اینک ادامه ی مطلب: رجوع تالش ها به بعضی درخت ها کاملاً ریشه ی علمی دارد. همین کار را بسیاری دیگر در گوشه و کنار جهان به اشکال مختلف انجام می دهند؛ که بسیار گاه حتی خود دیگر علت اش را نمی دانند. و این ندانستن علت، باعث شده که این کار، یعنی رجوع به انرژی سبز، و پزشک بی ضرر سبز، با خرافات در هم آمیزد، و به یک کاسه چنان بریزد که دیگر جدا کردن اش مشکل باشد. چنانکه حتی بعضی جادوگران در سیبری و آمریکای لاتین و ... بخشی از کار های خود را مدیون همین اطلاعات دقیقاً علمی در مورد انرژی و طبیعت هستند. ولی هرگز جدا سازی انجام نگرفته و خودشان هم دیگر بعد از قرن ها، آنچه می کنند را در حد یک آداب که از پدران خود به ارث برده اند می شناسند و بس. در حالی که بخشی از این عملیات و آداب خرافه گرایی و کار های دور از خرد بشری است؛ اما بخش دیگر بر می گردد به حضور کم نظیر بوعلی سینا ها و مردم ذاتاً طبیب، در سراسر جهان. منظور از ذاتاً طبیب این نیست که از مادر زاده شدی و هیچ جا هیچ چیز نیاموختی و طبیب خواهی شد. البته و صد البته شخص دارای استعداد ویژه، باید در موقعیت مناسبی قرار گیرد تا استعداد اش مسیر بیابد. تقریباً همه مردم، در ذات خود تمایل به رشته ای را افزون تر از رشته های دیگر می بینند، و همین هم باعث تعیین رشته دانشگاهی شان می گردد. البته خیلی ها در پروسه ی آموختن دکتر و مهندس و ... می شوند؛ یعنی بسیاری از پیش برنامه ای نداشته اند. اما دسته ای هم بودند و هستند که در ذات خود چیزی دارند که دیگران از آن بهره مند نیستند. و این افراد جز نوادر و نوابغ هستند. در زمانی که دانشگاه وجود نداشت هم اینها کار های عجیب و غریب می کردند و می کنند. فقط کافی است که در زندگی امکانی بیابند تا استعدادشان مسیر پیدا کند. بگذارید یک مثال برای شما بزنم.

در روستای شخ شین شاندرمن، مردی زندگی می کند به نام زلفعلی. این مرد که شاید حتی سواد خواندن و نوشتن نداشته باشد، قادر به انجام کاری می باشد که پزشکی مدرن با تمامی دم و دستگاه خود از انجام آن عاجز است. یک لحظه لطفاً در باره ی مفهوم جمله ای که پیش از این نوشتم بیندیشید. یعنی یک مرد دهقانی در روستای شخ شین شاندرمن تالش می زید، که می تواند کاری را انجام دهد که هزاران پروفسور پزشکی جهان با بودجه های کلان از انجام آن عاجزند! و این یک حقیقت است.

گلوگاه ران پای افراد پیر اغلب گردی می شکند و در نتیجه، در عکس دو تکه استخوان از هم جدا دیده می شود. برای درمان این نوع شکستگی، گوشت ران پا را می شکافند و دو تکه استخوان جدا را به هم وصل کرده درست مثل یک شکستگی صنعتی، با تراشه هایی ویژه و پیچ و مهره به هم وصل می کنند. و بعد از ماه ها اگر درست گرفته باشد دوباره بیمار را بیهوش کرده و پیچ و مهره ها را بر میدارند و باز دوباره گوشت پاره شده ی ران را می دوزند؛ و گاه پیش می آید که به دلیل بد عمل کردن دکتر و یا رعایت نکردن بیمار و یا به دلایل دیگر، استخوان کج و یا بد جوش می خورد. پس دوباره می شکنند و باز پیچ و مهره است و کار دوباره. پیشرفتی که در این باب پزشکی مدرن کرده، این است که در مواردی حالا جنس وصل کننده ها را از مواد طبیعی درست می کنند، تا آنجا حل شود و دوباره کاری نشود.

زلفعلی نازنین عزیز ما این کار را با ماساژ دادن آن نقطه از پا و بستن آن انجام می دهد و بیمار به شکلی باور نکردنی در مدت کوتاهی مثلاً یک و یا دو هفته به راه می افتد. و بعد ها مثل عمل پزشکی مدرن جای وصل شده هرگز درد سر آفرین نیز نمی شود. یعنی بیمار گاه از یاد می برد که کدام پایش شکسته بود.

در تالش، زلفعلی شخ شینی، بسیاری، حتی بیمارانی را که بیمارستان جوابشان کرده بود، نجات داده. در گلوگاه ران یکی از پاهای مادرم استخوان گردی شکست. وسیله ی نقلیه به او زد، به پشت افتاد و استخوان پا دو تکه شد. عکس نشان داد که دو تکه ی استخوان پا از هم کاملاً جدا هستند. یکی دو هفته ای در بیمارستانی در رشت خوابید. پزشکان متخصص جواب اش کردند. چون بخاطر پیری و مشکل قلب امکان بیهوش کردن اش وجود نداشت. پش بناچار به خانه اش آوردند. زلفعلی گفت: من درست اش می کنم. مردی روستایی و بسیار ساده با دست خالی، بی هیچ ابزاری به خانه ی ما رفت، و گویی به دو تکه استخوان ران پای مادرم دستور داد که به هم وصل شوند. و آن دو تکه استخوان برای همیشه به هم وصل شدند. و حالا آن پای مادرم با پای دیگر هیچ فرقی نمی کند. زلفعلی کم نظیر در جهان حالا دیگر این کار را انجام نمی دهد. زیرا بعضی از مردم "شریف" زمانه ی ما رفته اند و برایش گزارش داده اند! و او از نجات دادن مردم ممنوع شده است. بنازم به این همه فراست و دانایی بعضی "مسئولین" در کشور ایران زمین.

و دستور بریدن دکتر های سبز انرژی بخش که ریشه در زمین کهن دارند، از سوی بعضی "مسئولین" نیز از این دست شاهکار ها بود. بجای اینکه برای زلفعلی در مرکز شاندرمن و یا ماسال مطبی در نظر بگیرند و یک پرستاری را نیز برای بهداشتی بودن کار در اختیار آن مرد ذاتاً پروفسور پزشکی، بگذارند، تا بیماران استخوان شکسته از آن همه پروسه ی رنج دهنده، و پیچ و مهره، و کار دوباره، و گاه چند باره، رها شوند؛ او را از انجام آن کار معجزه مانند، ممنوع می کنند! و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل که وقتی طرف در جای خود ننشسته، چه کار های پَرت و غریبی می تواند از او سر بزند.

کار پناه بردن تالش ها به درخت خرافی نیست. حتی در قدیم ملا ها نیز این کار را نادرست نمی پنداشتند و همه به این اعتقاد مردم احترام می گذاشتند. در جلوی و یا نزدیکی هر مسجدی عموماً یک زیارگا دار هم بود. تالش هیزم آن را نمی سوزاند. و این نسوزاندن هم بخاطر احترام و قدر دانی است و هم بخاطر اینکه نسل آن درخت شفا بخش نیفتد. زیرا گذشته ار درختی که زیارگاه شده است، بعضی درخت های دیگر را نیز تالش نمی سوزاند. مثل کِ یا کِه که نوعی زیرفون جنگلی است. و کرم ابریشم که در فارسی دری و تالشی کِج و یا کِژ، هم نامیده می شود؛ نیز ریشه در این درخت دارد. کرم ابریشم برگ درخت توت را می خورد و پیله می زند. به غیر از توت، برگ تنها درختی را که می خورد همین زیرفون جنگلی یعنی کِه است. البته فقط با خوردن برگ توت است که پیله ی کامل می زند. کِج، مثل درج، مثل کلورج، مثل اسالمج است. کِ ج یا کِ ژ، یعنی کِه ژی. ج و ژ مخفف جی و ژی است. و آن از مصدر ژیین = زیستن، گَل آوَز - مشتق - شده است.

زبان ها و آداب مردم در دل هزاره ها ریشه دارند؛ بر خورد سطحی و سرسری با آنها توهین به خود، و پشت کردن به تجربه ی تاریخی نیاکان ما است. درخت کِ یا کِه، شمشاد، آزاد، راش - اَلاش - و چند درخت دیگر زیارگاه می شوند؛ و علت آن نیز تجربه ی هزاره های بشر است. بیساری از درختان انرژی مثبت و شفا بخش دارند. این هیچ ربطی به خرافات ندارد. زمین ما پر است از این دست، که گاه تأثیر مثبتشان تا حدی است، که باور کردنی نیست. و این را بشر در طول تاریخ طولانی خود کشف کرده و حفظ نموده تا به ما رسیده. بی مهری به این طبیبان نازنین شفا بخش سبز پای در گِل، بی مهری به تجربه ی تاریخی بشر است. این بی مهری به درخت از سوی مسئولین، بخاطر بی اطلاعی از شفا بخش بودن درخت و آب و گل و گیاه می باشد. چای گُل زیرفون در داروخانه های غربی یکی از گرانترین چای هاست. این درخت از ویژگی شفا بخش بر خوردار است و عموماً برای اعصاب و سرماخوردگی از چای گل آن سود می جویند. درخت کاج سوزنی دارای انرژی خاصی است که وقتی انسان به مدت طولانی و همیشه از زیر اش رد شود، و یا پای آن درخت قدم بزند، از سبُکی خاصی بر خوردار می گردد. افشره ی برگ و غوزک هایش را در وان آب گرم برای بیماران سرماخورده و هم برای آرامش بخشی، و همچنین برای پاک و لطیف ساختن پوست بکار می برند. چوب درخت کِه، یکی از نرم ترین و سبکترین چوب های جهان است. همین نرم و سبک، یکی از پر دوام ترین چوب های جهان است. در زبان آلمانی به این درخت لیندِ می گویند، و هم در زبان آلمانی مصدری وجود دارد به نام لیندرن = آرامش بخشیدن، درد را قطع کردن.

گرچه نیاکان ما تالش ها سوزاندن این درخت شفا بخش را ممنونع کرده اند و گناهی بزرگ شمرده اند، اما متأسفانه نسل این درخت دارد در جنگل های تالش می افتد. زیرا مثل بسیاری درختان جنگلی دیگر، رمه ای نمی روید. اغلب تکی می روید و هم بخاطر مرغوبیت ویژه ی چوب اش، بیش و پیش از درختان دیگر بریده می شود. یعنی تالشی که به جنگل می رود تا برای خانه سازی درختی را ببرد؛ تا درخت کِه هست، سراغ درختان دیگر نمی رود. باید این دکتر بزرگ سبز که ریشه در زمین دارد را تکثیر کرد تا نسل زیبایش نیفتد. تا نسل اش ور نیفتاده، باید این نازنین پای در گِل شفا بخش را دریافت. 

دادمه

و اینک باز ادامه مطلب: در باب معجزه آسا بودن گیاه و گل و درخت و آب و حتی لجنی که در کف دریا ها و در یاچه ها ته نشین شده، می توان صد ها صفحه نوشت. این ویژگی های شفا بخش ربطی به خرافات و جادو و جنبل ندارد. این شناخت، نتیجه ی تجربه هزاران ساله ی بشر است. لباس دین و دولت پوشیدن و لگد مال کردن این تجربه ی بزرگ بشری هیچ افتحاری ندارد. همه ننگ است و خراب است، همه نقشیست که بر آب است؛ نیست از فطرت آگاه. پس، کارون کارون، سپید رود سپید رود، باید گریست. وقتی که گوش شنوا نیست! وقتی که کوری شایع شده است، و نظر و نگاه آدمی، سرسری و بی مایه.

باری، دوست عزیز من؛ باید با عشق، با تمام توان به دفاع از جنگل و درخت و چشمه و دریاچه ها و دریا ها و رود ها، این نغمه سرایان؛ این پر سرود ها، بر خاست. باید به کمک این عزیزان ما شتافت. زیرا می توان زندگی زیبا را در کنارشان یافت.

آنچه نوشته شد، بخشی از ارتباط عمومی انسان بود با طبیعت. حال همان ارتباط را می توان در زندگی شخصی نیز بر قرار کرد. یعنی برای سالم ماندن و پاکیزگی محیط زیست باید جانانه تلاش کرد، تا فرد فرد یک جامعه نیز بتواند پاکیزه و سالم باشد. و ما با گرایش خود به این پاکیزگی، می توانیم نقشی زیبا داشته باشیم. باید تلاش کرد که همیشه محیط زندگی آدم سالم و طبیعی باشد. باید با طبیعت دوستی عمیق داشت. و این سخن را نمی توان با فرهنگی سرسری درک کرد؛ پس باید عاشق بود. به عشق در آخرین نامه، یعنی نامه ی چهاردهم بر می گردم. عشق با خود خواهی، چنجوری و ریا و دروغ میانه ای ندارد. رود عشق از مسیر پاکیزگی و راست گویی و حقیقت جویی و عدالتخواهی و دلیری و مِهر می گذرد. عشق هم کوهوار است که قدرت اش تیشه به دست فرهاد می دهد، و هم شکننده و ظریف است، مانند یک سنجاقک زیبای آبی - آوَ فرَنگ. فرَنگ = سنجاقک؛ مانند بسیاری از واژه های کهن ایرانی، به سکون اول است.

باید عاشق شد؛ و این کافی نیست؛ باید عاشق ماند. و این دشوار است؛ بی نهایت دشوار است. اما وقتی شدی و ماندی؛ جهانی نوین به رویت گشوده می شود. و این، گنج ِ رنج است.

در باب عشق، با جرأت می توان گفت:

... وقتی ترا شناختم، نه از طوفان، که از نسیم نیز هراسانم ...


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 8:59  توسط لیثی حبیبی  |